142

 

- ای دختر گل فروش آن گل چند است ؟

- آقا این گل خاطره ی دلبند است

- پس آن گل سرخ ... راستی نامش چیست؟

- این خون دلم ، شقایق الوند است

 

143

 

از كینه شده سلا م ها بی بركت

منزل گم و جهد گام ها بی بركت

از این همه حرف مرده ای زنده نشد

از بس كه شده كلام ها بی بركت

 

144

 

در دور زمان عقربه های ساعت

آیینه گرفتار غبار عادت

بر روی اجاق روزگار صرعی

سر رفتن شیر حوصله از طاقت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 1:56 |

 

                                     پیشکش به وجیه الله فرد مقدم

 

داستان نیم تاج نور آن برانگیخته

 

با هاله ای تابان

برشد

انگار ماه نو

بر خاک پشته ی میدانچه ی بازار

بازار در دسیسه ی بیع وشری سوزان

وپیچ وتاب دود تباهی

با انعکاس عشوه ی براق سکه ها

در تیله های بلورین دیدگان

چونان نیاز و آز را زبانه زنان شعله دختران.

 

 

 

روز نخست ندیدندش

نه بردگان ونه بازرگان

وقت غروب

تنها ، یکی کودک

انگشت حیرتی به سویش دراز کرد

و مادر ناباور

در لحظه ای که ناگهان گم شد

او را دید

وبا خود اندیشید:

نو شد دوباره ماه

ولی آه

از شوی رفته نیامد خبر هیچم

 

 

در روزها ی بعد

از ابر مهربانتر

بر تشنگان بارید

و رو گشاده تر از باد

در آغوششان کشید

وبی دریغتر از خورشید

بر وقت تاریکشان تابید

آنگاه از بلند شکوهش

چون آبشار غریونده

سر بر زمین تواضع شارید

تا خستگان راه را

از رنج آبله زای شب چرکین

در خلوتی زلال

           پا شویه ای کند...

 

  • ·         
  • ·         

 

نظاره ی لطافت پرهونش

شهری به شیفتگی حلقه زد بر او

گفتند: از مهر خرمن ماهت

بر ما خدای را

       پیمانه ای پیما

دیریست

از آبروی رفته در این سالیان خشک

در وهم مرتع سبز بهشت خویش

نیمی

جوع البقر گرفته ایم  اینجا

نیمی

از نقدهای قلب

در قحط عصمت و زیبایی

هستیم مبتلا به جوع الکلب.

 

پس مو جک لبخندی

روی صفای سیمایش

بی تاب درغلتید

بی آنکه بر سکوت زلالش

پژواک واژه ای

  چین و شکن دراندازد،

از هاله ی زرین

بر کند خرده ای...

 

 

دریا نورد پیر

دست سوال را

چون شست صید فراز آورد

شاید به پاس هول وخطر

در آبهای عاصی دریا ها

کامی به چنگ آرد...

 

 

و نا نوای قوزی

از خرده ای که نصیبش شد

با حسی از رضایت و رویا

با پشت آستین ، عرق سرد از جبین برچید.

 

 

با سوت خسته ی چوپان، سگ گله

از شوق بر جهید

وسهم نورش را

بین زمین وهوا قاپید.

 

 

هم کودک بازیگوش

هم گل فروش دخترک زیبا

هم مرد ، مرد تنهایی

بردند بهره ای.

 

·         

  •  
  • ·         
  •  

دریانورد  پیر اندیشید:

باید با آن

قلاب زرینی بسازم

این  نور لغزان

بی شک فریبا طعمه ی ماهی آرزو هاست.

 

 

و نانوا ، خندان

از گرده قوز خستگی را

چالاک چانه گرفت

وسهم نورش را

در کاسه ی خمیر فرو کرد

چون بر دلش برات شده بود با آن

پر چرب وچیل می شود نان

 

 

چوپان به قلاده ی سگش انداخت

تا  حرز گله اش باشد

از چشم زخم گرگ گرسنه.

 

 

کودک

چون تیله ای

بازیچه ی خیالش کرد.

 

 

دختر

دو گوشواره از آن ساخت

تا در قران  سعد دو اختر

طالع شود بختش...

