جنگ

 

جنگ هم حکایتی بود

تانک ها آمدند

جسدها سوختند

فریادها به هم آغوشی انفجارها رفتند

 

مردی

مرگ را بو کرد

مثل شاخه ای یاس.

مردی بالشش کرد و زیر سرش گذاشت

و به خواب رفت

مردي از مرگ گريخت و مرگ به دامش انداخت

مردی

به مرگ دلباخت

و به حجله ی شهادتش برد.

 

صداها ترکیدند

درست مثل ترکش ها که در بغض یک بمب

و خون ، زیباترین شعرش را روی خاک نوشت

و لاله ها از خواندنش سرخ شدند.

 

جنگ هم حکایتی بود

با خنده های انفجارش در نیمه های شب

که نوزادان را از خواب های بی سر پراند

و دست دست فروشی را

شاهکار نقاشی دیواری شهر کرد.

 

جنگ از سفیدی صلح آمد

و پرچم سرخش را تکان داد

و دوباره به سفیدی صلح برگشت.

                                     89/5/21

                       
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 10:8 |