بث الشکوای یوسف
مکر برادران
بختم را نگون
و آسمان را سیاه می خواست،
پدر بینایی اش را داد
تا آن ستارگان خاموش
بر آفتاب رخشانم
به اکراه سجده کنند.
حضورم
بازار آدم فروشان را
گرما بخشید
طمع های عطشان
به دستادست سیمی چند
فرو نشست
که گوهر آدمی در قاموسشان معنایی کم بها داشت.
عشوه ای
پای در بندم گذاشت
که زینت المجلسی شوم
تا هوس زنانه ای را
شاهدان
به یقینی مطمئن
عشق تعبیر کنند.
آه
آه
این کاردها نبودند
که دست از ترنج نشناختند
نظارگان
ناخن به خون جگرم رنگین کردند.
معصومیت گناه من شد
تا از شاخه ای که بلبل قلبم بر آن نغمه می سرود
قفسی سازند
شاید پرنده به سقفی کوتاه عادت کند.
وقتی که سکه های زرین
و قد قاطع شمشیرها
سنگ وستون میزان عدالت است
به کدام دادگاهی پناه باید برد؟
در این سیاه خانه ی زرنگار
که استخوان سینه ی گرسنگان
نردبام جلال توانگران است
زیبایی
قناری خوشخوانی ست
فربه از آب و دانه ای مهیا
که بال پروازش را چیده اند.
درون سو
معبدی ست
که خدایی موهوم
بر آن حکم می راند
خدایی که قدرتش را
سود وسودای کاهنان مقدر می کند.
و بیرون سو
در هلهله ای مبهم
سکه ی فریب شاباش می کنند
تا جماعت سر خوش
به قاپیدن صله کمر خم کنند
و گرده هایشان پلی
تا حاکمان
بی تشویش امواج مخالف
به مسند رسند.
باری برادران
بر آفتابم
چاه مکرتان چنان دهان گشود
که آسمان هر شب
پیش از آن که به سوگ آغازد
پیراهن خونین غروبم را
بر تن می کند.
