باران وقتی که می زند آهنگ٬ اشک
دریا وقتی که می شود دلتنگ ٬ اشک
در خویش چکیده کوه الماسی را
از ظلمت دوری تو گردد سنگ اشک
باران وقتی که می زند آهنگ٬ اشک
دریا وقتی که می شود دلتنگ ٬ اشک
در خویش چکیده کوه الماسی را
از ظلمت دوری تو گردد سنگ اشک
جایی که باد زندانی ست.
تردید های یوسف
از این درهای تو در تو
از این آیینه های در هم از هر سو
که درها جمله دیوارست و هر دیوار افسون طلسم مادر جادو
به سحری که به هر رنگ درخشانش گلی بر می شکوفد شاد
و می دزدد به عطر و بوی، هوش آدم از هر سو
دری آیا به سوی بی نشان های رهایی هست؟
از این آیا
از این اما
از این راهی که با هر پله ی خاضع
غرور بر شدن دارد به سوی منزل بالا
_بزرگ گردن افرازی که پیش حاکمی سر پیش افکنده ست _
ویا از منزل بالا به پایین پله پله می گذارد سر
که بوسد آستانی پاک.
_ جوانمردی که پیش پای مردم میشود چون خاک _
به بی رنگی آبی های آزادی ، رد بال رسایی هست؟
از این زنجیر هایی که پیچیده ست
به افکار و به رفتار غریب ما
و هریک در کشاکش تا فریب ما
از این خواهش
که چون پیچک به هر مستمسک از پندار می پیچد
پی دیدار خورشیدست و بر دیوار می پیچد
از این زنجیر هایی که به پیدا و نهان با ماست
یا در ماست
در آن سوی حصار این بهشت شهوت و لذت
و یا رنج و عذاب و وحشت دوزخ، ورایی هست؟
اگر زیبایی ام چون روزن نور است
به خورشیدی که خود سرگشته ی اویم
زلیخا را به اغماض نگاه بی خود ش از عشق
توانی نیست
از آن دست نگارینی که چنگ افکنده بر پیراهنم رسوا
بسان شاخه ای که سیب سرخش در تب خورده شدن
بی تاب گاز تیز دندانی ست؛
مرا آیا امید رستگاری هست؟!
گریز یوسف از تردید
فراری سوی آزادی ست
به زندانی که چون ناکامی تلخ زلیخا زهر و تاریک است
اگر بد یا اگر نیک است.
بوی نسیم تو از باغ ها گذشت
گلها دهانشان
وا ماند تا ابد !
۲
این شمع های فروزان
انگشتهای من بودند
وقت اشاره به سویت
کتاب سفر سیب چاپ شد
منظومه ای در حوزه شعر نوجوان
ناشر: فصل پنجم
متن شعر در همین وبلاگ آمده است
درد مذابی بوده این سنگ
از سینه ی تاریک خاک آهی گدازان
یک شورشی اما به زندان زمین بند
وقت گریز از نقب پنهان
با نعره های یاغی اش از شوق
آتشفشان شادی سوزان.
شاید پیامی شعله وربوده ست
که کوهها را خوف پیغامش تکان داده ست
یا قاصدی از اختری دور
که ناگهان در دامچال خاک افتاده ست
از بخت بد صد ها هزاران سال
در ساحلی گم
با اتهامی پست
از موج ها سیلی به استنطاق خورده ست
اما به اقرارِِ یک آخ هم
لب وا نکرده ست
شاید
یک واژه ی تنها و تفته ست
چون ترکشی از بیکران متن هیابانگ نخستین
افتاده در پرت بیابان
که ، در شکاف سکوت عبوسش
افعی سرخی نیم خفته ست.
شاید
در چار چار زمستان
در جامه ی برف
در هیئت عارفی مطمئن
سر در گریبان استخوان ترکاند
بی آن که اغوای بادی را
یارای آشوب در
آرامشش باشد.
شاید یکی از شروران قوم ثمود است
از لعن حق با روسیاهی مسخ گشته ست
در شکل یک خرسنگ.
این سنگ رازی ست
اما
آیا
او نیز همچون من
فهم معمای خود را
در قصه سازی ست؟!
۸۸/۱/۲۶در زخم خنده اش!
دست مرا گرفت
در پرتگاه شب!
خون است
پیراهنی که می پوشد!
