گل
فقط
دهانی خونین بود
با سکوتی خندان.
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۷ و ساعت
6:15 |
|
گل
فقط دهانی خونین بود با سکوتی خندان. + نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۷ و ساعت
6:15 |
فرصت
در فرصت بی رحم خود را سرودم چون آذرخشی زیرا که جان بی قرارم بیگانه با تقدیر ظلمت بود.
در فرصت بی رحم آرش برآمد بر چکاد خویش و آفتابش را روی مدار کمان سیاچاله ی بی زمانی رصد کرد.
در فرصت بی رحم افتادن سنگ شهابی در برکه ی شب بی هیچْ اخمِ قُلُپی بی هیچ زنجیرِ تدویرِ موجی.
در فرصت بی رحم دیدار ِ خورشید و شبنم .
در فرصت بی رحم لبخند تاریک عدم یک دم و زایش کهکشا ن های روشن .
در فرصت بی رحم موجی در جستجوی وقتِ سرمد .
در فرصت بی رحم تابید در من و قطره اشکی در خشان غلتید درمن!
در فرصت بی رحم... + نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ و ساعت
20:14 |
|