X
تبلیغات
شکفتن در برف
دروغ سایه ها راکی کنم باور؟

که حتی نور را هم ترجمه کردند تاریکی

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هفتم اردیبهشت 1392 و ساعت 11:24 |

لبالب از مرگم

و زندگی

جرعه جرعه می نوشدم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 و ساعت 12:57 |

 

 

 

 

 

وقایع اتفاقیه

 

 

 

 

 

دانه ای از سرزمین سرد ظلمت تا سلام نور

                                         راهی شد

 

ساقه ی سبزی

با دهانی جاودان خندان

خون سرخش را

هدیه ی خورشید والا کرد

 

تخم گنجشکی ترک خورد

جوجه ای عریان دهن واکرد

کهکشانی، آفتابی زاد

در زلال چشمه عکس آهویی افتاد

 

در سکوت محض

سنگ زانو در بغل غرق تفکر بود

پنجره از ابر اندوه کسی پر بود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 و ساعت 12:6 |

گذشتی ای عمر

با همین کشتی های کاغذی

از دریا دریا آتش!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 و ساعت 10:49 |

 

دریا

 

 

 

 

 

دریا ، کتاب مقدس

کی باز می شود

آغاز آخرین صفحه ات بر من...

 

 

تا دیدنت هزار سال

نوح نبی

در انتظار ماند

وقتی، قنداق کشتی اش را

با موج پیچیدی

در فکر چین های پیشانی ات بود

ای مادر بزرگ !

 

حرف از دهان فراخت

چندان عمیق بود که در ژرفنای آن

تا سالهاي ابد

صدها نهنگ معجزه

   غرق است.

 

از مرزهای نا معلوم

آواز خنده ات

با بادها گذشت.

 

تنها درخت جهانی که دم به دم

در تو بهار و خزان است

با ریشه هایت در آسمان

و شاخه هایی که سر فرو برده

در خانه های دلهای ماهیان.

 

دریای تلخ

تو اشک آدمی

وقتی که می گرید

 در حسرت بهشت.

 

تو آن پرنده ای

با صد هزار بال فیروزه

با چشمهای زبرجد

با تاج مروارید

هرکس به دیدنت

در تو طمع ورزد

اما تو دور می شوی و او را

دنبال خویش

 گم می کنی.

 

 

در معبد سکوت

ای سرکش ساجد

خود را چه ساده می شکنی !

                        

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 و ساعت 9:50 |
به نوری عاشقم

که هیچ پنجره ای

تاب روایتش را ندارد!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 و ساعت 19:27 |

 

پژواک

 

 

 

 

 

چه بود

آن درخت زرد

در کویری که من بودم

 

چه بود

آن ماه تشنه

در شب تابستانی که من بودم

 

چه بود

آن باد گرسنه

در پاییزی که من بودم

 

چه بود

 آن پژواک

که سراغ صدایم را می گرفت

در سکوتی که من بودم

    

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 و ساعت 9:45 |

 

 

فاصله

 

 

 

 

 

چقدر تاریکم

چقدر یخ زده ام

از آفتاب حضورت چقدر فاصله دارم

تمام دلخوشی ام این است

که چون پلوتو

هنوز گرد تو می گردم

در این مدار که در بی نهایت دوری ست.

 

چقدر تاریکم

به چاه بابلی ویل

به ظلمتی که کرانش نیست

به بالهای شکسته ی زخمی

معلق و وارونه

و دور تا دورم

نگاه افعی ها

تنوره می کشد هر سو.

 

چقدر تاریکم

و هر تپش قلبم

طنین ضرب کلنگی که مرد معدنچی

هنوز می کوبد

به قصد گوهر تابانت.

                        2/2/89

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه یازدهم دی 1391 و ساعت 9:57 |
عطر



راحیل می پرسد:

آه آن گل سرخ

از چه

در باغ فردوس آبی

تا بی نهایت کلام خداوند

زائر به دور خود دارد

چندان که از ازدحام فرشته

فرش است صحن عرش

با بالهای شکسته؟!