زمزمه ی باد
یگانه است
یگانه است
وعطر و بوی تو را دارد
گلی که دنبالش ، تمام باغ های جهان را
به شوق و عربده گشتم
(و با تمامی گل ها به گستاخی
سخن گفتم
و با آنان
چه تلخ دست و گریبان شدم هر بار
که وانمود می کردند، به خنده ی تزویری
همان یگانه اند که می جویم.)
هنوز از یادم
دل تمام دریاها
به لرزه می افتد
هنوز ، طنین نعره ی من ابرهای جهان را
به برق رعشه ی دردی عمیق می سوزد
هنوز هر باران
از اشک اندوهم
ترانه می سازد
یگانه است
و طبع وحشی من
به پای ساقه ی او چون نسیم ِ ابریشم
چه رام می افتد
یقین من این است
دوباره آرامش
به چار سوی جهان باز خواهد گشت
و چین هیچ کدورت
بر آب ِ آینه ها بر ملا نخواهد شد
و هیچ باغ
دوباره کابوس آشفته ای نخواهد دید
وجامه ی گل ها
به خشم پاره نخواهد شد.
که من به صلح رسیده ام با خویش
و دیو های درونم
تمام
به صبح ِ کودکی ام باز برگشتند
یگانه می میرم
به بوی این گل ِ تنها
که عطر و بوی تو را دارد...
بیت
دیوانه را به بند کشیدند عاقلان
از رشک آن که بسته ی زنجیر عقل نیست
شهر
خفته اختاپوس
با هزاران دست و پا از کوچه ها و راه ها
و خیابان ها
با تنی براق از فلس ِ نئون ها و چراغ خانه ها وکافه ها در شب
خُرخُرش از منخرین اش می رود بالا
دم به دم با زوزه ی اگزوز ماشین ها.
هرچه دشت و دره در راهست بلعیده ست
بی حیا حتی به چنگال بلند برج هایش
گونه های آسمان را هم خراشیده ست.
(هیچ کس هرگز هیولایی چنین در واقعیت را
در میان خواب های هول خود دیده ست؟!)
این شکمباره
تا گلو پُر کرده خود را از رفاه و شهوت و خواهش
و عروقش این گذرهای به هم پیوسته ی تبدار
منقبض گردیده از بس آمد و رفت ِ فواحش.
از پس ِ دل پیچه های او
لِرد بسته آب استفراغ فقری گند
جا به جا روی لب و لوچه
بر حواشی گذر ، کوچه
مثل چرکین زخم ِ زردی چند.
•
"زود افسون می کند چشمی که در چشمان او خیره ست."
گفت این مردی که بر افسون او چیره ست
دیده بود او در میان چشمهایش واژگون تصویر کابوسی؛
گشنگی را چون سگی گر پوزه در جوب عفن برده
خرمگس های طلا بر صورتش مرده
موش های سکه خوار ِ چاق
در میان نقب های بانک ها ، انبار ها
میز گردی از دهن ها و جویدن ها
فضله پاشان هر طرف خروار ها.
•
مانده اختاپوس
با هزاران دست و پا از کوچه ها وراه ها
و خیابان ها
اشتهای نا تمامی تا ببلعد از سر راهش بیابان ها
آه اما چون زمینگیری ست افتاده
لاش و لوشی باد کرده
و تن مردابی اش در جامه ی پر زرق و برق آب آلوده نهان کرده
زهر دان غصه های مردم است انگار
مردمی بیمار
مردمانی بانیان شهرداری ها
بردگان شهریاری ها.
عقربی جرار
در حصار آتش تیز غرایز ناتوان مانده
آنچه اکنون بر تن خود می زند نیش است
طعمه ی خویش است.
8/6/88
پنجره ها
در اولین پنجره
ابری ست پا به زا
که درد
در رعد هر نعره اش می درخشد.
از دومین پنجره
باد
در سرسرای فصل
دنبال برگی سبز می گردد
بر سطری از شاخه های درختی که با آتش سرد پاییز رفته ست
می خواهد از او
راز سعادت را بپرسد.
در سومین پنجره آسمان
هر روز می خواند
آبی ترین آواز خود را
در چارمین پنجره
شب در اتاق است
با گیسوان شلالش
و ماه محزون
برشانه اش سرمی گذارد
آیا تماشای این خلوت عاشقانه حلال است؟
28/2/88
این درخت...
