آه

 

بعد از هزار سال

خورشید مثل قاچ نارنجی

افتاد روی افق

و بادهای سرگردان

همراه سایه ها

اقلیم خویش را

تا مرزهای شب گسترش دادند.

 

 

بعد از هزار سال

 از کنج آسمان

ابرو نمود ماه

و دارکوب

در ساکت جنگل

در گوش کاج پیر

حرف همیشگی اش را مکرر کرد.

 

 

بعد از هزار سال

دریا،

 در اشک خود تپید

و ابرهای سترون

با بادهای کولی رفتند.

 

 

بعد از هزار سال

انسان به ماه خیره شد وآه...

بعد از هزار سال.

                    

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۶ و ساعت 19:9 |