خوانش ِ طومار دریا

 

طومار دریا را شبی خواندم

در پرده ی فیروزه و  آب

 

از سطر اول که پر بود

از سجعِ  ا مواج

این قصه چون سوسوی فانوس دوری ست در بندر ِپر هیاهوی ذهن مه آلود :

ملاح پیری عاشق چشم پری آب ها شد

چشمان رخشانی که بودند

مثل دو الماس ستاره

ملاح  او را به زحمت

در تورسالوس خود  کرد

و چشم هایش را در آورد

تا با فروشش ، رویا بسازد

یا  در قمارش ، عمری ببازد

اما

چشمان الماس پری یخ کرده اشکی بود

که آب گردیدند

از شرم گرمای نگاه تیز خورشید

و قطره قطره چکیدند

بر روی دریا

تا کام اورا تلخ سازند

تا آخر دنیا .

 

 

از سطر دوم تاختند اسبان پر شور و سفیدی

در یاد های من

آنگاه با هم سرازیر گشتند

در متن تاریک کلامم

با شیهه هایی کف الود

که ترجمانش این چنین بود:

اندیشه ی آرام در این جا محال است

دریا همیشه بی قرار است.

 

 

در سطر سوم چند زورق

غرق شکست خویش بودند

در مشت کوب باد ولگرد

در پیچش گرداب هرزه

آنگاه

الواح گسترده ی آب

چون سنگ های قبر

بر روی چشم انداز

با خط و نقش در همی می شد پدیدار

اما به سرعت شسته  می شد

و بار  دیگر

این صحنه از اول

می گشت تکرار.

گردونه ی خواب و خیالی بود .

تصویر های دم به دم

هستی ، عدم

یا مرز هستی و عدم

یک دم ولی مبهم

رقص حبابی بر زلالی بود.

 

 

در سطر چارم خرد می شد

در کشمکش های تردید

کشتی کوه آسای عقلی که هم چون قوی  مغروری

رو سوی هر پیش آمد ممکن

با سینه ای افراشته می راند

و نا خدایش این ترانه

در زیر لب می خواند:

ای موج های سر کش خود بین

پایین بیایید از نک باد دماغ خویش

تا از تلاطم

لختی بیاسایید

دریای خود را بیابید.

 

 

در سطر پنجم ماهیان آواز می خواندند:

هر موج چشم دیگر دریاست

بر دیدن خود می کند باز

از بس که زیباست

چشم و تماشاست.

 

 

ودر سطور بعد

دریای تنها تا ابد می رفت

از خویش تا خویش

و گاه بر می گشت

و صبح لبخندش

تا بی نهایت موج می زد

در قطره های کوچک اشکم.

20/12/87

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۸۸ و ساعت 9:15 |