چه خواهم گفت؟ 

روزی اگر بگویدم خورشید

مهرانه روزا روز

زرها

شاباش راهت کردم

که وارث آدمی،

اما تو ممسکانه به کنج سیاهت گریختی

و مثل بوتیمار

غم روی غم به غبغت ریختی

                                 چه خواهم گفت؟

 

روزی اگر بگویدم خاک

تلخای زهر گین تن گواریدم

تامیوه های بهشتی را

با دستهای درختم

بر سفره ات چیدم

اما

چون لقمه از گلو فرو بردی

آروغ فخر برآوردی

آنگاه پیکر من مستراح خود کردی

تا فضل فاضلابی و تیز یاوه هایت را

برآن بیانباری

                چه خواهم گفت؟

 

روزی اگر بگویدم ماه

شبهای سرد غربت را

زیباترین رفیق تو بودم

تا هرکجا که رفتی، همراه آمدم

اما تو هر شب

انگشت اتهام گرفتی به سویم

                                  چه خواهم گفت؟

 

روزی اگر بگویدم آب

من چرک جان و جسمت فرو شستم

تا واژه ی صفا

معنا بگیرد از روشنای رفتارت

آیینه ات شدم در مبحث شناسایی

تا ژرف در خویش بنگری

اما تو سنگ پراندی به سوی من

و تا کراهت رویت در وقت ناسپاس نبینی

لای ولجن به غوغا برانگیختی

و در زلال حضورم آشوب ریختی

                                        چه خواهم گفت؟

....

- دریا به خشم آمده برگردید...

فرمان قاطع فرمانده

واگویه ی هذیانی اقرار را برید

حس پشیمانی ، بی فرصت ابراز

چون جزر سلسله وار امواج پس نشست،

سرباز مستاصل

از عرشه ی کشتی

بر دور دست مه آلود خیره شد

آیا، اورا توان سرپیچی از حکم محتوم بود؟

·        

 

دریای خشم آگین

از فاجعه و درد آبستن

دیوانه وار

در خویش می پیچید

زیرا که آدمی به عنف

کامی هراسناک از او بر گرفته بود

و غلت بشکه های ضایعات هسته ای را

چون جنبش جنینی

در بطن خویش حس می کرد

آن نطفه ی حرام

رشدی سرطانی

آغاز کرده بود.

                       مهدی الماسی1386/4/12

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۶ و ساعت 18:22 |

 

شیون

 

وبدون تو

روزهای من به باد رفت

وبدون تو

آسمان بغض کرده ساکت وعبوس ماند

وبدون تو

لحظه های من

برگ برگ

       زردشد.

و بدون تو تحمل حقارت جهان

                                   سخت شد.

وبدون تو

روی خاک را

 آسمان کفن کشید

و فراق تلخ

این سکوت سنگ را

مثل شیونی وزید.

                 27/9/76مهدی الماسی

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه هفتم تیر ۱۳۸۶ و ساعت 12:16 |