نامه

 

 

 

 

 

با سلام

یاد تو امان نمی دهد،مدتی ست دستهای من انار می دهد. گاه با صدای هق هقی ، پنجره به سمت آسمان باز می شود ابرها، وارد اتاق ،نامه های نا گشوده خیس ، و انارهای من از دلی که خون، چاک می خورند، زیر بارشی که نم نم است.

ماه نیست !

چند روز پیش ، آتش آخرین سطور کاغذ مرا، خواند و داد دست باد!

آینه هنوز هم غبار می خورد، شک نکن! بی نگاه آفتاب تو، برق زندگی نمی زند.

گاه فکر می کنم جهان ، روزنامه ای ست و من ، آخرین ، رهگذر که گم شده ست ، در میان کوچه هایی از حروف ، تیترهایی از دروغ  ، و ستون ستون حوادث و خبر ...

گاه  فکر می کنم جهان ، رودخانه ای ست ، از حروف و واژه ها كه من در آن غرق مي شوم...

گاه فکر می کنم ، این انارها برای تو رسیده اند،زخم خنده هایشان گواست، حیف می شوند اگر...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ و ساعت 10:53 |

 

 

 

واگویه های آینه

 

 

 

 

 

تمام عمر

به روبه روی خودم خیره مانده ام تنها

اگرچه دم به دم احوال خویش را ازمن

سراغ می گیرند

به حسرت آدم ها

 

برای خلوت دیدار هرکسی با خویش

زلال ساکتم انگیزه ای کافیست

جهان به منظر من هیچ وقت

نبوده تیره و تار

گلایه ام همه از آن دهن هایی ست

که با جذام نفس هاشان

خوره به جان من انداختند چون زنگار.

  •  

 

و رودخانه ی تابانی

درون من جاری ست

که بر جبین امواجش

تلالو اوهام چون سرابی دور

امید واهی گم گشته ای بیابانی ست

و رنگهای پرنده که می شویند

به ساحل او

هویت خود را.

و چهره ی من

که بی نشان تر از زلالی هاست

در ازدحام این همه شکل

غریبه ای تنهاست.

  •  

چه اتفاق سعیدی

چه کشف محجوبی

نگاه آینه ای در من

گشود پنجره ای

به ژرفنای بی پایان

گذر کنیم

برای دیدن خود از هزار توی حقیقت

و بشکنیم

به سینه هسته ی راز

 

از اتفاق

به هم دو آینه برخوردند

و هریکی سفر جاودانه ی خود را

درون دیگری آغاز کرد.

                      6/8/88

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ و ساعت 12:13 |
دروغ سایه ها راکی کنم باور؟

که حتی نور را هم ترجمه کردند تاریکی

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت 11:24 |

لبالب از مرگم

و زندگی

جرعه جرعه می نوشدم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ و ساعت 12:57 |

 

 

 

 

 

وقایع اتفاقیه

 

 

 

 

 

دانه ای از سرزمین سرد ظلمت تا سلام نور

                                         راهی شد

 

ساقه ی سبزی

با دهانی جاودان خندان

خون سرخش را

هدیه ی خورشید والا کرد

 

تخم گنجشکی ترک خورد

جوجه ای عریان دهن واکرد

کهکشانی، آفتابی زاد

در زلال چشمه عکس آهویی افتاد

 

در سکوت محض

سنگ زانو در بغل غرق تفکر بود

پنجره از ابر اندوه کسی پر بود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ و ساعت 12:6 |

گذشتی ای عمر

با همین کشتی های کاغذی

از دریا دریا آتش!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ و ساعت 10:49 |
به نوری عاشقم

که هیچ پنجره ای

تاب روایتش را ندارد!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ و ساعت 19:27 |
با پفي به كين

شمع مهر خويش كشت

و چنين

شد فرو به باتلاق ظلمتي هميشگي

به عقوبتي درشت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ و ساعت 9:42 |
آن اسب

زيباترين رود زمين است

و بي قرار بوي دريا...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ و ساعت 15:52 |

 

 

دوالپا

 

 

 

