فراقی
تلخ ست
بادام یاد چشم هایت را شکستن
با شیشه ی اشکی که در هر قطره اش دریا
در جستحوی ساحل گم گشته اش بی تاب می زارد.
بی ماه مهرت در دریچه
سردست
خاکستر آن شعله های سرخ و سر خوش
که ، با بی قراری سرک می کشیدند
از روزن تاریک زندانم
در آرزوی صبح آزادی دیدارت.
خشک ست بی تو
آن رود شادی که غریوان و برهنه
از سنگلاخ و خار زار و دره و کوه و بیابان
می رفت
تا سر گذارد
در پای دریای رقصان
_ با دامن چین چین آبیش_
وقتی حریر صدایت
تن پوش اوقات لرزان من نیست
دنیا زمستان سکوتی سیاه ست
با هرزه لایی سگانش
لال از بیان داستان گل سرخ !
۶/۲/۸۸+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ و ساعت
20:49 |
