دوالپا
زرد وزار و ناتوان مانده
چشم حسرتبار ضعف و مسكنت تا دورها رانده
دست و پاي لاغرش در يكدگر چون رشته تابانده
تا مگر مردي به رادي حال او پرسد
يا مگر دستي به ياري دست او گيرد
با نفس هايي كه چرك دودش آلايد
از تنور دوزخ سينه
چهره ي پاك جهان هر دم
آه و نفرينش به چرخ و روزگار و بخت
زندگي را نكبتي بيهوده مي نامد
و زمين را دمبلي سرباز كرده از پلشتي هاي بي پايان
سيبي اما از عفونت ها پلاسيده
از شرور و از دروغ و ظلم گنديده
گاه تف مي كند بر اين و لعنت مي كند برآن
اين گدا هر روز
بر گذرگاهي
پهن مي سازد بساط فقر عريانش
با اميد صيد رحم مردمي در دام پنهانش
چون به رحم آيد سليمي را
بر تن خوار و عليلش دل
آن روان عا طل و باطل
با سماجت مي شود سائل
كه مرا بر دوش خود گير و ببر منزل
از پريشاني زمينگيري ذليلم لكه ي زشتي به روي شاهكار خلقت حق واي
اي جوانمردي كه نازان مي چمي بر خاك
گوژ پشت تيره بخت و نا مراد زندگي درياب...
آن دهن لق هي زبان ريزد
عنكبوتي كه بزاقش گشته آويزان
از لب و لوچه
تور مكري سخت را با ظرافت در لعاب واژه ها
و حرف هاي رازناك و سوزدارش دم به دم بافد
تا به اميد ثواب و مغفرت
طعمه ي دل رحم را در دام اندازد.
چون سوار گرده ي رادي شود مسكين
هر دو پايش را
چون دوالي سخت
دور بازو و برش پيچد
آنچنان كه استخوان در پيكرش خواهد بتركد از فشار و درد
اينچنين
او اسير خويش سازد مرد
مركب رامي كه او را مي برد بر پشت
تا به هر جايي كه مي خواهد
با اشارت هاي يك انگشت.
·
بر زمين بگذاشتم او را ولي انگار …
از توهم روي دوشم مي كشم هر روز
پيكر سنگين و بيمارش
باز هم در خواب و بيداري
مي فشارد با دوال هر دو پايش استخوانم را
آنچنان كز حلق مي خواهد بر آرد نصفه جانم را
آنچه بود و مانده بر دوشم
نه عليلي با دوال پاست...
آه آه آن رحم دلگيرست
كه نمي گردد فراموشم.