زرد وزار و ناتوان مانده

چشم حسرتبار ضعف و مسكنت تا دورها رانده

دست و پاي لاغرش در يكدگر چون رشته تابانده

تا مگر مردي به رادي حال او پرسد

يا مگر دستي به ياري دست او گيرد

با نفس هايي كه چرك دودش آلايد

از تنور دوزخ سينه

چهره ي پاك جهان هر دم

آه و نفرينش به چرخ و روزگار و بخت

زندگي را نكبتي بيهوده مي نامد

و زمين را دمبلي سرباز كرده از پلشتي هاي بي پايان

سيبي اما از عفونت ها پلاسيده

از شرور و از دروغ و ظلم گنديده

گاه تف مي كند بر اين و لعنت مي كند برآن

اين گدا هر روز

بر گذرگاهي

پهن مي سازد بساط فقر عريانش

با اميد صيد رحم مردمي در دام پنهانش

 

چون به رحم آيد سليمي را

بر تن خوار و عليلش دل

آن روان عا طل و باطل

با سماجت مي شود سائل

كه مرا بر دوش خود گير و ببر منزل

از پريشاني زمينگيري ذليلم لكه ي زشتي به روي شاهكار خلقت حق واي

اي جوانمردي كه نازان مي چمي بر خاك

گو‍‍‍‍ژ پشت تيره بخت و نا مراد زندگي درياب...

آن دهن لق هي زبان ريزد

عنكبوتي كه بزاقش گشته آويزان

از لب و لوچه

تور مكري سخت را با ظرافت در لعاب واژه ها

و حرف هاي رازناك و سوزدارش دم به دم بافد

تا به اميد ثواب و مغفرت

طعمه ي دل رحم را در دام اندازد.

 

چون سوار گرده ي رادي شود مسكين

هر دو پايش را

چون دوالي سخت

دور بازو و برش پيچد

آنچنان كه استخوان در پيكرش خواهد بتركد از فشار و درد

اينچنين

او اسير خويش سازد مرد

مركب رامي كه او را مي برد بر پشت

تا به هر جايي كه مي خواهد

با اشارت هاي يك انگشت.

·         

بر زمين بگذاشتم او را ولي انگار

از توهم روي دوشم مي كشم هر روز

پيكر سنگين و بيمارش

باز هم در خواب و بيداري

مي فشارد با دوال هر دو پايش استخوانم را

آنچنان كز حلق مي خواهد بر آرد نصفه جانم را

آنچه بود و مانده بر دوشم

نه عليلي با دوال پاست...

آه آه آن رحم دلگيرست

كه نمي گردد فراموشم.

                                                                       
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه سوم دی ۱۳۹۰ و ساعت 12:13 |

پنجره يكي بود

چشم انداز يكي

فقط

نگاه من پر از اشك بود

نگاه تو پر از كينه

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ و ساعت 12:49 |

 ظريفتر از انگشتان باران نديدم

ناخن هاي بلورينش

از اشك بود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ و ساعت 10:58 |

 

 

جنگ

 

جنگ هم حکایتی بود

تانک ها آمدند

جسدها سوختند

فریادها به هم آغوشی انفجارها رفتند

 

مردی

مرگ را بو کرد

مثل شاخه ای یاس.

مردی بالشش کرد و زیر سرش گذاشت

و به خواب رفت

مردي از مرگ گريخت و مرگ به دامش انداخت

مردی

به مرگ دلباخت

و به حجله ی شهادتش برد.

 

صداها ترکیدند

درست مثل ترکش ها که در بغض یک بمب

و خون ، زیباترین شعرش را روی خاک نوشت

و لاله ها از خواندنش سرخ شدند.

 

جنگ هم حکایتی بود

با خنده های انفجارش در نیمه های شب

که نوزادان را از خواب های بی سر پراند

و دست دست فروشی را

شاهکار نقاشی دیواری شهر کرد.

 

جنگ از سفیدی صلح آمد

و پرچم سرخش را تکان داد

و دوباره به سفیدی صلح برگشت.

                                     89/5/21

                       
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 10:8 |

حتي

سيب رسيده مي افتد

وقتي رها كند

دست درختش را

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 10:54 |
از پلکان

به فضا

فرو می رویم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 12:27 |
باران وقتی که می زند آهنگ٬ اشک

دریا وقتی که می شود دلتنگ ٬ اشک

در خویش چکیده کوه الماسی را

از ظلمت دوری تو گردد سنگ اشک

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ و ساعت 13:44 |
آهن متراکم ترین شب دنیاست

جایی که باد زندانی ست. 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ و ساعت 13:6 |
 

تردید های یوسف

 

از این درهای تو در تو

از این آیینه های در هم از هر سو

که درها جمله دیوارست و هر دیوار افسون طلسم مادر  جادو

به سحری که به هر رنگ درخشانش گلی بر می شکوفد شاد

و می دزدد به عطر و بوی، هوش آدم از هر سو

دری آیا به سوی بی نشان های رهایی هست؟

 

از این آیا

از این اما

از این راهی که با هر پله ی خاضع

غرور بر شدن دارد به سوی منزل بالا

      _بزرگ گردن افرازی که پیش حاکمی سر پیش افکنده ست _

ویا از منزل بالا به پایین پله پله می گذارد سر

که بوسد آستانی پاک.

