زیارت

 

 

زیارت

 

 

وقتی که اولین غنچه ی بهشت

وا شد

جمعی فرشته به دیدنش رفتند،

 

 

آن که نگاه درخشانش

از آب آبرو می برد

خم شد وبا نک انگشتش

گلبرگ های سرخش را

 نوازش کرد.

 

 

آن که صداش زلالی بود

یک بوسه از دور بادش داد.

 

 

آن که

گیسوی یلدایش پریشان بود

چشمان جادو گرش را بست

با حس آرامشی لایزال

تا او همیشه گل بماند دعاش کرد.

 

 

آن که شبیه آدم بود

از فرط اشتیاق گل را چید

ناگاه

اشک آمد و فرشته ها را شست

با آن که در بهشت

ممنوع بود گریستن

و غم غریبه بود آن جا.

                      ۷۷/۳/۳

 

 

می ترسم

 

 

نه در برابر آتش ها

نه آب ها و سنگ ها که در راهند

از قلب مهربان تو می ترسم

 

نه از هجوم این همه سایه

نه از غریو این همه غول

در شامگاه برهوت تنهایی

از دستهای تو می ترسم

 

 

از دستهای تو می ترسم

وقتی که آشیان  آغوش

گنجشگکان خیس ولرزان نیست

از چشم های تو وقتی مرا نمی بیند

از قلب مهربانت

وقتی پناهگاه دلم نیست.

 

 

نه در برابر آتش ها

که قد کشیده اند به راهم

نه موج ها و تندر و طوفان ها

نه سنگ ها که می بارند

 

از من بدون تو می ترسم .

                          6/3/ ۷۷

 

یادم نمی رود

 

 

صبح بهشت بود

وقتی فرشته ی کوچک

خم شد کنار جاده ی نور

و لاله ای لایزال چید

تا، بر گیسوان شبش بیاویزد.

 

 

من

در ابتدای کودکی ام بود

و رقص آن هزار ویک شمع عاشق را

                                           می دید

در نی نی نگاه مریم مادر.

 

 

فرصت نشد که بپرسم

دست کدام کس

آن شمعهای عاشق را

در آتشی زلال، مصلوب می کند؟

 

 

 

یادم نمی رود

وقتی که اشک

روی نگاهم هاشور می کشید

و پنجره قاب شعله بود.

وآن فرشته ی کوچک را

که گیسوان شبش روی دوش باد

                            جاری بود

یادم نمی رود...

          9/2/  77