گوهر
شاید کمی بی قواره
یا اندکی زمخت
اما،
گوهر
خورشید بی قراری بود
واعتبار گرانش
شاهین عدل چشم حریصان را
کج می کرد
در کفه های هیچ ترازویی
نمی گنجید
ودرخشش کمیابش
با ثقل تاریک مثقال ها و قیراط ها
میزان نمی آمد
هرچند، سوداگران
در حجره های تاریک ذهنشان مدام
او را معامله می کردند
وروغن خیالات را
در کوزه های وهم
به گوسفندهای فربه پر دمبه
تا رخت وتخت و بخت
پیوند می زدند...
اما
اما
گوهر زمخت بود و سخت
نه باب طبع تیغ طمع می شد
نه سوده به سوهان حیله و سالوس.
آه آن تلا لو خورشیدی
با لطف آب گونش
بر مته های بی رحم تن نداد
دندان سعی تیغ اره ها شکست
شاید کمی بی قواره
یا سخت ، سخت محال
گوهر نه قلاده ای شد
بر گردن سبک مایه ای جلف
که ثروتش را باد
از ارث شوی ربا خوارش
آورده باشد.
نه مایه ای برای دلالی
یا زینت المجلسی
در التهاب حراج و مزایده
گنجی برای روز مبادا
محبوس گنجه های خوف وتاریک.
·
·
گوهر تراش طماع و گوهر فروش پست
بی اعتباری گنجینه های خویش را به اضطرار
با پچ پچی به یاد هم آوردند
آنگاه ، چون خونیان سوگوار
گوهر را
در گور چاله ای کردند.
از این ستم زمانه بر آشفت
عاصی شدند بادها
وابرها
دلتنگ وسوگوار دیری گریستند
باران سیاهی زمین راشست
چندان که آن دفینه پدیدار شد بی حجاب خاک ،
چون آذرخش رخشش الماس بارش دید
بی تاب عشق زانو زد
ونعره ای از اعماق برکشید
گفتی جهان برای همیشه روشن شد.
آن شب
تا صبح
باران
بی پرده تنبور بارید.
·
·
دیری ست می گویند:
زیبایی تلالو دریاها
از خرده ریز الماسی ست
که آذرخش
در آن شب معصوم
از روی عشق بوسید.
