در این لحظه جز صدای نور نمی شنوم

جز بر دستهای لطیف نور دست نمی سایم

جز خواب نور نمی بینم

جز با نور راهی تاریکی های دور نمی شوم

جز دریچه های نور نمی گشایم

  2

رنگ از من الهام گرفت

و شد

رنگ از من اموخت که در جنگل سبز باشد و د ر پاییز زرد

من اما خود چگونه عاشق بیرنگی شدم

 

4

شعله ای میان سینه ام

شعله ای میان دست ها

شعله ای میان چشم ها

اینچنین در انتظار تو

سوختم

سوختم

سوختم

5

دستهای باد را گرفته ام

می برد مرا به دورهای دور

گم شدن در انتظار من

من در انتظار گم شدن

6

دست مبهمی

از میان مه

مرا به سوی خویش می کشد

بی هراس می روم

چون که سالها

در میان روشنی هراس خورده ام

از نگاههای زشت.

 9

حال شعری را دارم

که هرگز خوانده نشد

زیرا شاعرش اورا به خاطر رازی که در سینه داشت به آتش سپرد

10

چه کفتارهایی

بر نعش کفتر سوگوارانه گریستند

لقمه کوچکتر از ان بود که به کارشان آید.

11

آیینه ای در خویش خیره شده بود

چقدر دور بود آن نزدیک.

12

عبارت نامفهومی بود

و در معنی خود گم می شد

سطری که موج  می نوشت

13

پرنده هایی

و

پرنده هایی

معنی آسمان را جز این نمی دانم

14

ناله ای با سنگ نیست

نه که غم ندارد

کلمه ندارد.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 14:31 |

چو کوهی گرچه پنهان کرده ای آتشفشان خود

خروشان آشکارا می کنی روزی نهان خود

در آوار سیاهی دانه ای دارد تقلّایی

به سوی نور شاید می کشد برگ ِ جوان خود

به رغم بادهای ناموافق هرچه بادا باد

بر آبی های بی پایان گشودن بادبان خود

دم سرد زمان  و برگریز لحظه ها در پیش

تماشایی ست راه زندگانی در خزان خود

بشر هر لحظه خشتی با ملاط خاک و خون اینجا

زند تا بر کشد بر آسمان برج جهان خود

به تاریکی سخن از نور  شمعی گفت و می گویند

سرش بر باد خواهد رفت با تیغ زبان خود

به هر سو چشم گرگی چون چراغ منزلی در شب

و حیران گله ای در راه گم کرده شبان خود

به دور زندگی تار تعلق می تنیم عمری

خوشا پرواز از این پیله به سوی آسمان خود


                                      81/6/3

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 15:39 |
طبق همین نوشته

در ساعت مقرر

باید به مقصد گل سرخی اتاق را

                     ترک می کردم

 

آنقدر سرخی گل را

            دنبال کردم

    تا در میان چین و شکن هاش گم شدم

 

طبق همین نوشته

تو ریشه های گلی هستی

که من در او

مفقود گشته ام

 

          93/11/1

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 12:22 |

 

درختی که تب داشت

زردی گرفت

و در بوم نقاش خوابید

قلم موی نقاش دستی کشید

به پیشانی او

و با برگ سبزی تبش را گرفت

 

درخت

از آن خواب برخاست

به بیداری آمد

ونقاش را مثل جراح پیری

سر بوم دید

که بایک قلم موی باریک در دست

به پیوندی از رنگ و نقش

رگ و ریشه اش را به هر شاخه و برگ می بست

از این صحنه ی رقت انگیز

به ناچار از هوش رفت

و استاد نقاش دنبال او

که بازش بگرداند از نیمه ی راه.

 

از استاد نقل است:

در تازه ای این درخت

به رویم گشود.

بر آن بوم اما

به غیر ازدرختی که بی هوش افتاده بود

نشانی نبود.