این درخت
بانوی بهار را
با هزار چشم برگ
انتظار می کشید
بس که خیره شد به چار سو
ته کشید
سوی چشم های او
عاشق سیاه بخت
روز وشب
از حریق تب
برگ برگ پیکرش
سرخ و زرد شد
ریشه ها و شاخه ها پر از
التهاب و درد شد
باد هرزه گرد
با تنه به او
بی وفایی بهار را
طعنه زد
از سر حسد
آن شرور از آستین
دشنه ی نهان کشید
جامه ی مرقع و کلاه جدی اش درید
با سر و تن پتی
آبروی سبز او
پاک ریخت
زیر بارش نگاه پر ملامت تگرگ
چشم برگ ها یکی یکی سیاه شد به خاک ریخت
ماند از او فقط به جا
پلک شاخه ها و استخوان ساقه ها
مرد در ملافه ی سفید برف.
با نوی بهار
بر سر قرار
آمد و درخت را به خواب مرگ دید
دستمال خیس ابر را
بر سرش چلاند
دستی از نسیم
بر سرش کشید
با دهان غنچه زد
بوسه های سرخ
از شکوفه روی آن
قامت رشید.
با صدای بلبلان به گوش او هزار نغمه خواند
روی شاخه ها
روسری سبز خویش را به یادگار بست
و بلور اشک، در میان چشمه ها شکست
در میان قاب سنگچین
آینه به دست برکه داد
گیسوان موج شانه زد
تا درخت در زلالی اش
جان و تن صفا دهد
این درخت
با هزار برگ تازه چشم زندگی گشود
با نوی بهار رفته بود
رو سری سبز او ولی
مانده بود یادگار
به نشان عهد و وعده ی قرار
با هزار برگ چشم
خیره در هزار سو
شد به انتظار
بار دیگر این درخت
این درخت استوار...
22 /12/87
طومار دریا را شبی خواندم
در پرده ی فیروزه و آب
از سطر اول که پر بود
از سجعِ ا مواج
این قصه چون سوسوی فانوس دوری ست در بندر ِپر هیاهوی ذهن مه آلود :
ملاح پیری عاشق چشم پری آب ها شد
چشمان رخشانی که بودند
مثل دو الماس ستاره
ملاح او را به زحمت
در تورسالوس خود کرد
و چشم هایش را در آورد
تا با فروشش ، رویا بسازد
یا در قمارش ، عمری ببازد
اما
چشمان الماس پری یخ کرده اشکی بود
که آب گردیدند
از شرم گرمای نگاه تیز خورشید
و قطره قطره چکیدند
بر روی دریا
تا کام اورا تلخ سازند
تا آخر دنیا .
از سطر دوم تاختند اسبان پر شور و سفیدی
در یاد های من
آنگاه با هم سرازیر گشتند
در متن تاریک کلامم
با شیهه هایی کف الود
که ترجمانش این چنین بود:
اندیشه ی آرام در این جا محال است
دریا همیشه بی قرار است.
در سطر سوم چند زورق
غرق شکست خویش بودند
در مشت کوب باد ولگرد
در پیچش گرداب هرزه
آنگاه
الواح گسترده ی آب
چون سنگ های قبر
بر روی چشم انداز
با خط و نقش در همی می شد پدیدار
اما به سرعت شسته می شد
و بار دیگر
این صحنه از اول
می گشت تکرار.
گردونه ی خواب و خیالی بود .
تصویر های دم به دم
هستی ، عدم
یا مرز هستی و عدم
یک دم ولی مبهم
رقص حبابی بر زلالی بود.
در سطر چارم خرد می شد
در کشمکش های تردید
کشتی کوه آسای عقلی که هم چون قوی مغروری
رو سوی هر پیش آمد ممکن
با سینه ای افراشته می راند
و نا خدایش این ترانه
در زیر لب می خواند:
ای موج های سر کش خود بین
پایین بیایید از نک باد دماغ خویش
تا از تلاطم
لختی بیاسایید
دریای خود را بیابید.
در سطر پنجم ماهیان آواز می خواندند:
هر موج چشم دیگر دریاست
بر دیدن خود می کند باز
از بس که زیباست
چشم و تماشاست.
