نامه

 

 

 

 

 

با سلام

یاد تو امان نمی دهد،مدتی ست دستهای من انار می دهد. گاه با صدای هق هقی ، پنجره به سمت آسمان باز می شود ابرها، وارد اتاق ،نامه های نا گشوده خیس ، و انارهای من از دلی که خون، چاک می خورند، زیر بارشی که نم نم است.

ماه نیست !

چند روز پیش ، آتش آخرین سطور کاغذ مرا، خواند و داد دست باد!

آینه هنوز هم غبار می خورد، شک نکن! بی نگاه آفتاب تو، برق زندگی نمی زند.

گاه فکر می کنم جهان ، روزنامه ای ست و من ، آخرین ، رهگذر که گم شده ست ، در میان کوچه هایی از حروف ، تیترهایی از دروغ  ، و ستون ستون حوادث و خبر ...

گاه  فکر می کنم جهان ، رودخانه ای ست ، از حروف و واژه ها كه من در آن غرق مي شوم...

گاه فکر می کنم ، این انارها برای تو رسیده اند،زخم خنده هایشان گواست، حیف می شوند اگر...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ و ساعت 10:53 |