_ جوانمردی که پیش پای مردم میشود چون خاک _

به بی رنگی  آبی های آزادی ، رد بال رسایی هست؟

 

از این زنجیر هایی که پیچیده ست

به افکار و به رفتار غریب ما

و هریک  در کشاکش تا فریب ما

از این خواهش

    که چون پیچک به هر مستمسک از پندار می پیچد

پی دیدار خورشیدست و بر دیوار می پیچد

از این زنجیر هایی که به پیدا و نهان با ماست

                                  یا در ماست

در آن سوی حصار این بهشت شهوت و لذت

و یا رنج و عذاب و وحشت دوزخ، ورایی هست؟

 

 

اگر زیبایی ام چون روزن نور است

به خورشیدی که خود سرگشته ی اویم

زلیخا را به اغماض نگاه بی خود ش از عشق

توانی نیست

از آن دست نگارینی که چنگ افکنده بر پیراهنم رسوا

بسان شاخه ای که سیب سرخش در تب خورده شدن

                                                 بی تاب گاز تیز دندانی ست؛

                                                   مرا آیا امید رستگاری هست؟!

 

  •  

گریز یوسف از تردید

فراری سوی آزادی ست

به زندانی که چون ناکامی تلخ زلیخا زهر و تاریک است

اگر بد یا اگر نیک است.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 10:23 |
۱

بوی نسیم تو از باغ ها گذشت

گلها دهانشان

وا ماند تا ابد !

۲

این شمع های فروزان

انگشتهای من بودند

وقت اشاره به سویت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ و ساعت 13:13 |

کتاب سفر سیب چاپ شد

منظومه ای در حوزه شعر نوجوان

ناشر: فصل پنجم

متن شعر در همین وبلاگ آمده است

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ و ساعت 13:48 |
سنگ

 

 درد مذابی بوده این سنگ

از سینه ی تاریک خاک آهی گدازان

یک شورشی اما به زندان زمین بند

وقت گریز از نقب پنهان

با نعره های یاغی اش از شوق

آتشفشان شادی سوزان.

 

شاید پیامی شعله وربوده ست

که کوهها را خوف پیغامش تکان داده ست

یا قاصدی از اختری دور

که ناگهان در دامچال خاک افتاده ست

از بخت بد صد ها هزاران سال

در ساحلی گم

با اتهامی پست

از موج ها سیلی به استنطاق خورده ست

اما به اقرارِِ یک آخ هم

لب وا نکرده ست

 

شاید

 یک واژه ی تنها و تفته ست

چون ترکشی از بیکران متن هیابانگ نخستین

افتاده در پرت بیابان

که ، در شکاف سکوت عبوسش

افعی سرخی نیم خفته ست.

 

شاید

در چار چار زمستان

در جامه ی برف

در هیئت عارفی مطمئن

سر در گریبان استخوان ترکاند

بی آن که اغوای بادی را

یارای آشوب در

              آرامشش باشد.

 

شاید یکی از شروران قوم ثمود است

از لعن حق با روسیاهی مسخ گشته ست

در شکل یک خرسنگ.

  •  

این سنگ رازی ست

اما

آیا

او نیز همچون من

فهم معمای خود را

      در قصه سازی ست؟!

                       ۸۸/۱/۲۶
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ و ساعت 7:56 |
من بودم آن انار كه تركيد

در زخم خنده اش!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 10:27 |
فانوس

دست مرا گرفت

در پرتگاه شب!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ و ساعت 11:26 |
تیغ برهنه نمی دانست

خون است

پیراهنی که می پوشد!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ و ساعت 21:37 |
 

 

زمزمه ی باد

 

یگانه است

یگانه است

وعطر و بوی تو را دارد

گلی که دنبالش ، تمام باغ های جهان را

به شوق و عربده گشتم

(و با تمامی گل ها به گستاخی

                              سخن گفتم

و با آنان

چه تلخ دست و گریبان شدم هر بار

که وانمود می کردند، به خنده ی تزویری

              همان یگانه اند که می جویم.)

