آواز
من صبحدم از گلوی قمریان آواز می خوانم
و ظهر آواز از گلوی قناری مرا.
من عصرها
روی درختان یادگاری می کنم اندوه خود را
کو کوی باغ خاطرات رفته از یادم.
شبها صدای حق حق من
با هق هق ساکت اختران می چکد.
خون گلویم شتک می زند روی دیوار مشرق
و پنجه ی آفتاب
روی درفش فلق می تپد.
من از گلوی صبح
آواز می خوانم.
15/10/76مهدی الماسی