جبریل می گوید:

از او

بوی حسین می آید...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 21:50 |

گفتی که...

 

 

 

 

 

گفتی که میوه ها

چون آیه های متشابه

با چند طیف نور

منشورهای شگفت حقیقت اند

 

گفتی که سیب

خورشید سر در گریبانی ست

در انتظار طلوعی دوباره.

لیمو

ماه سپیده دمان است

بشقاب فصل بلورین

با حبه های انگورش

بیداری شب سکوت است

با چشم های ستاره.

                         14/10 /87

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم آبان 1391 و ساعت 11:11 |
800x600

 

میوه ها

 

 به میوه ها گفتم:

چگونه راز های سرخ شادی را

به سینه پروردید

و از میان طوفان ها

برای دیدن تاریکی

چراغ آوردید؟

 

سبد به شکل غریبی پر از سکوت طراوت شد

 

و خوشه خوشه ی انگورهای یا قوتی

خطابه های درخشانی

پَُر از لغات مسجّع برای من خواندند

اگرچه می غلطید

به روی شعله ی احساس ها یشان هر دم

حیا به هیئت شبنم .

 

و سیب

اشاره ی کوتاهی

به اصل جاذبه کرد.

 

و پر تقال که از درک محضر خورشید

به ذوق آمده بود

بلوغ حکمت خود را چنین بیان فرمود:

در این سفر

رسیده ایم به ایثار

و بی قراری خورده شدن اکنون

به زیر پوست

لهیب سوزانی ست

و تن

در انتظار گاز دندانی ست...

31/4/88

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه سی و یکم شهریور 1391 و ساعت 22:54 |

                   بيت


اي بلبل حزين كه چكد خون ز ناله ات

خار كدام گل به گلويت فرو شكست؟!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 و ساعت 9:43 |

ترانه ای برای نخواندن

قلب من

قلب من یادت باشه به جای خون

نفرتو و کینه رو پمپاژ نکنی

کودک عشقو مثه یه لخته خون

راهیه سکته وکورتاژ نکنی

 

قلب من تو بهتر از من میدونی

رسم روزگار ما تقلبه

قلبای پلاستیکی حس ندارن

رگای عاطفه در تصلبه

 

دکترای خوش مرامه  شهرما

رو دهن لبای خندون میکارن

قلبارو توی اتاقای عمل

با تبر از سینه ها در میآرن

 

چیزی که آدما از هم میدونن

یه کتابه بی نوشته س میدونی؟!

پشت خنده ش اونی که دوسش داری

طناب دارتو رشته س میدونی؟!

 

قلب من داری  برا  کی می زنی؟

برا اون که آینه هاتو می شکنه؟

بعد عمری ادعای عاشقی

بی وفا صلحو صفاتو می شکنه؟

 

·          

 قلب من قرارمون یادت نره

خون نباید تو رگام حروم بشه

چرک کینه دلمو سیا کنه

آدمیت تو تنم تموم بشه

 

اگه خواستی که وایسی یه روزی

مرد و مردانه وایسا و نزن

مثه نامردا یه روزی نزنی

خنده از رو خنجر از گرده به من

 

نمی خوام که خون عشق و زندگی

تو وجودم از تو نارسا  بشه

با یه سکته بشکنی عهد منو

 دلمو فلج کنی به کینه مبتلا بشه

                                        1/6/91

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه سوم شهریور 1391 و ساعت 11:14 |

 

آه اي دروغ زشت

تا پيش از آن كه پرده بر افتد

زيباترين راستي

در چشم باور من بودي

چون كشف چشمه هاي بهشتي

درمنظرسرابي دنيا

آري به راستي ...