  •  

هنوز از یادم

دل تمام دریاها

به لرزه می افتد

هنوز ، طنین نعره ی من ابرهای جهان را

به برق رعشه ی دردی عمیق می سوزد

هنوز هر باران

         از اشک اندوهم

ترانه می سازد    

  •  

 

یگانه است

و طبع وحشی من

به پای ساقه ی او چون نسیم ِ ابریشم

چه رام می افتد

یقین من این است

دوباره آرامش

به چار سوی جهان باز خواهد گشت

و چین هیچ کدورت

بر آب ِ آینه ها بر ملا نخواهد شد

و هیچ باغ

دوباره کابوس آشفته ای نخواهد دید

وجامه ی گل ها

           به خشم پاره نخواهد شد.

که من به صلح رسیده ام با خویش

و دیو های درونم

تمام

به صبح ِ کودکی ام باز برگشتند

  •  

 

یگانه می میرم

به بوی این گل ِ تنها

که عطر و بوی تو را دارد...

                     
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ و ساعت 12:0 |

بیت

 

                                       دیوانه را به بند کشیدند عاقلان

                         از رشک آن که بسته ی زنجیر عقل نیست

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۹ و ساعت 19:14 |
 

شهر

 

 

 

خفته اختاپوس

با هزاران دست و پا از کوچه ها و راه ها

                                          و خیابان ها

با تنی براق از فلس ِ نئون ها و چراغ خانه ها وکافه ها در شب

خُرخُرش از منخرین اش می رود بالا

دم به دم با زوزه ی اگزوز ماشین ها.

 

هرچه دشت و دره در راهست بلعیده ست

بی حیا حتی به چنگال بلند برج هایش

                       گونه های آسمان را هم خراشیده ست.

(هیچ کس هرگز هیولایی چنین در واقعیت را

    در میان خواب های هول خود دیده ست؟!)

 

این شکمباره

تا گلو پُر کرده خود را از رفاه و شهوت و خواهش

و عروقش این گذرهای به هم پیوسته ی تبدار

منقبض گردیده از بس آمد و رفت ِ فواحش.

از پس ِ دل پیچه های او

لِرد بسته آب استفراغ فقری گند

جا به جا روی لب و لوچه

بر حواشی گذر ، کوچه

مثل چرکین زخم ِ زردی چند.

 

•          

 

 "زود افسون می کند چشمی که در چشمان او خیره ست."

گفت این مردی که بر افسون او چیره ست

دیده بود او در میان چشمهایش واژگون تصویر کابوسی؛

گشنگی را چون سگی گر پوزه در جوب عفن برده

خرمگس های طلا بر صورتش مرده

موش های سکه خوار ِ چاق

در میان نقب های بانک ها ، انبار ها

میز گردی از دهن ها و جویدن ها

فضله پاشان هر طرف خروار ها.

•          

مانده اختاپوس

با هزاران دست و پا از کوچه ها وراه ها

                                         و خیابان ها

اشتهای نا تمامی تا ببلعد از سر راهش بیابان ها

آه اما چون زمینگیری ست افتاده

لاش و لوشی باد کرده

و تن مردابی اش در جامه ی پر زرق و برق آب آلوده نهان کرده

زهر دان غصه های مردم است انگار

مردمی بیمار

مردمانی بانیان شهرداری ها

بردگان شهریاری ها.

 

عقربی جرار

در حصار آتش تیز غرایز ناتوان مانده

آنچه اکنون بر تن خود می زند نیش است

طعمه ی خویش است.

                      8/6/88

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ و ساعت 2:33 |
 

 

 

پنجره ها

در اولین پنجره

ابری ست پا به زا

که درد

در رعد هر نعره اش می درخشد.

 

از دومین پنجره

                   باد

در سرسرای فصل

دنبال برگی سبز می گردد

بر سطری از شاخه های درختی که با آتش سرد پاییز رفته ست

می خواهد از او

راز سعادت را بپرسد.

 

در سومین پنجره آسمان

هر روز می خواند

آبی ترین آواز خود را

 

در چارمین پنجره

شب در اتاق است

با گیسوان شلالش

و ماه محزون

    برشانه اش سرمی گذارد

آیا تماشای این خلوت عاشقانه حلال است؟

                                             28/2/88

        

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ و ساعت 21:41 |

 

این درخت...