 

·         

  • ·         
  • ·         

 

نقل است:

تنها یکی تنها

با پاره ای از آن هاله

فانوس خویش برافروخت

تا جاده بی چراغ نماند

                     مهدی الماسی86

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 2:5 |
پری

 

در قلعه ی آئینه زندانی ست

و تلخ می بافد

زنجیره ی الماس اشکش را به رویاهای رنگینش

 

در قلعه ی آئینه زندانی ست

با ماهی لب تشنه ای که سرخ می رقصد

در کاسه دست بلورینش

 

قلب زلالش می تپد از درد

وقطره الماس مذابی می چکد سرد

وحلقه حلقه اشک روی اشک می غلطد

ماهی که می رقصد

 

در قلعه ی آئینه زندانی ست

با ماهی لب تشنه ای که سرخ می رقصد

در کاسه ی سرشار از اشکش

 

تنگ بلور دستها زندان آئینه ست

ونبض قلبش در طلسم رقص ماهی

ورقص ماهی در طلسم قطره های اشک.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 1:46 |

گوهر

 

 

شاید کمی بی قواره

یا اندکی زمخت

اما،

گوهر

 خورشید بی قراری بود

واعتبار گرانش

شاهین عدل چشم حریصان را

                               کج می کرد

در کفه های هیچ ترازویی

                        نمی گنجید

ودرخشش کمیابش

با ثقل تاریک مثقال ها و قیراط ها

                              میزان نمی آمد

 

 

هرچند، سوداگران

در حجره های تاریک ذهنشان مدام

او را معامله می کردند

وروغن خیالات را

در کوزه های وهم

به گوسفندهای فربه پر دمبه

تا رخت وتخت و بخت

                     پیوند می زدند...

اما

اما

گوهر زمخت بود و سخت

نه باب طبع تیغ طمع می شد

نه  سوده به سوهان حیله و سالوس.

 

آه آن تلا لو خورشیدی

با لطف آب گونش

بر مته های بی رحم تن نداد

دندان سعی تیغ اره ها شکست 

 

 

شاید کمی بی قواره

یا سخت ، سخت محال

گوهر نه قلاده ای شد

بر گردن سبک مایه ای جلف

که ثروتش را باد

از ارث شوی ربا خوارش

                               آورده باشد.

نه مایه ای برای دلالی

یا زینت المجلسی

        در التهاب حراج و مزایده

گنجی برای روز مبادا

محبوس گنجه های خوف وتاریک.

 

·         

·         

 

گوهر تراش طماع و گوهر فروش پست

بی اعتباری گنجینه های خویش را به اضطرار

 با پچ پچی به یاد هم آوردند

آنگاه ، چون خونیان سوگوار

      گوهر را

در گور چاله ای کردند.

 

از این ستم زمانه بر آشفت

عاصی شدند بادها

وابرها

دلتنگ وسوگوار دیری گریستند

باران سیاهی زمین راشست

چندان که آن دفینه پدیدار شد بی حجاب خاک ،

چون آذرخش رخشش الماس بارش دید

بی تاب عشق زانو زد

ونعره ای  از اعماق برکشید

گفتی جهان برای همیشه روشن شد.

 

آن شب

تا صبح

باران

بی پرده تنبور بارید.

 

·         

·         

 

دیری ست می گویند:

زیبایی تلالو دریاها

از خرده ریز الماسی ست

که آذرخش

در آن شب معصوم

                از روی عشق بوسید.

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 23:19 |

شكوه

 

ميزم مي گويد:

به من بسنده كردي وچوب مرده اي بيش نبودم

 

اتاقم مي گويد:

بي پنجره اي

دلخوش  همين چار متر ماندي

وآن سو ها را نديدي

 

در كتابي آياتي روشن مي خوانم

 

ورق مي خورد بر دفتري كه مي نويسم

و سطور سفيدي پيدا مي شود

 

در افزايش سواد

واي برمن

اگر نوشته هايم سپيدي بر سپيدي نيفزايد

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 12:48 |

 

با آفتاب نوشت

روي جبين شب:

بخت سياه تو را سعد ميكنم !

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 12:57 |