ودر سطور بعد
دریای تنها تا ابد می رفت
از خویش تا خویش
و گاه بر می گشت
و صبح لبخندش
تا بی نهایت موج می زد
در قطره های کوچک اشکم.
20/12/87
خانه ی شاعر
خانه ی شاعر از کلمات بود
نه سقفی داشت تا باران بر آن نبارد
و نه دری تا باد در آن نوزد
نه پرده ای تا نور در آن نریزد
خانه ی شاعر با باران خیس شد
و با باد رفت
وبا نور یکی شد.
2/6/87
سفر سیب
(شعر نوجوان)
من دانه ای بودم
بر خاک افتاده
انگار در دشتی
شن ریزه ای ساده
در یایی از نقطه
از دور تا نزدیک
در نقطه ای از آن
من نقطه ای تاریک
سر گشته وتنها
افتاده در ظلمت
چون راز پنهانی
سربسته در غفلت
گاهی به خواب خود
آیینه می دیدم
خورشید زیبایی
در سینه می دیدم
خورشید می خندید
در خواب های من
انگار می آمد
او پا به پای من
در خنده های او
راز شکفتن بود
بیدار گشتن از
تاریک خفتن بود
بر شانه های خود
من دست نورش را
احساس می کردم
از دل عبورش را
از شوق دیدارش
پر می شدم در خواب
گویی ترک می خورد
دیوار تن بی تاب
تعبیر خوابم را
باریک می گشتم
اما از افکارم
تاریک می گشتم
حال عجیبی بود
از فکر خود خسته
در مانده ای تاریک
یک دانه ی بسته
گاهی گذر می کرد
از روی من پایی
پر می شدم گاهی
از درد تنهایی
اما دلم خوش بود
بر خنده ی خورشید
وقتی که در خوابم
با شور می تابید
یک شب که بانگ رعد
خواب مرا آشفت
راز شگفتی را
باران به گوشم گفت
رفتم به فکر آن شب
فکر گذر کردن
تا دیدن خورشید
از خود سفر کردن
جویی که می آمد
با خود مرا هم برد
در چاله ای نمناک
کرد استخوانم خرد
در خود فشردم خاک
مانند یک زندان
زندان تنگی که
بر سر شود ویران
در زیر حجم خاک
مدفون شدم انگار
شد ظلمتی سنگین
روی سرم آوار
با من نبود آن جا
جز نوری از امید
آیینه ای در دل
با خنده ی خورشید
نور امید آن جا
در سینه ام بالید
بر سقف زندانم
یک روزنه رویید
خورشید ، فانوسی
بر ظلمتم آویخت
از روزنه نوری
روی سر من ریخت
من دانه ای بودم
تاریک و سر بسته
در تنگنای خود
وامانده و خسته
اما کلید نور
وا کرد از من بند
قفلم شکست آری
با برگ یک لبخند
وقتی گشودم در
تا بگذرم از خویش
یک عالم دیگر
بود آن طرف در پیش
انگار خورشیدی
از جان من سر زد
در باز شد ناگاه
مرغ از قفس پر زد
از من جدا می شد
راهی به سوی نور
راهی به ظلمت نیز
از من به سویی دور
با ریشه ها رفتم
از راه تاریکی
با شاخه ها رفتم
از جاده ی نیکی
من خاک را دیدم
با چشم بیداری
با ریشه هایی که
شد در زمین جاری
با تشنگی وشور
در خاک گرم و نرم
عمری فرو رفتم
در ظلمتی مبهم
با ریشه ها گشتم
اعماق خاکی را
از زشت ، از زیبا
دیدم شگفتی ها
در خاک کرمی بود
خو کرده با ظلمت
با نور بیگانه
بیچاره در ذلت
در خاک موری بود
از حرص در زنجیر
دنیا خوراکش بود
اما نمی شد سیر
در خاک آبی بود
چون زندگی روشن
از آینه انگار
پوشیده پیراهن
در جستجوی آب
بسیار گردیدم
چون یافتم او را
لب تشنه بوسیدم
تا از زلال او
جان را کنم سرشار
زانو زدم هر روز
در محضرش بسیار
از پلکان خود
بالا کشیدم من
با شاخه ها رفتم
تا نور از روزن
از خویش می رستم
سوی جهان نور
آن سو که روزی بود
یک آرزوی دور
در سرزمین نور
خورشید می تابید
باران پر مهرش
همواره می بارید
تا شاخه های من
در آسمان زد چنگ
با من سخن ها گفت
اینجا سکوت سنگ
دیدم به گوش دشت
تا چشمه قل قل گفت
در پاسخش صحرا
از هر طرف گل گفت
اینجا جهانی بود
شیرین تر از رویا
می رفت و می آمد
امواج این دریا
من دشت را دیدم
سبز و وسیع و پاک
من کوه را دیدم
سر سوده بر افلاک
من رود را دیدم
راهی خروشنده
تا مقصد دریا
پویان و جوینده
اما در اینجا نیز
گاهی هوا بد بود
دست و دلم در کار
گاهی مردد بود
طوفان که می آمد
برگ و برم می برد
سرمای غفلت نیز
هوش از سرم می برد
هر کودکی می زد
بر شاخه هایم سنگ
انگار دنیا داشت
با صلح سبزم جنگ
من در پی خورشید
کردم سفر آغاز
فر سنگ ها دورست
خورشیدم از من باز
فکرم به من می گفت
من بسته ی خاکم
کی می رسد تا نور
پرواز ادراکم ؟!