                            89/2/4

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 11:20 |

وقت کمی باقی ست

و میوه های نچیده فراوان است

بر شاخه های شفق

خورشید را ببین!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 10:8 |

 

آن دهان باز

 

 

 

 

 

با دهانی باز

مرد تصویر از میان رنگها پیداست

رنگهای سرد

بر سرش آوار گردیده

مسخ کرده نیمی از صورت

و دوچشم و ابرویش را پاک پوشیده

آن دهان باز

بی گمان فریاد یک تنهاست

 

بسته بر قلاب

مانده در تعلیق بر دیوار

در میان چارچوب قاب

 

رنگها گویاست

و دهانی باز در فریاد

در سکوتی سرد یخ کرده ست

چشمی آیا دیده هرگز هیچ

درد پیدایی که در پرده ست؟

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 20:58 |

گل شکفته به زنجیر خار و خس دیدم

قناریان چمن بسته ی قفس دیدم

به پاس آن که شبان محاق روشن بود

چراغ سوخته جان ، کشته ی عسس دیدم

نبود جرات ابراز آه از سینه

به دست سرمه قرق کوچه ی نفس دیدم

خزان و آتش جورش به راه بود از آن

بهار،غنچه ی گل زخم پیشرس دیدم

تمام عمر به خود برده ام پناه از بس

هزار سایه ی وحشت به پیش و پس دیدم

به دستگیری دست رفیق ، آدم ها...

میان این همه اشباح هیچکس دیدم

نمی رسد به حقیقت چو آینه دستم

مجاز را به حقیقت به دسترس دیدم

برای آن که ببرم قواره ی پرواز

همین بهانه ی قیچی، دو بال بس دیدم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 14:13 |

 

 نامه

 

 

 

 

ای مهربان! با عرض تسلیت، امروز آن پرنده ی تنها مرد. دیگر برای همیشه ، نسل پرندگان منقرض شد. بر آسمان دریغ که تا هست، بال نوازشی به سر نخواهد دید. درک جلال اوج مشکل شد. آخر، وقتی پرنده بود، با سعی محدود بالهاش ، ادراک آسمان را، از ارتفاع آبی ، چیزی عیان می کرد.

با انقراض پرنده، پرواز در گذشت.گرچه خبر گزاران، نفعی در انعکاسش ندیدند. حتی قفس فروشان که ارتزاقشان، بسته به بال پرندگان بود، با بی تفاوتی ، تغییر شغل دادند. زیرا به هوش غریزی ، دانستند، دیگر بدون پرنده ،زندان ، معنای زندگی ست.

آه ! این نان به نرخ روزخورها ، نه مجلس ترحیمی به پاکردند، نه ماتم و عزایی به سر زدند، نه نغمه ی پرنده ای را به یاد بود بر روی آنتنی فرستادند.

انسان ، در حسرت پرنده شدن ، سالیان سال پرپر زد.آخر مقلدش شد ، اما محققا، هرگز پرنده نشد  و خود سهمی ، در انقراضش داشت.

انسان پرنده را به قفس برد.انسان درخت را در انداخت.

ای مهربان!

 درک جلال اوج مشکل شد.

ای مهربان !

 این روز ها لغت پرواز، دشوار و مهجور است.این روزها یکی به من می گفت:این حرفهای فسیل، مخصوص واژه نامه های عتیق است.

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 14:52 |

 

 

 

 

 

 

 

 

مرد مسلح شکاک ناگهان

در انتهای تاریک تالار گفتگو

مرد مسلح دیگری را دید

و بی درنگ تفنگش را

بر او نشانه رفت

هم دیگری چنین به تقابل کرد

بی هیچ فکر و مکث

انگشت ها به ماشه .....و در سینه ها نفس

                                        گردید حبس.

اکنون

 تضمین زندگی هریک

با مرگ دیگری رقم می خورد.

 

در سلطه ی سکوت به تالار

انگار عقربه ها،هرگز به لحظه ی بعدی نمی رسید

و آخر الزمان آغاز..

