فرصت

 

در فرصت بی رحم

خود را سرودم

چون آذرخشی

زیرا که جان بی قرارم

بیگانه با تقدیر ظلمت بود.

 

 

در فرصت بی رحم

آرش برآمد بر چکاد خویش

و آفتابش را

روی مدار کمان سیاچاله ی بی زمانی رصد کرد.

 

 

در فرصت بی رحم

افتادن سنگ شهابی

در برکه ی شب

بی هیچْ اخمِ قُلُپی

بی هیچ زنجیرِ تدویرِ موجی.

 

در فرصت بی رحم

دیدار ِ خورشید و شبنم .

 

 

در فرصت بی رحم

لبخند تاریک عدم یک دم

و زایش کهکشا ن های روشن .

 

 

در فرصت بی رحم

موجی

در جستجوی وقتِ سرمد .

 

 

در فرصت بی رحم

تابید در من

و قطره اشکی در خشان

غلتید درمن!

 

در فرصت بی رحم...

 

 

آبی

 

 

من در ملال روزها

آوازهای آبی ام را

                 گم کرده ام

خاکستر کسالت

پاشیده اند روی درختان،

نه آفتاب

آن آفتاب قدیم است

نه باد،باد دیوانه ی قصه ها.

 

 

تنها صدای تک تک ساعت مدام است.

در خاطر اتاق.

 

من در ملال روزها

دنبال بالهای تو می گردم

آبی  صدایم کن

در ازدحام این همه تکرار،

در ابتدای پرنده.

                ۴/۷/۷۸

پرسه

پرسه

 

پس از قتل بلبل به باغ خزانی

کلاغان تاریک گرد آمدند

به تکریم مرحوم با نوحه خوانی !

 

  لب های سرخ عشق

 

ما با شکوه ترین

آواز زندگی خود را

چون موج های سرکش زنجیری

تکرار می کردیم

اما

جادو گران چشم بند

در کار گاه های جعل صدا

تصویر اوج و فرود لب های مواج ما را

با زیر و زار هجا های بی معنا

انطباق می دادند

تا پیش چشم خیره ی مردم

در جعبه های جادو

آواز سر بلندی ما را

با بانگ مردگان  جا عوض کنند.

با این همه

هر از گاهی

لب های سرخ عشق به اعجاز

از بوسه آن چنان می گفت

که، سرخاب و سرمه ی جنبل و جادو

از آتش حسد می سوخت

باور کنید

حتی عصای موسی هم

از رشک آرزو می کرد

ای کاش

آن شب

مثل درخت

در آتش خدا آب گشته بود.

                            ۸۷/۷/۲۸

                        

بخوان

 

بخوان...

 

              طه/ ما انزلنا علیک القران لتشقی            

 

چه بی قرارند

الماس شبنم ها به پیشانی ات

این درد

چاک چاک کرده دلت را گل سرخ !

 

بخوان

بخوان محمد...

 

از خویشتن گرانبار

سنگین

سنگین

چه سرخ رسیده سیبت !

 

بخوان

بخوان محمد...

 

جبریل

می گشاید اکنون

نور کلام بر آیینه ات

 

 

بخوان

بخوان

بخوان محمد...

                                             رمضان المبارک29/6/1387          

 

بت

 

 

از زخمه های تیشه ی پیکر تراش خسته بر می خاست

اندوه یک آهنگ

دلشوره هایی دور ومبهم می جرقید

 روی تن سنگ:

 

 

خیره به ژرف آسمان

بر تاج قله

تاریکنای جانش ازاحساس بی انتهایی

در انجماد خویش می لرزید

 

 

 

خورشید می آمد

با کوزه ی انگبینش

در کردن خستگی را

بر تخت او تکیه می زد

نور وعسل در ظلمتش می ریخت

چندان که حتی سایه ی چنگ عقابان را

بر شانه هایش

احساس می کرد.

 

 

روزی

کوهش

عاصی شد از خشم

و آه و آتش بر زمین قی کرد

آن گاه

امواجی از دود وگدازه

بردش به متروکه ی ساحلی سرد.

 

 

هر روز

هر باد عابر

چیزی به او گفت.

هرشب

هر موج هرزه

بر سینه اش خفت.

 

دریا

دیری

شیب و نشیب تنش را شست.

 

 

نیمی ش در لای لای و لجن ماند

_ بالین ماهیان _

نیمی ش چون مردگان،

پف کرده بر آب

تشییع شد

در ازدحام کف.

