این درخت...

 این درخت

بانوی بهار را

با هزار چشم برگ

انتظار می کشید

بس که خیره شد به چار سو

ته کشید

سوی چشم های او

عاشق سیاه بخت

روز وشب

از حریق تب

برگ برگ پیکرش

  سرخ و زرد شد

ریشه ها و شاخه ها پر از

                 التهاب و درد شد

باد هرزه گرد

با تنه به او

بی وفایی بهار را

         طعنه زد

از سر حسد

آن شرور از آستین

دشنه ی نهان کشید

جامه ی مرقع و کلاه جدی اش درید

با سر و تن پتی

آبروی سبز او

پاک ریخت

زیر بارش نگاه پر ملامت تگرگ

چشم برگ ها یکی یکی سیاه شد به خاک ریخت

ماند از او فقط به جا

پلک شاخه ها و استخوان ساقه ها

مرد در ملافه ی سفید برف.

 

با نوی بهار

بر سر قرار

آمد و درخت را به خواب مرگ دید

دستمال خیس ابر را

            بر سرش چلاند

دستی از نسیم

        بر سرش کشید      

با دهان غنچه زد

بوسه های سرخ

از شکوفه روی آن

                قامت رشید.

با صدای بلبلان به گوش او هزار نغمه خواند

روی شاخه ها

روسری سبز خویش را به یادگار بست

و بلور اشک، در میان چشمه ها شکست

در میان قاب سنگچین

آینه به دست برکه داد

گیسوان موج شانه زد

تا درخت در زلالی اش

          جان و تن صفا دهد

 

 این درخت

با هزار برگ تازه چشم زندگی گشود

با نوی بهار رفته بود

رو سری سبز او ولی

  مانده بود یادگار

به نشان عهد و وعده ی قرار

با هزار برگ چشم

خیره در هزار سو

شد به انتظار

بار دیگر این درخت

             این درخت استوار...

                             22 /12/87

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸ و ساعت 2:28 |