 این درخت

بانوی بهار را

با هزار چشم برگ

انتظار می کشید

بس که خیره شد به چار سو

ته کشید

سوی چشم های او

عاشق سیاه بخت

روز وشب

از حریق تب

برگ برگ پیکرش

  سرخ و زرد شد

ریشه ها و شاخه ها پر از

                 التهاب و درد شد

باد هرزه گرد

با تنه به او

بی وفایی بهار را

         طعنه زد

از سر حسد

آن شرور از آستین

دشنه ی نهان کشید

جامه ی مرقع و کلاه جدی اش درید

با سر و تن پتی

آبروی سبز او

پاک ریخت

زیر بارش نگاه پر ملامت تگرگ

چشم برگ ها یکی یکی سیاه شد به خاک ریخت

ماند از او فقط به جا

پلک شاخه ها و استخوان ساقه ها

مرد در ملافه ی سفید برف.

 

با نوی بهار

بر سر قرار

آمد و درخت را به خواب مرگ دید

دستمال خیس ابر را

            بر سرش چلاند

دستی از نسیم

        بر سرش کشید      

با دهان غنچه زد

بوسه های سرخ

از شکوفه روی آن

                قامت رشید.

با صدای بلبلان به گوش او هزار نغمه خواند

روی شاخه ها

روسری سبز خویش را به یادگار بست

و بلور اشک، در میان چشمه ها شکست

در میان قاب سنگچین

آینه به دست برکه داد

گیسوان موج شانه زد

تا درخت در زلالی اش

          جان و تن صفا دهد

 

 این درخت

با هزار برگ تازه چشم زندگی گشود

با نوی بهار رفته بود

رو سری سبز او ولی

  مانده بود یادگار

به نشان عهد و وعده ی قرار

با هزار برگ چشم

خیره در هزار سو

شد به انتظار

بار دیگر این درخت

             این درخت استوار...

                             22 /12/87

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸ و ساعت 2:28 |
 

خوانش ِ طومار دریا

 

طومار دریا را شبی خواندم

در پرده ی فیروزه و  آب

 

از سطر اول که پر بود

از سجعِ  ا مواج

این قصه چون سوسوی فانوس دوری ست در بندر ِپر هیاهوی ذهن مه آلود :

ملاح پیری عاشق چشم پری آب ها شد

چشمان رخشانی که بودند

مثل دو الماس ستاره

ملاح  او را به زحمت

در تورسالوس خود  کرد

و چشم هایش را در آورد

تا با فروشش ، رویا بسازد

یا  در قمارش ، عمری ببازد

اما

چشمان الماس پری یخ کرده اشکی بود

که آب گردیدند

از شرم گرمای نگاه تیز خورشید

و قطره قطره چکیدند

بر روی دریا

تا کام اورا تلخ سازند

تا آخر دنیا .

 

 

از سطر دوم تاختند اسبان پر شور و سفیدی

در یاد های من

آنگاه با هم سرازیر گشتند

در متن تاریک کلامم

با شیهه هایی کف الود

که ترجمانش این چنین بود:

اندیشه ی آرام در این جا محال است

دریا همیشه بی قرار است.

 

 

در سطر سوم چند زورق

غرق شکست خویش بودند

در مشت کوب باد ولگرد

در پیچش گرداب هرزه

آنگاه

الواح گسترده ی آب

چون سنگ های قبر

بر روی چشم انداز

با خط و نقش در همی می شد پدیدار

اما به سرعت شسته  می شد

و بار  دیگر

این صحنه از اول

می گشت تکرار.

گردونه ی خواب و خیالی بود .

تصویر های دم به دم

هستی ، عدم

یا مرز هستی و عدم

یک دم ولی مبهم

رقص حبابی بر زلالی بود.

 

 

در سطر چارم خرد می شد

در کشمکش های تردید

کشتی کوه آسای عقلی که هم چون قوی  مغروری

رو سوی هر پیش آمد ممکن

با سینه ای افراشته می راند

و نا خدایش این ترانه

در زیر لب می خواند:

ای موج های سر کش خود بین

پایین بیایید از نک باد دماغ خویش

تا از تلاطم

لختی بیاسایید

دریای خود را بیابید.

 

 

در سطر پنجم ماهیان آواز می خواندند:

هر موج چشم دیگر دریاست

بر دیدن خود می کند باز

از بس که زیباست

چشم و تماشاست.

 

 

ودر سطور بعد

دریای تنها تا ابد می رفت

از خویش تا خویش

و گاه بر می گشت

و صبح لبخندش

تا بی نهایت موج می زد

در قطره های کوچک اشکم.

20/12/87

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۸۸ و ساعت 9:15 |