 

•   

 

در پشت پلک بت

کابوس های نیلی دریاست

در گوش سنگینش

آهنگ زرین خورشید

و زخم های تیشه ی پیکر تراش پیر

روی تنش مانده ست.

 

 

حالی

در معبد شهر

به خون قربانی خویش خیره ست

و در میان پرستندگانش

از درد هستی ترک می خورد.

                           ۸۰/۲/۲

 

صدا

 

چون صدایی بی مخاطب

از میان راه،

باز می گشتم.

 

 

من چه هستم

نغمه ای موزون؟

یا سرود خارج آهنگی؟

از غریوی اوج امواجی به یک رنگی؟

یا فرود ناله هایی در طنین ناهماهنگی؟

 

مرتعش

بیگانه با غوغا

از میان همهمه، تنها؛

باز می گشتم.

 

هیچ کس آیا مرا نشنید؟

یا طنین هیچ زنگی از آن نشنید

حالتی ، شوری که باشد بردلش چنگی از آن نشنید

یا شنید اما نفهمیدش

حرف مفت مهملی دیدش؟!

 

ناگزیر از راه

باز می گشتم

به سکوت جاودان خویش.

                                 ۸۱

                     

همزاد

 

 

 همزاد 

 

 

                                                       سپس شما میرا هستید

                                                                        قران کریم

ای مرگ!

می آیی

ای مرگ!

می آیم

 

 

ما روبروی هم هستیم

آیینه ای برابر هم هستیم

من از تو می گذرم بی شک

تو نیز می گذری از من

تو زندگی می کنی با من

من زندگی می کنم با تو

ما روبه روی هم هستیم

آیینه ای برابر هم هستیم

من زاده می شوم هر زمان در تو

تو زاده می شوی هر زمان در من

 

 

همزاد من مرگا

اما - ما –

هر گز به هم نمی رسیم آیا؟

                                 ۸۷/۶/۳۰

 

 غسق

 

 

از این همه بدون خورشیدی

تاریک مانده ام.

 

من با درخت زیبایم

من با ستاره زیبایم

صبح ، عاقبت خوشی دارد.

 

از این همه بدون پرنده

زنجیر می شوم

عاقل شدن به قفس ختم می شود.

از این همه بدون ترانه می خشکم

من چاک چاک می شوم از بی چکاوکی.

 

 

از این همه بدون دیوانه

سنگ وملول می شوم از درد.

وقتی

زنجیرها

بسیار می شوند و دیوانه ها کم.

                                   ۷۸/۵/۱۶

از کتاب حکایات

حکایت ۲۱- درباب کالیگولاست امپراطور مستبد روم که دل بسته ی اسبی بود و او را به سناتوری سنا برگزید . سپس عالیترین مقام دینی روم باستان  را به اسب سپرد ودر نهایت او را به مقام کنسولی  روم انتخاب کرد. مردم تاب جنونش نیاوردند و امپراطور را کشتند. این قضیه در کتاب حکایات ،حکایتی دارد و چون این پنجره  با نثر میانه ای ندارد به عهدی فی بطن الشاعر  همین کفایت می کند تا چاپ کتاب حکایات .بگذریم... اسب در این نظم به خر تنزل درجه یافت ، امید وارم اسب عذرم را بپذیرد.

آن شنیدی که شهریاری گاو

داد افسار خود به دست خر

به خران گاه و جاه عالی داد

به ردان جای وگاه پست خر

خر پرستی رواج عامی یافت

محض فرمان خر پرست خر

ملک و ملت پر از همایش شد

از نکوداشت  و نشست خر

پر شد از عالمان نیکو رای

هر طویله به بند و بست خر

خوانشی کرد فس فسان هر دم

هر مفسر به تیز جست خر

...اد ملت به گرز استبداد

داد مام وطن به دست خر

 

 

ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما/قران کریم

 

 

