فرصت
در فرصت بی رحم
خود را سرودم
چون آذرخشی
زیرا که جان بی قرارم
بیگانه با تقدیر ظلمت بود.
در فرصت بی رحم
آرش برآمد بر چکاد خویش
و آفتابش را
روی مدار کمان سیاچاله ی بی زمانی رصد کرد.
در فرصت بی رحم
افتادن سنگ شهابی
در برکه ی شب
بی هیچْ اخمِ قُلُپی
بی هیچ زنجیرِ تدویرِ موجی.
در فرصت بی رحم
دیدار ِ خورشید و شبنم .
در فرصت بی رحم
لبخند تاریک عدم یک دم
و زایش کهکشا ن های روشن .
در فرصت بی رحم
موجی
در جستجوی وقتِ سرمد .
در فرصت بی رحم
تابید در من
و قطره اشکی در خشان
غلتید درمن!
در فرصت بی رحم...
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ و ساعت
20:14 |
