تردید های یوسف
از این درهای تو در تو
از این آیینه های در هم از هر سو
که درها جمله دیوارست و هر دیوار افسون طلسم مادر جادو
به سحری که به هر رنگ درخشانش گلی بر می شکوفد شاد
و می دزدد به عطر و بوی، هوش آدم از هر سو
دری آیا به سوی بی نشان های رهایی هست؟
از این آیا
از این اما
از این راهی که با هر پله ی خاضع
غرور بر شدن دارد به سوی منزل بالا
_بزرگ گردن افرازی که پیش حاکمی سر پیش افکنده ست _
ویا از منزل بالا به پایین پله پله می گذارد سر
که بوسد آستانی پاک.
_ جوانمردی که پیش پای مردم میشود چون خاک _
به بی رنگی آبی های آزادی ، رد بال رسایی هست؟
از این زنجیر هایی که پیچیده ست
به افکار و به رفتار غریب ما
و هریک در کشاکش تا فریب ما
از این خواهش
که چون پیچک به هر مستمسک از پندار می پیچد
پی دیدار خورشیدست و بر دیوار می پیچد
از این زنجیر هایی که به پیدا و نهان با ماست
یا در ماست
در آن سوی حصار این بهشت شهوت و لذت
و یا رنج و عذاب و وحشت دوزخ، ورایی هست؟
اگر زیبایی ام چون روزن نور است
به خورشیدی که خود سرگشته ی اویم
زلیخا را به اغماض نگاه بی خود ش از عشق
توانی نیست
از آن دست نگارینی که چنگ افکنده بر پیراهنم رسوا
بسان شاخه ای که سیب سرخش در تب خورده شدن
بی تاب گاز تیز دندانی ست؛
مرا آیا امید رستگاری هست؟!
گریز یوسف از تردید
فراری سوی آزادی ست
به زندانی که چون ناکامی تلخ زلیخا زهر و تاریک است
اگر بد یا اگر نیک است.