عرق وقتی از آن رخسار آتشناک می ریزد

گل خورشید می روید اگر بر خاک می ریزد*

برای فهمت از خود می رود دریا و می آید

و هر دم  ناتوان بر ساحل ادراک می ریزد

به شرح راز لبخندت چو لب وا می کند غنچه

به شوقت شعله ور هر گل گریبان چاک می ریزد

به شادی نگاه ِماه تو هر دم به شاباشی

هزاران اختر و خورشید بر افلاک می ریزد

به مستی تو چرخی می زند هستی وحیرت نیست

اگر خون شرابت در رگان تاک می ریزد

خوشا باران که رقصان پیش تو بر خاک می افتد

واز جان بوسه ها بر پیکرت بی باک می ریزد

خوشا خاکی که می گیرد نشانی از قدم هایت

اگر آلوده می خیزد غبارش، پاک می ریزد

و این آیینه مشکاتی ست با مصباح رخسارت

همان نورعلی نوری که در لولاک می ریزد

به روی هر دو عالم سایه ی مهرت  چنان افتاد

که بر سر دوزخ از بیکاری خود خاک می ریزد

 

*بیت نخست با  اندکی تغییر از ملا یگانه بلخی از شاعران قرن یازدهم

هجری ست . گویا از وی همین یک بیت باز مانده است ، اصل

بیت  در تذکره ی منتخب اللطایف چنین است:

عرق هر گه که زان رخسار آتشناک می ریزد

گل خورشید می روید اگر بر خاک می ریزد

آیا شاعر به این باور مردمی تلمیح داشته است؟!

گویند:  عرق روی محمد مصطفی ص در سفر معراج بر زمین چکید و زیبا ترین وخوشبو ترین گل زمین – گل محمدی- از خاک رخ نمود.

خط

 

 

خط

 

این خط

با هیچ خط کشی

میزان نمی شود .

 

 

نه این فواصل مُدرّج

نه این شماره های معیّن

از صفر تا به بی نهایت نامعلوم

از هیچ تا به صفر

کاری نمی تواند کرد

با این خط مُعوّج .

 

 

در هیچ نقطه ای

این خط قرار ندارد .

در سمت هیچ سو مداوم نیست

از سوی هیچ سمت عازم نیست .

 

گفتند: عاقبت

اضلاع نا به هنجارش

در تورِ هندسه ی ممکن

ترسیم می شود

آن وقت

راه فرار ندارد .

امّا

من فکر می کنم

این خط وربط و حساب و کتاب ها

در ناگهان او

هیچ اعتبار ندارد

هرگز و هیچ وقت .

                                 ۸۰/۴/۸

وا

 

 

واژه ها

 

واژه ها

چشم باز می کنند

صبح می شود .

 

 

گفتگوی واژه ها کنار هم قیامت است

شعر می رسد

وقت رفتن غبارهای عادت است .

 

 

واژه ها

در میان روزنامه های صبح وعصر

ازدحام کرده اند ،

در حمایت از حقوق آبی پرندگان قیام کرده اند .

 

 

گاه واژه ها به جرم این که راست گفته اند

از کتابهای شعرو قصه

پاک می شوند

گاه واژه ها

سکته ی دروغ می کنند و زیر حجمی از غبار کهنگی

خاک می شوند .

 

 

 

جای پای واژه ها

روی کاغذ سفید مانده است .

هیچ کس ولی

دست ِاین نشانه های رفته تا به دور دست را

                                                    نخوانده است.        

                                                       ۷۹/۱۲/۸                                               

دیدار

 

دیدار

 

 

وقتی که می باری

در من که تشنه ترین است

و قلب خسته اش ماهی هراسانی ست

بی آب ودر تابه ی آفتاب

 

  وقتی که می باری

بر من که تنهایی

در ساکت برهوتش

فریاد می کشد

 

 روح برشته ی کویری

بیدار می شود.

قلب ترک خورده ی ماهی کباب

از لرزش زلالی دیدار

سرشار می شود

 

وقتی که می باری!

عید آمده است و سبزه بر رف چیده ست

اما شب من منتظر خورشید است

با دیدارت آینه ام روشن کن

روزی که تورا ببینم آن روز عید است

 

 

 

آهن

 

 

  

 

 

آهن به احترام آدمی خم شد

زنجیر ها پدید آمد،

هم بستگی موزونی

با حلقه های پیوسته .

هر حلقه ، الفت را

بر حلقه ی دیگر

دستی به گردن افکنده

تا راه و رسم غمخواری و پیوند

همواره استوار بماند.

اما لعینی که از آهن

غیر از خشونت وسردی نمی فهمید

بر دست وپای آزادگانش بست

آهن از این نارو

از شرم و خشم خروشید

اما

دردا چه دیر فهمید

در بند قالبی ست که آدم بر او زده ست ،

سخت وستبر و برنده

 در شکل قداره ای، خون ریز و درنده.

