سنگ

 

 درد مذابی بوده این سنگ

از سینه ی تاریک خاک آهی گدازان

یک شورشی اما به زندان زمین بند

وقت گریز از نقب پنهان

با نعره های یاغی اش از شوق

آتشفشان شادی سوزان.

 

شاید پیامی شعله وربوده ست

که کوهها را خوف پیغامش تکان داده ست

یا قاصدی از اختری دور

که ناگهان در دامچال خاک افتاده ست

از بخت بد صد ها هزاران سال

در ساحلی گم

با اتهامی پست

از موج ها سیلی به استنطاق خورده ست

اما به اقرارِِ یک آخ هم

لب وا نکرده ست

 

شاید

 یک واژه ی تنها و تفته ست

چون ترکشی از بیکران متن هیابانگ نخستین

افتاده در پرت بیابان

که ، در شکاف سکوت عبوسش

افعی سرخی نیم خفته ست.

 

شاید

در چار چار زمستان

در جامه ی برف

در هیئت عارفی مطمئن

سر در گریبان استخوان ترکاند

بی آن که اغوای بادی را

یارای آشوب در

              آرامشش باشد.

 

شاید یکی از شروران قوم ثمود است

از لعن حق با روسیاهی مسخ گشته ست

در شکل یک خرسنگ.

  •  

این سنگ رازی ست

اما

آیا

او نیز همچون من

فهم معمای خود را

      در قصه سازی ست؟!

                       ۸۸/۱/۲۶
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ و ساعت 7:56 |