اما دلم می گفت
خورشید نزدیک است
هر چند بین ما
دیوار تاریک است
من در حضور آب
با ریشه ام پر سوز
تعلیم دانش را
زانو زدم هر روز
از آب دانایی
سیراب شد جانم
آوندهای من
پر شد از ایمانم
راز زلالی را
آموختم از آب
خورشید گشتن کرد
آیینه ام بی تاب
من دانه ای بودم
یا خانه ی خورشید؟
شد بار دیگر دل
دیوانه ی خورشید
آوند های من
پر گشت از یادش
من می شکفتم سرخ
از آتش شادش
سر شار خود بودم
صبحی که تابیدم
بر شاخه ی هستی
من سیب خورشیدم
1387
قصیده ی پرنده
به جای سنگ نوشتم:
پرنده ای که بی بال است
به جای باد نوشتم :
پرنده ای که پرید
به جای ابر نوشتم :
پرنده ای که می بارد
به جای خانه نوشتم :
پرنده ای که قفس شد
به جای رود نوشتم :
پرنده ای که مهاجر
به جای اسم نوشتم :
پرنده نام تو بود
10/2/87
روز اول از عدم یا هیچ
عکس او در ذهن من افتاد
مثل پیرنگی که می ریزد
روی امواج پریشان ، باد
کم کم آن تاریک مبهم را
به وضوحی روشن آوردم
نطفه ی شخصیت او را
در خیال خویش پروردم
در محیط داستان خود
تا ببالد قهرمان من
آفریدم در کنار او
زشت و زیبا ، دوست با دشمن
با خیالم ورز می دادم
مایه ی هر نقش وشخصیت
و جهانی خلق می کردم
از وجودی عین ماهیت
در حوادث نقش او هر روز
سایه سان پر رنگ تر می شد
گاه حتی مَرکب ِ قصه
زیرثقلش لنگ تر می شد
نقطه ی اوجی که می گویند
پیش روی قصه ی من بود
قهرمان اما ، ولی انگار
در پی قالب شکستن بود
گرچه می بردم نمی رفت او
از همان راهی که می باید
او به راه دیگری می رفت
در مسیر شاًن خود شاید
او به فرمانم نبود اما
من شدم دنبال او دلخواه
او مرا با خود چرا می برد
از کجا تا نا کجا همراه؟
کار هر دانای کلی نیست
پیش گویی کردن از کارش
از کجا باید بفهمم پس
اختیار و جبر رفتارش ؟!
من نوشتم سر نوشت او
یا نوشت او سر نوشت من؟
من بنا کردم بهشت او
یا بنا کرد او بهشت من؟!
چکش این ست
چکش این است :
دمار ِ آدمی در دَم
اگر بر استخوان ِ قوزک پایی فرود آید
که اقراری بگیرد دلخراش از آخ ِ زندانی
و از تابوت ِ باور های او بیرون کشد با چاک دندان هاش
پا برجایی ِهر میخ ِ راسخ را
و آسان چار چوبش را فرو ریزد
و او را چند پاره تخته ی بی عار وبی شکلی بگرداند
تل انبار ِ زُباله ،گوشه ی تاریک ِ میدانی
چکش این است :
کوبیدنْ سَر ِهر میخ ،حتی آن که فولاد ست
مگر در جرز دیواری کند بندش
ولی تن می زند گاهی به شکل سرکشان میخ از فرو رفتن
و یا با سِرتقی کج می کند راهش
نمی آرد فرو سر ، سر به راهی را
به زیر ضربه های دنگ
چکش این ست و سنگین است...