منقاد بی اختیار شرارت

در قتل وغارت.

آهن

با رو سیاهی

چکش خور هر نا سزایی شد

و زیر هر بار خفت ستون شد

ودر سکوتی سخت

ننگ مقدر را پذیرفت

تنها

هر ضربه ای را به رسم تحمل

با دینگ دنگی

یا با طنین زیر زنگی

چون جیغی از وحشت که یخ کرده ست

از عمق تاریکش جوابی مختصر داد

زیرا نمی خواست

تا هر کس وناکس بداند

آن ساده دل از آدمی رو دست خورده ست.

                                              ۸۶/۱۲/۱۳

کلمه

 

 

کلمه

 

بی واژه ها که می آیند

تنهاتر از همیشه می مانیم

بی واژه ها که می آیند

مثل سکوت قدیم خدا هستیم

و واژه ها که می آیند

صبح تجلی را

بیدار می شویم

                   ۷۷

پیغام

 

 

 

  

پیغام

  

 من از جزیره تنهایی

جایی که از چار سو

دریا به بلعیدنش  می خزد

و خشم آگین

گوشه کنار تنش را

با موج های هول آور

بر نیش می کشد

این آخرین پیام را

چون نوش دارو

در حلق مینای شعرم

می ریزم

و سر به مهر

در بیکران زمان اقیانوس

پرت می کنم

تا تو

ای آدم هزاره های  دور از من

با بخت یاری اگر جان به عافیت بردی

از بمب های نسل کش فوق هسته ای

آن را- گوارای جانت- بنوشی:

من این پیام را

  خواندم به روزگار جوانی

در لوح سنگی اجداد باستان

با نقش مایه هایی از دل انسان

روی حواشی آن:

ای آدم هزاره های آینده

من این پیام را

وقتی که می شکفت

نرم وسبک

چون دود عود

روی فضای منبسط معبد

در لحظه ای که باز می شد

صد ها هزار در از نور

بر تنگنای غرفه ی قلبم

از گوشه ی لب پیر قبیله ام چیدم

او نیز چیده بود

در لحظه ای شگفت و سکر آور

خود آن پیام را

از گوشه ی لب پیغمبری دیگر:

هرکس که دوستی گذاشت

   نفرین شد

هر کس که نفرت گزید

         نفرین شد

هرکس که این پیام را

بر لوح سینه ای حک نکرد نفرین شد.

                                     

 

 

خبر

 

آه

 خورشید بی قراری که می گفتند

خارج شد از مدارش

و رمل وزیج ورصد را به هم ریخت.

 

شب

با شبنم ستارگان به پیشانی

در انتظار حادثه ماند.

·  

در تنگنای خلوت خود اما

دو سهره سر فراهم آورده

نجوای عشق را...

·  

گفتند:

صدها هزار هزار سال دیگر نوری

شاید رصد شود

آن کور سوی انفجار کیهانی!

 

 

 

دو سهره سر فراهم آورده همچنان

آواز مهربانی را

فارغ

از چرخ  آسمان.

                   ۷۹ 

 

                  

کتاب ترانه های عاشق لال منتشر شد.

این مجموعه در برگیرنده 539 رباعی ست که در فاصله سالهای 1367تا 1386 سروده شده اند.

این کتاب در 211 صفحه با شمارگان 2000 نسخه  و با قیمت 1900تومان توسط نشر سیب منتشر شده است.

 

 

از منظر کلاغ

 

 

انگار چشم شب

خورده ست مشت

خونی به نور آغشته

روی کبود افق جاری ست

 

خورشید

با دستمال زربفتش

خون و جراحت را

پاک می کند

 

 

پاییز رفته است ودرختان

از یاد باد دلهره دارند.

صبح زمستانی

با شاخه های شکسته

و برگهای خشک سمج

از منظر کلاغ

آغاز می شود.

              زمستان ۸۰

 

 

 

غروب در برج

 

آه آفتاب بی رمق پاییز

برشیشه های پنجره .

 

من

اما

تنها

در بسته ام به روی خود و دنیا.

 

 

آه آفتاب پاییزی

بر شیشه های پنجره

انگشتهای لاغر و زردش را

تکرار می کند.

 

 

من مثل خمیازه ای

وا می روم

روی خطوط موازی این روزنامه ها.

