آینه بین
- چه می بینی در آیینه؟
- سپاهی پای تا سر جوشن فولاد، هیاهو،نعره وفریاد،
فرود تیغ ها بر تیغ.
به گود چشم ها گرداب گردان مرگ.
در خش نیزه ای یعنی که قلبی از تپش وا ماند،
صدای شیهه ای یعنی که گردی بر زمین افتاد.
زمین طومار خونین حکایتهای انسان است:
سطور جاده ها مبهم وجا پاهای ناخوانا و سرهای بریده نقطه های واژه های
سرگذشت ما.
و آن سوتر
شگفتا کوه مروارید...
چه می بینم! چه می بینم!...هزاران در غلطان روی هم لغزان به راهی وای...
دریغا ، آه، اما نه ،غلط کردم قیاس زشت وجانکاهی ست
هزاران چشم حیران ست بی نور نگاهی وای...
- در آیینه چه می بینی؟
- غبار دامن شب را سحر شسته ست
میان بوته ی سرخش
طلا حل می کند خورشید.
از آبی ها دو پیمانه ، میان برکه می لغزد.
قلم موی شگفت باد، که ناپیداست،
به نرمی می زند نقشی به روی آب
وسرخ لاله با سبز درختی می رود در هم.
دو برگ گل شناور بر زلالی ها...که شاید عکسی از لب های یارست آه..
گمانم از بهشت افتاده این رویا.
- چه می بینی در آیینه؟
- رد پایی به روی برف های دشت
در این بوران طاقت سوز،کجا ره می سپارد مرد؟
به سختی می رود با جسم رنجور رفیق زخمی اش بر پشت
محبت قوت پاهای این مرد است...
به چشم انداز سرما بوته ای آتش،
هویدا کرده اعجاز شگفت عشق.
- در آیینه چه می بینی؟
- خیابان زمان پوشیده از اوراق دلتنگی ست.
ورق های مذهب رقص رقصان می رود تا گم.
صدای شاعری را باد می روبد،
مهی آیینه را پر می کند از رنگ خاموش فراموشی.
مهدی الماسی۱۰/۵/۸۶
مهدی الماسی