آه اي دروغ زشت

بي آن كه هرگز بدانم

تاب زلال آينه ام دوزخ تو بود

زيرا به سالها

بايد شكنجه وار

ديدار مي كردي

در من

روي كريه ات را

آري به راستي ...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 و ساعت 12:38 |

حبابی

در اندیشه  ی فهم هستی خود

بر امواج   لبخند بی مرز دریای هستی!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه یکم مرداد 1391 و ساعت 23:42 |

امواج سرابیم و نمودی داریم

هیچیم ولی شکل وجودی داریم

از آتش زندگی شگفتا ما نیز

بازیچه ی دست باد ، دودی داریم!


+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هفتم تیر 1391 و ساعت 0:27 |

به  عمری تقلا گشودیم

در زندگی را به مرگ!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 و ساعت 0:11 |

 

 

غریبه

 

 

 

 

 

من بودم آن غریبه ی تنها

در جاده ی غروب

با سایه های درازش

با ابرهای عبوسش...

حتی درخت ها

چنگال های هیولای ناشناسی بود

از آستین خاک

در انتظار شکار پرنده ام.

حتی

گرسنگي را به لقمه ای

خورشید هم دریغ کرد

از قرص خونینش.

حتی

آن عابران عجول

از من گریختند

انگار از مرض طاعون.

 

من بودم آن غریبه که پنهان کرد

در پشت آستین

غم های خیسش را.

 

در این هوای عفن

هر میوه طعم حنظل فرقت داشت

هر باغ بوی فساد جسم.

 

بیگانه ای در مه

دنبال چهره اش می گشت

وقتی که او را یافت

خود را نمی شناخت

 

من بودم آن غریبه ی تنها...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:21 |
با پفي به كين

شمع مهر خويش كشت

و چنين

شد فرو به باتلاق ظلمتي هميشگي

به عقوبتي درشت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 9:42 |

 

عقاب

 

 

بر تیغ قله

پنجه در جگرش کرد

 

در اتاق آینه

از هر طرف به خودش می رسید

با جگری پاره در چنگالش

و شتک خون

حتی در مردمکا نش.

 

عقاب

نمی خواست

جز قیقاجی در ارتفاع خودش

جایی که نرسید...

           

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 11:48 |
آن اسب

زيباترين رود زمين است

و بي قرار بوي دريا...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 15:52 |

 

 

دوالپا

 

 

 

زرد وزار و ناتوان مانده

چشم حسرتبار ضعف و مسكنت تا دورها رانده

دست و پاي لاغرش در يكدگر چون رشته تابانده

تا مگر مردي به رادي حال او پرسد

يا مگر دستي به ياري دست او گيرد

با نفس هايي كه چرك دودش آلايد

از تنور دوزخ سينه

چهره ي پاك جهان هر دم

آه و نفرينش به چرخ و روزگار و بخت

زندگي را نكبتي بيهوده مي نامد

و زمين را دمبلي سرباز كرده از پلشتي هاي بي پايان

سيبي اما از عفونت ها پلاسيده

از شرور و از دروغ و ظلم گنديده

گاه تف مي كند بر اين و لعنت مي كند برآن

اين گدا هر روز

بر گذرگاهي

پهن مي سازد بساط فقر عريانش

با اميد صيد رحم مردمي در دام پنهانش

 

چون به رحم آيد سليمي را

بر تن خوار و عليلش دل

آن روان عا طل و باطل

با سماجت مي شود سائل

كه مرا بر دوش خود گير و ببر منزل

از پريشاني زمينگيري ذليلم لكه ي زشتي به روي شاهكار خلقت حق واي

اي جوانمردي كه نازان مي چمي بر خاك

گو‍‍‍‍ژ پشت تيره بخت و نا مراد زندگي درياب...

آن دهن لق هي زبان ريزد

عنكبوتي كه بزاقش گشته آويزان

از لب و لوچه

تور مكري سخت را با ظرافت در لعاب واژه ها

و حرف هاي رازناك و سوزدارش دم به دم بافد

تا به اميد ثواب و مغفرت

طعمه ي دل رحم را در دام اندازد.