 

 

آه آفتاب رنگ پریده

در پرتگاه غروب

انداخته چنگ به استیصال

بر هره های پنجره های برج

اما سقوط

هر لحظه می کشد رد خون

بر روی آجرها.

 

 

من زیر آوار سایه

پشت غبار بطالت

تاریک تاریک

مدفون مدفون.

                

 

 

سیب

 

 

وقتی فرشته وارد دوزخ شد

روی لبش شکوفه تابانی

تجلی کرد،

پتیاره ای که دهانش تنور آتش بود

و رویش از چرک و خون مشجر بود

آهی کشید و دامنش را سوخت

آن گاه

با حرص چنگ انداخت

شاید بدزدد آن ارغوان رویا را.

 

 

نا گاه

لبخند تابان فراتر رفت

وچنگ حرص خالی ماند.

 

 

او

آواز مهربان خدا را خواند،

این خیره شد به لبخند مواجی

روی زلال بیکرانه ی آبی.

 

شادی به رقص در آمد.

پتیاره خندید

قلب سیاه وسنگش ترک خورد

تا قطره اشکی

بر گونه اش غلطید

ناباورانه گفت: من!

 

 

زیبایی آمد.

از تل خاکسترش

خردک جوانه ی سبزی

بر صبح نور

پنجره وا کرد.

 

 

اکنون

بعد از هزار ویک سال

سیبی ست در بهشت

که اندیشه می کند:

اورا

آیا ثوابی بود

که مستحق چنین میوه ای شود،

سرشار وسرخ و رسیده؟!

                          18/1/78

 

 

 

 

 

 

مرثیه                                                                      

 

 

 

 

                                        برای مردانی که رفتند ونام ونعششان سگ خور کفن دزد

                                                            و نعش کش وگور کن وگزمه و حاکم و کاتب

                                                             و کاهن وشاعر شد.

 

 

 

در روزگار ما

دزدان

از مردگان کفن نمی دزدند

نام ونجابت آنان

در معرض دزدی ست

از سایه ی خوبان

پتیارگان پشت چشمی بزک می کنند.

از خون هر شهید

بر چهره  ی پلشت

سرخاب می کشند

تا بستر خود فروشی ها

بی مشتری نماند.

·  

تو هرکه هستی باش

وقتی که نیستی

نامت مصادره خواهد شد

زیرا که شهریار وشهردار

در نقشه های جامع شهری

سودی نهفته را در آن

 از  دوربین مهندسان فرهنگی

رصد کرده اند

 

 

دردا

هر یاوه ای

نام تو را

همراه نام خویش

در صدر وذیل آگهی ترحیم

بر گور نامه ی تاریک صبح وعصر

مر قوم می کند

تا مردمان  مردد

هنگام مرگت نیز

ناچار از هجای نام فریبنده ای  باشند

نامی که زندگی ات یکسر

هجو حضور او بوده است.

 

 

آه

از واژگونی ایام !

وقتی

از چار سوی نهان

با دشنه های زهر آلود

نعشت به کوچه ی غروب می افتد

فردا

صبح علی الطلوع

تن پوش ریش ریش خونینت

در دست قاتلان بیرقی  به خون خواهی ست.

 

·  

در روزگار ما

بازار جنس مشابه چنان گرم است

که؛ دیدار خود را نیز

در وقت آینه باور نمی کنی!

                                 آ بان 86

 

بث الشکوای یوسف

 

 

مکر برادران

بختم را نگون

و آسمان را سیاه می خواست،

پدر بینایی اش را داد

تا آن ستارگان خاموش

بر آفتاب رخشانم

به اکراه سجده کنند.

 

حضورم

بازار آدم فروشان را

گرما بخشید

طمع های عطشان

         به دستادست سیمی چند

                             فرو نشست

که گوهر آدمی در قاموسشان معنایی کم بها داشت.

 

عشوه ای

پای در بندم گذاشت

                   که زینت المجلسی شوم

تا هوس زنانه ای را

شاهدان

به یقینی مطمئن

عشق تعبیر کنند.

 

آه

آه

این کاردها نبودند

که دست از ترنج نشناختند

نظارگان

      ناخن به خون جگرم رنگین کردند.

معصومیت گناه من شد

تا از شاخه ای که بلبل قلبم بر آن نغمه می سرود

قفسی سازند

شاید پرنده به سقفی کوتاه عادت کند.