افتاده مدهوش از تاب آن رو
مهری در آن سو ماهی در این سو
از عطر ذکرش- صلوا علیه-
هر گل دهانش کرده ست خوش بو
تا تیر صیاد ناغافل افتاد
شد در پناه چشمش هر آهو
" سر خوش بر آن لب غلطد تبسم
چون موج بر می پهلو به پهلو "
ای باد کولی عمری ست مستی
گویا شنیدی بویی از آن مو ؟!
تا سر گذارد بر ساحل تو
دریای هستی دارد تکاپو
گر سایه ی تو بر دوزخ افتد
آتش گلستان گردد چو مینو
و قتی معلم عشق تو باشد
دیوانه گردد عقل ارسطو
اوج عقابان کرده خجل باز
پرواز شعرم را چون پرستو
شاعر
وقتی شاعر
از پله های کلمات پایین می آید
روزنامه نگار می شود
ویا بگو
تدارکاتچی وزیر و وکیل.
وقتی شاعر
از پله های کلمات بالا می رود
فرشتگان در گوشش
نجوا می کنند
آوازهای آبی قدسی را.
آقای وزیر
فرهنگ ، شاعر می خواهد
نه تدارکا تچی ونه کاتب اخبار املایی !
آن برگهای سبز را از پنجره ببین
و آن دوکبوتر
که آغوش سپیدگشوده اند به هم ...
بهمن ۱۳۸۳
فراقی
تلخ ست
بادام یاد چشم هایت را شکستن
با شیشه ی اشکی که در هر قطره اش دریا
در جستحوی ساحل گم گشته اش بی تاب می زارد.
بی ماه مهرت در دریچه
سردست
خاکستر آن شعله های سرخ و سر خوش
که ، با بی قراری سرک می کشیدند
از روزن تاریک زندانم
در آرزوی صبح آزادی دیدارت.
خشک ست بی تو
آن رود شادی که غریوان و برهنه
از سنگلاخ و خار زار و دره و کوه و بیابان
می رفت
تا سر گذارد
در پای دریای رقصان
_ با دامن چین چین آبیش_
وقتی حریر صدایت
تن پوش اوقات لرزان من نیست
دنیا زمستان سکوتی سیاه ست
با هرزه لایی سگانش
لال از بیان داستان گل سرخ !
۶/۲/۸۸
...
بر دهان دلقک سخن فروش
پاپیون خوشگلی زدند
تا به پاس تیزهای او
در مراسمی
سکه اش دهند
پیراهنت را می تکانی
پیراهنت را می تکانی
گلهای شاد رازقی رقصان
بر روی دست باد می ریزد
پیراهنت را می تکانی
تور حریر نقره ی دریا
در موج می افتد
و شاپری ها
آسیمه از خواب زلال خود
بیدار می گردند
تا ، از شوق دیدارت
رو بند آب از روی بردارند
در جستجویت از صدف هاشان
بیرون بیایند
پیرا هنت را می تکانی
و باد
دیوانه می گردد
گاهی به دور خویش می چرخد
گاهی
با زوزه های سوز ناکش
از خشم
سر بر سکوت سرد هر دیوار می کوبد
گاهی
بی واهمه با قاه قاه
خط و نشان های قوانین را
از روی پیشانی جاده ها
سرمست می روبد.
پیراهنت را می تکانی
گرد و غباری درخشان
در خویش می پیچد
و کهکشان هایی
آذین طومار شب های مارا
تا صبح می بندند
سر شار از تذ هیب اکلیل خورشید
لبریز از ترصیع الماس ستاره.
پیراهنت را می تکانی
تا شیشه های بی شمار عطر باران
خالی نماند
تا آن بهار اندام
گیسوی سبزش را
با ارغوان و نر گس و زنبق بیاراید.
پیراهنت را می تکانی
و بی تو در من برگریزان جهان است...
۲۶ /۱۲/۸۷
درست در وسط چار راه شهر شلوغ
به پاست
بلند پیکره ی آهنین خود کامه
که در نگاه سیاهش
صلابتی پیداست
و دست او که دراز کرده به پیش
نشانه ی فرداست.