 

  •  

وقتی که مرد دشمن فرضی را

با نفرتی عمیق به رگبار تیر بست

در انتهای نیمه ی تاریک تالار گفتگو

تنها

آیینه های قدی حیران روبرو

در هم فرو شکست.

                     

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ و ساعت 12:56 |

 

نامه

 

 

 

 

 

با سلام

یاد تو امان نمی دهد،مدتی ست دستهای من انار می دهد. گاه با صدای هق هقی ، پنجره به سمت آسمان باز می شود ابرها، وارد اتاق ،نامه های نا گشوده خیس ، و انارهای من از دلی که خون، چاک می خورند، زیر بارشی که نم نم است.

ماه نیست !

چند روز پیش ، آتش آخرین سطور کاغذ مرا، خواند و داد دست باد!

آینه هنوز هم غبار می خورد، شک نکن! بی نگاه آفتاب تو، برق زندگی نمی زند.

گاه فکر می کنم جهان ، روزنامه ای ست و من ، آخرین ، رهگذر که گم شده ست ، در میان کوچه هایی از حروف ، تیترهایی از دروغ  ، و ستون ستون حوادث و خبر ...

گاه  فکر می کنم جهان ، رودخانه ای ست ، از حروف و واژه ها كه من در آن غرق مي شوم...

گاه فکر می کنم ، این انارها برای تو رسیده اند،زخم خنده هایشان گواست، حیف می شوند اگر...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ و ساعت 10:53 |

 

 

 

واگویه های آینه

 

 

 

 

 

تمام عمر

به روبه روی خودم خیره مانده ام تنها

اگرچه دم به دم احوال خویش را ازمن

سراغ می گیرند

به حسرت آدم ها

 

برای خلوت دیدار هرکسی با خویش

زلال ساکتم انگیزه ای کافیست

جهان به منظر من هیچ وقت

نبوده تیره و تار

گلایه ام همه از آن دهن هایی ست

که با جذام نفس هاشان

خوره به جان من انداختند چون زنگار.

  •  

 

و رودخانه ی تابانی

درون من جاری ست

که بر جبین امواجش

تلالو اوهام چون سرابی دور

امید واهی گم گشته ای بیابانی ست

و رنگهای پرنده که می شویند

به ساحل او

هویت خود را.

و چهره ی من

که بی نشان تر از زلالی هاست

در ازدحام این همه شکل

غریبه ای تنهاست.

  •  

چه اتفاق سعیدی

چه کشف محجوبی

نگاه آینه ای در من

گشود پنجره ای

به ژرفنای بی پایان

گذر کنیم

برای دیدن خود از هزار توی حقیقت

و بشکنیم

به سینه هسته ی راز

 

از اتفاق

به هم دو آینه برخوردند

و هریکی سفر جاودانه ی خود را

درون دیگری آغاز کرد.

                      6/8/88

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ و ساعت 12:13 |
دروغ سایه ها راکی کنم باور؟

که حتی نور را هم ترجمه کردند تاریکی

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت 11:24 |

لبالب از مرگم

و زندگی

جرعه جرعه می نوشدم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ و ساعت 12:57 |

 

 

 

 

 

وقایع اتفاقیه

 

 

 

 

 

دانه ای از سرزمین سرد ظلمت تا سلام نور

                                         راهی شد

 

ساقه ی سبزی

با دهانی جاودان خندان

خون سرخش را

هدیه ی خورشید والا کرد

 

تخم گنجشکی ترک خورد

جوجه ای عریان دهن واکرد

کهکشانی، آفتابی زاد

در زلال چشمه عکس آهویی افتاد

 

در سکوت محض

سنگ زانو در بغل غرق تفکر بود

پنجره از ابر اندوه کسی پر بود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ و ساعت 12:6 |

گذشتی ای عمر

با همین کشتی های کاغذی

از دریا دریا آتش!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ و ساعت 10:49 |

 

دریا

 

 

 

 

 

دریا ، کتاب مقدس

کی باز می شود

آغاز آخرین صفحه ات بر من...