 

وقتی که سکه های زرین

و قد قاطع شمشیرها

سنگ وستون میزان عدالت است

به کدام دادگاهی پناه باید برد؟

 

در این سیاه خانه ی زرنگار

که استخوان سینه ی گرسنگان

نردبام جلال توانگران است

زیبایی

قناری خوشخوانی ست

فربه از آب و دانه ای مهیا

که بال پروازش را چیده اند.

 

درون سو

معبدی ست

که خدایی موهوم

بر آن حکم می راند

خدایی که قدرتش را

سود وسودای کاهنان مقدر می کند.

 

و بیرون سو

در هلهله ای مبهم

سکه ی فریب شاباش می کنند

تا جماعت سر خوش

به قاپیدن صله کمر خم کنند

و گرده هایشان پلی

تا حاکمان

بی تشویش امواج مخالف

  به مسند رسند.

 

  •  

                    

باری برادران

بر آفتابم

چاه مکرتان چنان دهان گشود

که آسمان هر شب

پیش از آن که به سوگ آغازد

پیراهن خونین غروبم را

بر تن می کند.

               27/7/۸۶

احوال من...

 احوال من خالی ست

آتش ندارم

انسان من مرده ست

وشاید ایمانم.

 

گنگم شبیه سنگ

بی آتش و اهنگ

 

لطف شما زیاد!

احوال من خالی ست..

                         ۷۷/۹/۱۰

زیارت

 

 

زیارت

 

 

وقتی که اولین غنچه ی بهشت

وا شد

جمعی فرشته به دیدنش رفتند،

 

 

آن که نگاه درخشانش

از آب آبرو می برد

خم شد وبا نک انگشتش

گلبرگ های سرخش را

 نوازش کرد.

 

 

آن که صداش زلالی بود

یک بوسه از دور بادش داد.

 

 

آن که

گیسوی یلدایش پریشان بود

چشمان جادو گرش را بست

با حس آرامشی لایزال

تا او همیشه گل بماند دعاش کرد.

 

 

آن که شبیه آدم بود

از فرط اشتیاق گل را چید

ناگاه

اشک آمد و فرشته ها را شست

با آن که در بهشت

ممنوع بود گریستن

و غم غریبه بود آن جا.

                      ۷۷/۳/۳

 

 

می ترسم

 

 

نه در برابر آتش ها

نه آب ها و سنگ ها که در راهند

از قلب مهربان تو می ترسم

 

نه از هجوم این همه سایه

نه از غریو این همه غول

در شامگاه برهوت تنهایی

از دستهای تو می ترسم

 

 

از دستهای تو می ترسم

وقتی که آشیان  آغوش

گنجشگکان خیس ولرزان نیست

از چشم های تو وقتی مرا نمی بیند

از قلب مهربانت

وقتی پناهگاه دلم نیست.

 

 

نه در برابر آتش ها

که قد کشیده اند به راهم

نه موج ها و تندر و طوفان ها

نه سنگ ها که می بارند

 

از من بدون تو می ترسم .

                          6/3/ ۷۷

 

یادم نمی رود

 

 

صبح بهشت بود

وقتی فرشته ی کوچک

خم شد کنار جاده ی نور

و لاله ای لایزال چید

تا، بر گیسوان شبش بیاویزد.

 

 

من

در ابتدای کودکی ام بود

و رقص آن هزار ویک شمع عاشق را

                                           می دید

در نی نی نگاه مریم مادر.

 

 

فرصت نشد که بپرسم

دست کدام کس

آن شمعهای عاشق را

در آتشی زلال، مصلوب می کند؟

 

 

 

یادم نمی رود

وقتی که اشک

روی نگاهم هاشور می کشید

و پنجره قاب شعله بود.

وآن فرشته ی کوچک را

که گیسوان شبش روی دوش باد

                            جاری بود

یادم نمی رود...

          9/2/  77

آه

 

بعد از هزار سال

خورشید مثل قاچ نارنجی

افتاد روی افق

و بادهای سرگردان

همراه سایه ها

اقلیم خویش را

تا مرزهای شب گسترش دادند.

 

 

بعد از هزار سال

 از کنج آسمان

ابرو نمود ماه

و دارکوب

در ساکت جنگل

در گوش کاج پیر

حرف همیشگی اش را مکرر کرد.

 

 

بعد از هزار سال

دریا،

 در اشک خود تپید

و ابرهای سترون

با بادهای کولی رفتند.

 

 

بعد از هزار سال

انسان به ماه خیره شد وآه...

بعد از هزار سال.