بت

 

 

از زخمه های تیشه ی پیکر تراش خسته بر می خاست

اندوه یک آهنگ

دلشوره هایی دور ومبهم می جرقید

 روی تن سنگ:

 

 

خیره به ژرف آسمان

بر تاج قله

تاریکنای جانش ازاحساس بی انتهایی

در انجماد خویش می لرزید

 

 

 

خورشید می آمد

با کوزه ی انگبینش

در کردن خستگی را

بر تخت او تکیه می زد

نور وعسل در ظلمتش می ریخت

چندان که حتی سایه ی چنگ عقابان را

بر شانه هایش

احساس می کرد.

 

 

روزی

کوهش

عاصی شد از خشم

و آه و آتش بر زمین قی کرد

آن گاه

امواجی از دود وگدازه

بردش به متروکه ی ساحلی سرد.

 

 

هر روز

هر باد عابر

چیزی به او گفت.

هرشب

هر موج هرزه

بر سینه اش خفت.

 

دریا

دیری

شیب و نشیب تنش را شست.

 

 

نیمی ش در لای لای و لجن ماند

_ بالین ماهیان _

نیمی ش چون مردگان،

پف کرده بر آب

تشییع شد

در ازدحام کف.

 

•   

 

در پشت پلک بت

کابوس های نیلی دریاست

در گوش سنگینش

آهنگ زرین خورشید

و زخم های تیشه ی پیکر تراش پیر

روی تنش مانده ست.

 

 

حالی

در معبد شهر

به خون قربانی خویش خیره ست

و در میان پرستندگانش

از درد هستی ترک می خورد.

                           ۸۰/۲/۲
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۷ و ساعت 15:10 |