عید آمده است و سبزه بر رف چید ست

اما شب من منتظر خورشید است

با دیداری خانه را روشن کن

روزی که تو را ببینم آن روز عید است

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 19:25 |

از خون شتك خورده به شب می ترسم

از قفل به روی چفت لب می ترسم

از سرو بنی كه شد صلیب عیسی

از مهر یهودای جلب می ترسم

516

در فكرت امتیاز زیبایی و زشت

انكار جهنم آمد اثبات بهشت

بر طومار تحیری بی پایان

آیینه ولی هر آنچه را دید نوشت

517

بر لوح گلین آمده شاه آشور

فرمود:- چودر نشست بانگ ناقور-

کشتن باید زندگان چندان که

افتند به لرز استخوان اهل قبور

518

در آینه سبلتان به پیچش آراست

آنگاه به نطق آتشینی برخاست

افسوس نبود کودکی تا پرسد

اعلیحضرت دروغ گفتی یا راست ؟

519

میراث بر تاج پس از چندین پشت

انگشتر زهر و تخت وشمشیر درشت

در جشن جلوس با شرنگ اجداد

مانند پدر ، پسر پدر جان را کشت

520

این قصه که گفته اند نقلی ست عجیب

سودای حقیقت است و صفرای فریب

یعنی که به رستگاری نوع بشر

حق سبحانه کشید خود را به صلیب!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 10:36 |

گزارش موجی

 

از موج انفجار بود که بادها سراسیمه

از خواب پا شدند

وطوفانی همیشگی وزیدن گرفت

اما هم ایستگاههای هواشناسی

هم ماهواره های خبرچین ولگرد

قطعیت وقوع طوفان را

با بوقهای رسانه های جمعی

انکار کردند.

اما

من در مقام شاهد عینی

در پیشگاه شما مردم

هنگامه ی زلزلت الارض زلزالها را

گزارش می کنم:

وقتی که از خاکریز اول گذشتیم

آواز تکبیر بچه ها

چون آذرخش روی شب سنگ را خراشید.

وبعد

طوفان

با لباده ی بلندش

از لابلای نخلها آمد

وخاک و سنگ ودیوار وسنگر را

چون طومار سرگذشتی به هم پیچید

این شد که تا به امروز

طوفان

از بیداری به خواب من می آید

لحظه ها را در می پیچد

و با سرعت هزار کیلومتر در ساعت

خطها وحرفهای روزنامه هایی را که می خوانم

                                                        می روبد

و تنها کلمات مستقل بی ربط به ماضی ومستقبل را

جا می گذارد در پیش چشم من

تا نعش این شهیدان چاک چاک را

در روزنامه ها و سخنرانی ها و مقالات و مراسم

هر روز، به تنهایی ، تشییع کنم

وشمعی از اشکهایم را

                       بر مزارشان بگذارم

 

آقای دکتر نام کلمات شهید را نمی پرسی؟

 

جانباز و ایثارگر و رشادت

عباس ولبخند و باران

 

آقای دکتر!

از دیدن طوفان

جانم به وجد می آید

وقتی که بی محابا

از اسم ها و رسم ها می گذرد

و موجهای دریای مرا

به رقص می آورد،

این جاست که می خواهم

پیراهن تنگ ساحل را بدرم

اینجاست که هی سر به صخره ها می کوبم

آقای دکتر!

من گزارشگر طوفانم

من موجی ام

دریا بدون موج مرداب است.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 22:30 |
در چرخ گردون

با دستهاي شب و روزش

شكلي گرفت رفتارم

گويند  آدم است

نام سفال تهي

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 15:34 |

376

نه رگ زده ام ، نه مرده ی افیونم

واگیر نه چون عفونت طاعونم

با این همه خویش می درم یعنی كیست؟

این گرگ كه زوزه می كشد در خونم

377

دستی ست رها در آسمان تاریك

بیرون زده از حجم زمان تاریك

این دست حسین است به هل من ناصر

چون پرچم خون در این جهان تاریك

378

از شاخه ترد ساده چیدندت، سیب!

با سنگ سبك مایه كشیدندت، سیب!

در بازار سیاه هم ، یوسف من!

دیدی كه به چیزی نخریدندت ، سیب!

379

گفتند كه انفجار رخ داد امشب

صدها میلیون كهكشان زاد امشب

انگار به بركه ی سكوتی به زمین

غوكی جست ودر آب افتاد امشب

380

مجنون صحاری تو بودم ناگاه

شورید نمكبادت ودفنم كرد آه

آنگاه به استحاله رفتم از خویش

تندیسم ماند سرنگون بر سر راه

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 15:19 |
صبح دميدنم زگريبان پاره است

پيرهن جهان به تنم بد قواره است

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 14:34 |

سبزیت به برگ شادمان می تابد

آبیت به ژرف آسمان می تابد

سرخیت گلی سرخ كه بر روی جهان

از سینه چاك عاشقان می تابد

131

رویای تو درنوشت امشب ما را

بر جاده ی سر نوشت امشب ما را

چندین شعله پر زد و خاكستر شد

شمعی كه سحر نوشت امشب ما را

132

من دورترین ستاره ی دلتنگم

از آتش تو شعله كشید آهنگم

در حسرت دیدار تو ای روح سحر

اشكی شد و افتاد وجود سنگم

133

ای خسته ترین هیچ كس آدم ها

زندانی وهم قفس آدم ها

بگریز به آتشی كه در خود داری

ها ! یخ نزنی از نفس آدم ها

134

غفلت موشی كه می جود قلبم را

بی رحم به نیش می كشد قلبم را

تا گوهر یاد تو رباید از من

دیری ست كه حفره می زند قلبم را

135

گفتم به كجا ؟ گفت كه تا صبح سپید

گفتم تنها؟ گفت نباید ترسید

گفتم تا كی ؟ گفت كه تا هست امید

گفتم كه شما ؟ گفت گدای خورشید

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 11:17 |

 

تا می زنی این ساز تورا می خواند

بشكستی اش وباز تو را می خواند

اجزای وجود من دهان بگشاده

هر ذره به آواز تو را می خواند

71

گفتند كه بزم عرشیان رنگین شد

بشقاب به سیب وچاقویی آذین شد

انسان آمد فرشتگان از حیرت

انگشت بریده بالشان خونین شد

72

مطرب كه درآمد آخرین رازش را

بیداد گرفت حنجره ی سازش را

زان شور كهن به زیر غلطید اشكی

تا غسل دهد كشته ی آوازش را

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 17:53 |

شعر را می توان وباید وشاید که مقدس ترین کلام بشری بدانیم که اگر نه همه ی آن

بیش از نیمی از آن به عالم غیب وجودی بشر تعلق دارد و به راستی خود آگاه شاعر

از همه ی آن چه که می سراید با خبر نیست واز همین حیث کلام شاعر پس از کلامهای مقدس

قرار می گیرد .اگر کسی بگوید پس شعر نفسانی را چگونه تعبیر میکنی  درپاسخ اشارت به فرموده حق کافی ست:فالهمها فجورها وتقوی ها

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 17:51 |