من یا او؟

 

روز اول از عدم یا هیچ

عکس او در ذهن من افتاد

مثل پیرنگی که می ریزد

روی امواج پریشان  ، باد

 

کم کم آن تاریک  مبهم را

به وضوحی روشن  آوردم

نطفه ی شخصیت  او را

در خیال خویش  پروردم

 

در محیط داستان خود

تا ببالد قهرمان من

آفریدم در کنار او

زشت و زیبا ، دوست با دشمن

 

با خیالم ورز می دادم

مایه ی هر نقش وشخصیت

و جهانی خلق می کردم

از وجودی عین ماهیت

 

در حوادث نقش او هر روز

سایه سان پر رنگ تر می شد

گاه حتی مَرکب ِ قصه

زیرثقلش لنگ تر می شد

 

نقطه ی اوجی که می گویند

پیش روی قصه ی من بود

قهرمان اما ، ولی  انگار

در پی قالب شکستن بود

 

گرچه می بردم نمی رفت او

از همان راهی که می باید

او به راه دیگری می رفت

در مسیر شاًن خود شاید

 

او به فرمانم نبود اما

من شدم دنبال او  دلخواه

او  مرا با خود  چرا می برد

از کجا تا نا کجا همراه؟

 

کار هر دانای کلی نیست

پیش گویی کردن از کارش

از کجا باید بفهمم پس

اختیار و جبر رفتارش ؟!

 

من نوشتم سر نوشت او

یا نوشت او سر نوشت من؟

من بنا کردم بهشت او

یا بنا کرد او بهشت من؟!

 

چکش این ست

 

چکش این است :

دمار ِ آدمی  در   دَم

اگر بر استخوان ِ قوزک پایی فرود آید

که اقراری بگیرد دلخراش از آخ ِ زندانی

و از تابوت ِ باور های او بیرون کشد با چاک دندان هاش

                                          پا برجایی  ِهر میخ ِ راسخ را

و آسان چار چوبش را فرو ریزد

و او را چند پاره تخته ی  بی عار وبی شکلی بگرداند

تل انبار ِ زُباله ،گوشه ی تاریک ِ میدانی

 

چکش این است :

کوبیدنْ سَر ِهر میخ  ،حتی آن که فولاد ست

مگر در جرز دیواری کند بندش

ولی تن می زند گاهی به شکل سرکشان میخ از فرو رفتن

و یا با سِرتقی کج می کند راهش

نمی آرد فرو سر ، سر به راهی را

به زیر ضربه های دنگ

 

چکش این ست و سنگین است...