سفر سیب

(شعر نوجوان)

 

من دانه ای بودم

بر خاک افتاده

انگار در دشتی

شن ریزه ای ساده

 

در یایی از نقطه

از دور تا نزدیک

در نقطه ای از آن

من نقطه ای تاریک

 

سر گشته وتنها

افتاده در ظلمت

چون راز پنهانی

سربسته  در غفلت

 

 گاهی به خواب خود

آیینه می دیدم

خورشید زیبایی

در سینه می دیدم

 

 خورشید می خندید

در خواب های من

انگار می آمد

او پا به پای من

 

 در خنده های او

راز شکفتن بود

بیدار گشتن از

تاریک خفتن بود

 

 بر شانه های خود

من دست نورش را

احساس می کردم

از دل عبورش را

 

 از شوق دیدارش

پر می شدم در خواب

گویی ترک می خورد

دیوار تن بی تاب

 

 تعبیر خوابم را

باریک می گشتم

اما از افکارم

تاریک می گشتم

 

 حال عجیبی بود

از فکر خود خسته

در مانده ای تاریک

یک دانه ی بسته

 

 گاهی گذر می کرد

از روی من پایی

پر می شدم گاهی

از درد تنهایی

 

 اما دلم خوش بود

بر خنده ی خورشید

وقتی که در خوابم

با شور می تابید

 

 یک شب که بانگ رعد

خواب مرا آشفت

راز شگفتی را

باران به گوشم گفت

 

 رفتم به فکر آن شب

فکر گذر کردن

تا دیدن خورشید

از خود سفر کردن

 

 جویی که می آمد

با خود مرا هم برد

در چاله ای نمناک

کرد استخوانم خرد

 

 در خود فشردم خاک

مانند یک زندان

زندان تنگی که

بر سر شود ویران

 

 در زیر حجم خاک

مدفون شدم انگار

شد ظلمتی سنگین

روی سرم آوار

 

 با من نبود آن جا

جز نوری از امید

آیینه ای در دل

با خنده ی خورشید

 

نور امید آن جا

در سینه ام بالید

بر سقف زندانم

یک روزنه رویید

 

 خورشید ، فانوسی

بر ظلمتم آویخت

از روزنه نوری

روی سر من ریخت

 

 من دانه ای بودم

تاریک و سر بسته

در تنگنای خود

وامانده و خسته

 

 اما کلید نور

وا کرد از من بند

قفلم شکست آری

با برگ یک لبخند

 

 وقتی گشودم در

تا بگذرم از خویش

یک عالم دیگر

بود آن طرف در پیش

 

 انگار خورشیدی

از جان من سر زد

در باز شد ناگاه

مرغ از قفس پر زد

 

 از من جدا می شد

راهی به سوی نور

راهی به ظلمت نیز

از من به سویی دور

 

 با ریشه ها رفتم

از راه تاریکی

با شاخه ها رفتم

از جاده ی نیکی

 

 من خاک را دیدم

با چشم بیداری

با ریشه هایی که

شد در زمین جاری

 

 با تشنگی وشور

در خاک گرم و نرم

عمری فرو رفتم

در ظلمتی مبهم

 

 با ریشه ها گشتم

اعماق خاکی را

از زشت ، از زیبا

دیدم شگفتی ها

 

 در خاک کرمی بود

خو کرده با ظلمت

با نور بیگانه

بیچاره در ذلت

 

 در خاک موری بود

از حرص در زنجیر

دنیا خوراکش بود

اما نمی شد سیر

 

 در خاک آبی بود

چون زندگی روشن

از آینه انگار

پوشیده پیراهن

 

 در جستجوی آب

بسیار گردیدم

چون یافتم او را

لب تشنه بوسیدم

 

 تا از زلال او

جان را کنم سرشار

زانو زدم هر روز

در محضرش بسیار

  

از پلکان خود

بالا کشیدم من

با شاخه ها رفتم

تا نور از روزن

 

 از خویش می رستم

سوی جهان نور

آن سو که روزی بود

یک آرزوی دور

 

 در سرزمین نور

خورشید می تابید

باران پر مهرش

همواره می بارید

 

 تا شاخه های من

در آسمان زد چنگ

با من سخن ها گفت

اینجا سکوت سنگ

 

 دیدم به گوش دشت

تا چشمه قل قل گفت

در پاسخش صحرا

از هر طرف گل گفت

 

 اینجا جهانی بود

شیرین تر از رویا

می رفت و می آمد

امواج این دریا

 

 من دشت را دیدم

سبز و وسیع و پاک

من کوه را دیدم

سر سوده بر افلاک

 

 من رود را دیدم

راهی خروشنده

تا مقصد دریا

پویان و جوینده

 

 اما در اینجا نیز

گاهی هوا بد بود

دست و دلم در کار

گاهی مردد بود

 

 طوفان که می آمد

برگ و برم می برد

سرمای غفلت نیز

هوش از سرم می برد

 

 هر کودکی می زد

بر شاخه هایم سنگ

انگار دنیا داشت

با صلح سبزم جنگ

 

 من در پی خورشید

کردم سفر آغاز

فر سنگ ها دورست

خورشیدم از من باز

 

 فکرم به من می گفت

من بسته ی خاکم

کی می رسد تا نور

پرواز ادراکم ؟!

 

 اما دلم می گفت

خورشید نزدیک است

هر چند بین ما

دیوار تاریک است

 

 من در حضور آب

با ریشه ام پر سوز

تعلیم دانش را

زانو زدم هر روز

 

 از آب دانایی

سیراب شد جانم

آوندهای من

پر شد از ایمانم

 

 راز زلالی را

آموختم از آب

خورشید گشتن کرد

آیینه ام بی تاب

 

من دانه ای بودم

یا خانه ی خورشید؟

شد بار دیگر دل

دیوانه ی خورشید

 

 آوند های من

پر گشت از یادش

من می شکفتم سرخ

از آتش شادش

 

 سر شار خود بودم

صبحی که تابیدم

بر شاخه ی هستی

من سیب خورشیدم

1387

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ و ساعت 0:8 |