سبزیت به برگ شادمان می تابد

آبیت به ژرف آسمان می تابد

سرخیت گلی سرخ كه بر روی جهان

از سینه چاك عاشقان می تابد

131

رویای تو درنوشت امشب ما را

بر جاده ی سر نوشت امشب ما را

چندین شعله پر زد و خاكستر شد

شمعی كه سحر نوشت امشب ما را

132

من دورترین ستاره ی دلتنگم

از آتش تو شعله كشید آهنگم

در حسرت دیدار تو ای روح سحر

اشكی شد و افتاد وجود سنگم

133

ای خسته ترین هیچ كس آدم ها

زندانی وهم قفس آدم ها

بگریز به آتشی كه در خود داری

ها ! یخ نزنی از نفس آدم ها

134

غفلت موشی كه می جود قلبم را

بی رحم به نیش می كشد قلبم را

تا گوهر یاد تو رباید از من

دیری ست كه حفره می زند قلبم را

135

گفتم به كجا ؟ گفت كه تا صبح سپید

گفتم تنها؟ گفت نباید ترسید

گفتم تا كی ؟ گفت كه تا هست امید

گفتم كه شما ؟ گفت گدای خورشید

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 11:17 |