بت
از زخمه های تیشه ی پیکر تراش خسته بر می خاست
اندوه یک آهنگ
دلشوره هایی دور ومبهم می جرقید
روی تن سنگ:
خیره به ژرف آسمان
بر تاج قله
تاریکنای جانش ازاحساس بی انتهایی
در انجماد خویش می لرزید
خورشید می آمد
با کوزه ی انگبینش
در کردن خستگی را
بر تخت او تکیه می زد
نور وعسل در ظلمتش می ریخت
چندان که حتی سایه ی چنگ عقابان را
بر شانه هایش
احساس می کرد.
روزی
کوهش
عاصی شد از خشم
و آه و آتش بر زمین قی کرد
آن گاه
امواجی از دود وگدازه
بردش به متروکه ی ساحلی سرد.
هر روز
هر باد عابر
چیزی به او گفت.
هرشب
هر موج هرزه
بر سینه اش خفت.
دریا
دیری
شیب و نشیب تنش را شست.
نیمی ش در لای لای و لجن ماند
_ بالین ماهیان _
نیمی ش چون مردگان،
پف کرده بر آب
تشییع شد
در ازدحام کف.
•
در پشت پلک بت
کابوس های نیلی دریاست
در گوش سنگینش
آهنگ زرین خورشید
و زخم های تیشه ی پیکر تراش پیر
روی تنش مانده ست.
حالی
در معبد شهر
به خون قربانی خویش خیره ست
و در میان پرستندگانش
از درد هستی ترک می خورد.
۸۰/۲/۲