 

 

تا دیدنت هزار سال

نوح نبی

در انتظار ماند

وقتی، قنداق کشتی اش را

با موج پیچیدی

در فکر چین های پیشانی ات بود

ای مادر بزرگ !

 

حرف از دهان فراخت

چندان عمیق بود که در ژرفنای آن

تا سالهاي ابد

صدها نهنگ معجزه

   غرق است.

 

از مرزهای نا معلوم

آواز خنده ات

با بادها گذشت.

 

تنها درخت جهانی که دم به دم

در تو بهار و خزان است

با ریشه هایت در آسمان

و شاخه هایی که سر فرو برده

در خانه های دلهای ماهیان.

 

دریای تلخ

تو اشک آدمی

وقتی که می گرید

 در حسرت بهشت.

 

تو آن پرنده ای

با صد هزار بال فیروزه

با چشمهای زبرجد

با تاج مروارید

هرکس به دیدنت

در تو طمع ورزد

اما تو دور می شوی و او را

دنبال خویش

 گم می کنی.

 

 

در معبد سکوت

ای سرکش ساجد

خود را چه ساده می شکنی !

                        

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ و ساعت 9:50 |
به نوری عاشقم

که هیچ پنجره ای

تاب روایتش را ندارد!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ و ساعت 19:27 |

 

پژواک

 

 

 

 

 

چه بود

آن درخت زرد

در کویری که من بودم

 

چه بود

آن ماه تشنه

در شب تابستانی که من بودم

 

چه بود

آن باد گرسنه

در پاییزی که من بودم

 

چه بود

 آن پژواک

که سراغ صدایم را می گرفت

در سکوتی که من بودم

    

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ و ساعت 9:45 |

 

 

فاصله

 

 

 

 

 

چقدر تاریکم

چقدر یخ زده ام

از آفتاب حضورت چقدر فاصله دارم

تمام دلخوشی ام این است

که چون پلوتو

هنوز گرد تو می گردم

در این مدار که در بی نهایت دوری ست.

 

چقدر تاریکم

به چاه بابلی ویل

به ظلمتی که کرانش نیست

به بالهای شکسته ی زخمی

معلق و وارونه

و دور تا دورم

نگاه افعی ها

تنوره می کشد هر سو.

 

چقدر تاریکم

و هر تپش قلبم

طنین ضرب کلنگی که مرد معدنچی

هنوز می کوبد

به قصد گوهر تابانت.

                        2/2/89

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ و ساعت 9:57 |
عطر



راحیل می پرسد:

آه آن گل سرخ

از چه

در باغ فردوس آبی

تا بی نهایت کلام خداوند

زائر به دور خود دارد

چندان که از ازدحام فرشته

فرش است صحن عرش

با بالهای شکسته؟!

جبریل می گوید:

از او

بوی حسین می آید...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ و ساعت 21:50 |

گفتی که...

 

 

 

 

 

گفتی که میوه ها

چون آیه های متشابه

با چند طیف نور

منشورهای شگفت حقیقت اند

 

گفتی که سیب

خورشید سر در گریبانی ست

در انتظار طلوعی دوباره.

لیمو

ماه سپیده دمان است

بشقاب فصل بلورین

با حبه های انگورش

بیداری شب سکوت است

با چشم های ستاره.

                         14/10 /87

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ و ساعت 11:11 |
800x600

 

میوه ها

 

 به میوه ها گفتم:

چگونه راز های سرخ شادی را

به سینه پروردید

و از میان طوفان ها

برای دیدن تاریکی

چراغ آوردید؟

 

سبد به شکل غریبی پر از سکوت طراوت شد

 

و خوشه خوشه ی انگورهای یا قوتی

خطابه های درخشانی

پَُر از لغات مسجّع برای من خواندند

اگرچه می غلطید

به روی شعله ی احساس ها یشان هر دم

حیا به هیئت شبنم .

 

و سیب

اشاره ی کوتاهی

به اصل جاذبه کرد.