ورود ممنوع است
بله ؛
به میله و زنجیر
کشیده اند به دورش
حریم دایره واری
که در برابر مردم شدست دیواری
دو سال پیش که مرغ مهاجری ناگاه
چنان که افتد ودانی
سر مبارک او را به فضله اش آلود
هزار اسلحه بر آسمان گشود آتش
که توطئه ی دشمنان کند نابود
دو تا پرنده ی عاشق
قرار خلوت دیدار
گذاشتند شبی
میان تاج هلالش
و از نگاه فضول خبر چینان
نهان بنا کردند
به شور ، حلقه ی مهر آشیانه ی خود را
میان گودی آن.
بلور نغمه ی شاد پرندگان وقتی
شکست روی سکوت سنگ
ستاره بازی آوازهای آزادی
چنان حقیقت تابان آفتاب افشا شد
به پرده پرده رنگ.
نخست اداره ی امنیت ملی
به قصد رمز گشایی از این اقدام
به بررسی زوایای توطئه پرداخت
سپس گروه زره پوش ضد شورش از هرسو
به میدان تا خت.
غرض ، نشانه ی تیر و تفنگ دژخیمان
شدند جوجگکان
و آشیانه در آتش سوخت.
حریم سنگی تندیس
دوباره رفت فرو در سکوت مردابی.
مجسمه ی آهن
دچار حال غریبی شد
بدون چهچهه ی آبی پرندگان افسرد
و موریانه ی زنگار، روح آهنینش را
به شکل تنهایی
به مزمزه خورد
و درد پیکر او را هزار بار جوید
و دل ، دل فولادش
میان غصه و غم پوسید
چنان که روز مقدر
بدون فریادی
درون خویش شکست
و در برابر بهت نگاه رهگذران
به روی خاک فرو ریخت
پس از پژوهش و تحقیق های گسترده
نتیجه ی پرونده
میان پوشه ی قرمز
چنین خلاصه شده بود:
به نغمه های فریبای آزادی
مجسمه عاشق شد
ودر سکوت فراق
دچار عارضه ی دق شد.
۱۵/۱۱/۸۷
کتاب از من بدون تو می ترسم در ۱۴۴ صفحه و با شمارگان ۲۰۰۰ نسخه به بهای ۲۵۰۰ تومان از سوی نشر رگا منتشر شد. این کتاب در برگیرنده ۶۰ قطعه شعر نیمایی و سپید از سالهای ۷۲ تا ۸۷ می باشد.دوستانی که تمایل به دریافت کتاب دارند می توانند با ارسال پیغام بدون پرداخت هزینه پست کتاب را به صورت پستی دریافت کنند.
اما صدای مرا آیا
فهمید هیچ کس؟
اما گدازه ها
این خشم های مذاب و سوزان را
آیا شنید پرده گوشی؟
وقتی که سنگهای سرد من از درد می ترکید
وقتی که غثیان تنهایی خویش بودم
وقتی که جوش جهنم از جانم
خرناس می کشید؛
آیا، مرا
چشمی به چشمزدی دید
حتی
در منظر فراموشی؟
•
گیرم شنید گوشی و چشمی نیز
گیرم ندید چشمی و گوشی نیز
من معذرت نمی خواهم
از این که آشفتم
خواب سکوت شما را.
4/3/81جاده صلیب ست ...
باز همان شورِ کهن، باز درد
باز من و سایه ی من در نبرد
باز به خود یکسره خنجر زدن
پیش خود افتادن و پر پر زدن
ای نفسِ خسته مرو باز گرد
راه گلو بسته مرو بازگرد
·
باز شروعِ شبِ بارانِ من
خیزشِ خیزاب به طوفان من
باز شب رعد ، شبِ برق و باد
شورش من در منِ دیوانه زاد
·
ای من طوفان زده آرام گیر
شکل هراس آمده آرام گیر
روح کتک خورده ، تن چاک چاک
آتشِ دل مرده به شام هلاک
عرصه پُر از لاشگی وکرکسی ست
سایه به سایه شبح ناکسی ست
·
غربتی تلخ ، به تنها برو
جاده صلیب ست مسیحا برو...
۱۳۷۸
فقط
دهانی خونین بود
با سکوتی خندان.