گزارش موجی

 

از موج انفجار بود که بادها سراسیمه

از خواب پا شدند

وطوفانی همیشگی وزیدن گرفت

اما هم ایستگاههای هواشناسی

هم ماهواره های خبرچین ولگرد

قطعیت وقوع طوفان را

با بوقهای رسانه های جمعی

انکار کردند.

اما

من در مقام شاهد عینی

در پیشگاه شما مردم

هنگامه ی زلزلت الارض زلزالها را

گزارش می کنم:

وقتی که از خاکریز اول گذشتیم

آواز تکبیر بچه ها

چون آذرخش روی شب سنگ را خراشید.

وبعد

طوفان

با لباده ی بلندش

از لابلای نخلها آمد

وخاک و سنگ ودیوار وسنگر را

چون طومار سرگذشتی به هم پیچید

این شد که تا به امروز

طوفان

از بیداری به خواب من می آید

لحظه ها را در می پیچد

و با سرعت هزار کیلومتر در ساعت

خطها وحرفهای روزنامه هایی را که می خوانم

                                                        می روبد

و تنها کلمات مستقل بی ربط به ماضی ومستقبل را

جا می گذارد در پیش چشم من

تا نعش این شهیدان چاک چاک را

در روزنامه ها و سخنرانی ها و مقالات و مراسم

هر روز، به تنهایی ، تشییع کنم

وشمعی از اشکهایم را

                       بر مزارشان بگذارم

 

آقای دکتر نام کلمات شهید را نمی پرسی؟

 

جانباز و ایثارگر و رشادت

عباس ولبخند و باران

 

آقای دکتر!

از دیدن طوفان

جانم به وجد می آید

وقتی که بی محابا

از اسم ها و رسم ها می گذرد

و موجهای دریای مرا

به رقص می آورد،

این جاست که می خواهم

پیراهن تنگ ساحل را بدرم

اینجاست که هی سر به صخره ها می کوبم

آقای دکتر!

من گزارشگر طوفانم

من موجی ام

دریا بدون موج مرداب است.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 22:30 |