پیراهنت را می تکانی
پیراهنت را می تکانی
گلهای شاد رازقی رقصان
بر روی دست باد می ریزد
پیراهنت را می تکانی
تور حریر نقره ی دریا
در موج می افتد
و شاپری ها
آسیمه از خواب زلال خود
بیدار می گردند
تا ، از شوق دیدارت
رو بند آب از روی بردارند
در جستجویت از صدف هاشان
بیرون بیایند
پیرا هنت را می تکانی
و باد
دیوانه می گردد
گاهی به دور خویش می چرخد
گاهی
با زوزه های سوز ناکش
از خشم
سر بر سکوت سرد هر دیوار می کوبد
گاهی
بی واهمه با قاه قاه
خط و نشان های قوانین را
از روی پیشانی جاده ها
سرمست می روبد.
پیراهنت را می تکانی
گرد و غباری درخشان
در خویش می پیچد
و کهکشان هایی
آذین طومار شب های مارا
تا صبح می بندند
سر شار از تذ هیب اکلیل خورشید
لبریز از ترصیع الماس ستاره.
پیراهنت را می تکانی
تا شیشه های بی شمار عطر باران
خالی نماند
تا آن بهار اندام
گیسوی سبزش را
با ارغوان و نر گس و زنبق بیاراید.
پیراهنت را می تکانی
و بی تو در من برگریزان جهان است...
۲۶ /۱۲/۸۷