 

و پر تقال که از درک محضر خورشید

به ذوق آمده بود

بلوغ حکمت خود را چنین بیان فرمود:

در این سفر

رسیده ایم به ایثار

و بی قراری خورده شدن اکنون

به زیر پوست

لهیب سوزانی ست

و تن

در انتظار گاز دندانی ست...

31/4/88

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 22:54 |

                   بيت


اي بلبل حزين كه چكد خون ز ناله ات

خار كدام گل به گلويت فرو شكست؟!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 9:43 |

ترانه ای برای نخواندن

قلب من

قلب من یادت باشه به جای خون

نفرتو و کینه رو پمپاژ نکنی

کودک عشقو مثه یه لخته خون

راهیه سکته وکورتاژ نکنی

 

قلب من تو بهتر از من میدونی

رسم روزگار ما تقلبه

قلبای پلاستیکی حس ندارن

رگای عاطفه در تصلبه

 

دکترای خوش مرامه  شهرما

رو دهن لبای خندون میکارن

قلبارو توی اتاقای عمل

با تبر از سینه ها در میآرن

 

چیزی که آدما از هم میدونن

یه کتابه بی نوشته س میدونی؟!

پشت خنده ش اونی که دوسش داری

طناب دارتو رشته س میدونی؟!

 

قلب من داری  برا  کی می زنی؟

برا اون که آینه هاتو می شکنه؟

بعد عمری ادعای عاشقی

بی وفا صلحو صفاتو می شکنه؟

 

·          

 قلب من قرارمون یادت نره

خون نباید تو رگام حروم بشه

چرک کینه دلمو سیا کنه

آدمیت تو تنم تموم بشه

 

اگه خواستی که وایسی یه روزی

مرد و مردانه وایسا و نزن

مثه نامردا یه روزی نزنی

خنده از رو خنجر از گرده به من

 

نمی خوام که خون عشق و زندگی

تو وجودم از تو نارسا  بشه

با یه سکته بشکنی عهد منو

 دلمو فلج کنی به کینه مبتلا بشه

                                        1/6/91

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 11:14 |

 

آه اي دروغ زشت

تا پيش از آن كه پرده بر افتد

زيباترين راستي

در چشم باور من بودي

چون كشف چشمه هاي بهشتي

درمنظرسرابي دنيا

آري به راستي ...

آه اي دروغ زشت

بي آن كه هرگز بدانم

تاب زلال آينه ام دوزخ تو بود

زيرا به سالها

بايد شكنجه وار

ديدار مي كردي

در من

روي كريه ات را

آري به راستي ...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 12:38 |

حبابی

در اندیشه  ی فهم هستی خود

بر امواج   لبخند بی مرز دریای هستی!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 23:42 |

امواج سرابیم و نمودی داریم

هیچیم ولی شکل وجودی داریم

از آتش زندگی شگفتا ما نیز

بازیچه ی دست باد ، دودی داریم!


+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 0:27 |

به  عمری تقلا گشودیم

در زندگی را به مرگ!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 0:11 |

 

 

غریبه

 

 

 

 

 

من بودم آن غریبه ی تنها

در جاده ی غروب

با سایه های درازش

با ابرهای عبوسش...

حتی درخت ها

چنگال های هیولای ناشناسی بود

از آستین خاک

در انتظار شکار پرنده ام.

حتی

گرسنگي را به لقمه ای

خورشید هم دریغ کرد

از قرص خونینش.

حتی

آن عابران عجول

از من گریختند

انگار از مرض طاعون.

 

من بودم آن غریبه که پنهان کرد

در پشت آستین

غم های خیسش را.

 

در این هوای عفن

هر میوه طعم حنظل فرقت داشت

هر باغ بوی فساد جسم.

 

بیگانه ای در مه

دنبال چهره اش می گشت

وقتی که او را یافت

خود را نمی شناخت

 

من بودم آن غریبه ی تنها...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ و ساعت 9:21 |
با پفي به كين

شمع مهر خويش كشت

و چنين

شد فرو به باتلاق ظلمتي هميشگي

به عقوبتي درشت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ و ساعت 9:42 |