زیارت

 

 

وقتی که اولین غنچه ی بهشت

وا شد

جمعی فرشته به دیدنش رفتند،

 

 

آن که نگاه درخشانش

از آب آبرو می برد

خم شد وبا نک انگشتش

گلبرگ های سرخش را

 نوازش کرد.

 

 

آن که صداش زلالی بود

یک بوسه از دور بادش داد.

 

 

آن که

گیسوی یلدایش پریشان بود

چشمان جادو گرش را بست

با حس آرامشی لایزال

تا او همیشه گل بماند دعاش کرد.

 

 

آن که شبیه آدم بود

از فرط اشتیاق گل را چید

ناگاه

اشک آمد و فرشته ها را شست

با آن که در بهشت

ممنوع بود گریستن

و غم غریبه بود آن جا.

                      ۷۷/۳/۳
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۶ و ساعت 16:21 |