 

چون سوار گرده ي رادي شود مسكين

هر دو پايش را

چون دوالي سخت

دور بازو و برش پيچد

آنچنان كه استخوان در پيكرش خواهد بتركد از فشار و درد

اينچنين

او اسير خويش سازد مرد

مركب رامي كه او را مي برد بر پشت

تا به هر جايي كه مي خواهد

با اشارت هاي يك انگشت.

·         

بر زمين بگذاشتم او را ولي انگار

از توهم روي دوشم مي كشم هر روز

پيكر سنگين و بيمارش

باز هم در خواب و بيداري

مي فشارد با دوال هر دو پايش استخوانم را

آنچنان كز حلق مي خواهد بر آرد نصفه جانم را

آنچه بود و مانده بر دوشم

نه عليلي با دوال پاست...

آه آه آن رحم دلگيرست

كه نمي گردد فراموشم.

                                                                       
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه سوم دی 1390 و ساعت 12:13 |

 

 

ما زندگان

خود راشناختیم

بر تخته پاره ها در مه

پارو کشان

در موج خیز هول به دریای مردگان

بسیار

بسیاران

اما، هرکس به شکل خود تنها

لرزان و بیمناک که کی موج ناگهان

او را فرو ببلعد از عرصه ی زمان.

  •  

خاموشی عمیق این دریا

حتی سکوت را

در خوف می برد

و چهره ی زلالش

با بی شمار چین و شکن

آرامشی ابدی دارد

طوری که هرکسی در او

چون نیک بنگرد

سیمای خویش را

رخسار او بپندارد.

  •  

از ما که چار چنگول

چسبیده ایم

بر تخته پاره ی زندگی خود

دریا به قهقهه می آید

فریادهای گم شده در اعصار

پیچیده  در طنین خنده اش شاید!

                         

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 12:45 |

پنجره يكي بود

چشم انداز يكي

فقط

نگاه من پر از اشك بود

نگاه تو پر از كينه

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 12:49 |

وقتي كه پوست  خشك واقعيت را

از روي صورتش كندم

چاقوي كندي

غير از خيال نداشتم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت 12:15 |

 ظريفتر از انگشتان باران نديدم

ناخن هاي بلورينش

از اشك بود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 10:58 |

 

 

جنگ

 

جنگ هم حکایتی بود

تانک ها آمدند

جسدها سوختند

فریادها به هم آغوشی انفجارها رفتند

 

مردی

مرگ را بو کرد

مثل شاخه ای یاس.

مردی بالشش کرد و زیر سرش گذاشت

و به خواب رفت

مردي از مرگ گريخت و مرگ به دامش انداخت

مردی

به مرگ دلباخت

و به حجله ی شهادتش برد.

 

صداها ترکیدند

درست مثل ترکش ها که در بغض یک بمب

و خون ، زیباترین شعرش را روی خاک نوشت

و لاله ها از خواندنش سرخ شدند.

 

جنگ هم حکایتی بود

با خنده های انفجارش در نیمه های شب

که نوزادان را از خواب های بی سر پراند

و دست دست فروشی را

شاهکار نقاشی دیواری شهر کرد.

 

جنگ از سفیدی صلح آمد

و پرچم سرخش را تکان داد

و دوباره به سفیدی صلح برگشت.

                                     89/5/21

                       
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 10:8 |

حتي

سيب رسيده مي افتد

وقتي رها كند

دست درختش را

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 10:54 |
از پلکان

به فضا

فرو می رویم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت 12:27 |
باران وقتی که می زند آهنگ٬ اشک

دریا وقتی که می شود دلتنگ ٬ اشک

در خویش چکیده کوه الماسی را

از ظلمت دوری تو گردد سنگ اشک

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 و ساعت 13:44 |