سیب

 

 

وقتی فرشته وارد دوزخ شد

روی لبش شکوفه تابانی

تجلی کرد،

پتیاره ای که دهانش تنور آتش بود

و رویش از چرک و خون مشجر بود

آهی کشید و دامنش را سوخت

آن گاه

با حرص چنگ انداخت

شاید بدزدد آن ارغوان رویا را.

 

 

نا گاه

لبخند تابان فراتر رفت

وچنگ حرص خالی ماند.

 

 

او

آواز مهربان خدا را خواند،

این خیره شد به لبخند مواجی

روی زلال بیکرانه ی آبی.

 

شادی به رقص در آمد.

پتیاره خندید

قلب سیاه وسنگش ترک خورد

تا قطره اشکی

بر گونه اش غلطید

ناباورانه گفت: من!

 

 

زیبایی آمد.

از تل خاکسترش

خردک جوانه ی سبزی

بر صبح نور

پنجره وا کرد.

 

 

اکنون

بعد از هزار ویک سال

سیبی ست در بهشت

که اندیشه می کند:

اورا

آیا ثوابی بود

که مستحق چنین میوه ای شود،

سرشار وسرخ و رسیده؟!

                          18/1/78

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۶ و ساعت 15:31 |

 

 

 

 

مرثیه                                                                      

 

 

 

 

                                        برای مردانی که رفتند ونام ونعششان سگ خور کفن دزد

                                                            و نعش کش وگور کن وگزمه و حاکم و کاتب

                                                             و کاهن وشاعر شد.

 

 

 

در روزگار ما

دزدان

از مردگان کفن نمی دزدند

نام ونجابت آنان

در معرض دزدی ست

از سایه ی خوبان

پتیارگان پشت چشمی بزک می کنند.

از خون هر شهید

بر چهره  ی پلشت

سرخاب می کشند

تا بستر خود فروشی ها

بی مشتری نماند.

·  

تو هرکه هستی باش

وقتی که نیستی

نامت مصادره خواهد شد

زیرا که شهریار وشهردار

در نقشه های جامع شهری

سودی نهفته را در آن

 از  دوربین مهندسان فرهنگی

رصد کرده اند

 

 

دردا

هر یاوه ای

نام تو را

همراه نام خویش

در صدر وذیل آگهی ترحیم

بر گور نامه ی تاریک صبح وعصر

مر قوم می کند

تا مردمان  مردد

هنگام مرگت نیز

ناچار از هجای نام فریبنده ای  باشند

نامی که زندگی ات یکسر

هجو حضور او بوده است.

 

 

آه

از واژگونی ایام !

وقتی

از چار سوی نهان

با دشنه های زهر آلود

نعشت به کوچه ی غروب می افتد

فردا

صبح علی الطلوع

تن پوش ریش ریش خونینت

در دست قاتلان بیرقی  به خون خواهی ست.

 

·  

در روزگار ما

بازار جنس مشابه چنان گرم است

که؛ دیدار خود را نیز

در وقت آینه باور نمی کنی!

                                 آ بان 86

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۶ و ساعت 14:54 |

 

بث الشکوای یوسف

 

 

مکر برادران

بختم را نگون

و آسمان را سیاه می خواست،

پدر بینایی اش را داد

تا آن ستارگان خاموش

بر آفتاب رخشانم

به اکراه سجده کنند.

 

حضورم

بازار آدم فروشان را

گرما بخشید

طمع های عطشان

         به دستادست سیمی چند

                             فرو نشست

که گوهر آدمی در قاموسشان معنایی کم بها داشت.

 

عشوه ای

پای در بندم گذاشت

                   که زینت المجلسی شوم

تا هوس زنانه ای را

شاهدان

به یقینی مطمئن

عشق تعبیر کنند.

 

آه

آه

این کاردها نبودند

که دست از ترنج نشناختند

نظارگان

      ناخن به خون جگرم رنگین کردند.

معصومیت گناه من شد

تا از شاخه ای که بلبل قلبم بر آن نغمه می سرود

قفسی سازند

شاید پرنده به سقفی کوتاه عادت کند.

 

وقتی که سکه های زرین

و قد قاطع شمشیرها

سنگ وستون میزان عدالت است

به کدام دادگاهی پناه باید برد؟

 

در این سیاه خانه ی زرنگار

که استخوان سینه ی گرسنگان

نردبام جلال توانگران است

زیبایی

قناری خوشخوانی ست

فربه از آب و دانه ای مهیا

که بال پروازش را چیده اند.

 

درون سو

معبدی ست

که خدایی موهوم

بر آن حکم می راند

خدایی که قدرتش را

سود وسودای کاهنان مقدر می کند.

 

و بیرون سو

در هلهله ای مبهم

سکه ی فریب شاباش می کنند

تا جماعت سر خوش

به قاپیدن صله کمر خم کنند

و گرده هایشان پلی

تا حاکمان

بی تشویش امواج مخالف

  به مسند رسند.

 

  •  

                    

باری برادران

بر آفتابم

چاه مکرتان چنان دهان گشود

که آسمان هر شب

پیش از آن که به سوگ آغازد

پیراهن خونین غروبم را

بر تن می کند.

               27/7/۸۶
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه نهم آبان ۱۳۸۶ و ساعت 6:3 |

 احوال من خالی ست

آتش ندارم

انسان من مرده ست

وشاید ایمانم.

 

گنگم شبیه سنگ

بی آتش و اهنگ

 

لطف شما زیاد!

احوال من خالی ست..

                         ۷۷/۹/۱۰

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه پنجم آبان ۱۳۸۶ و ساعت 16:13 |