شهر
خفته اختاپوس
با هزاران دست و پا از کوچه ها و راه ها
و خیابان ها
با تنی براق از فلس ِ نئون ها و چراغ خانه ها وکافه ها در شب
خُرخُرش از منخرین اش می رود بالا
دم به دم با زوزه ی اگزوز ماشین ها.
هرچه دشت و دره در راهست بلعیده ست
بی حیا حتی به چنگال بلند برج هایش
گونه های آسمان را هم خراشیده ست.
(هیچ کس هرگز هیولایی چنین در واقعیت را
در میان خواب های هول خود دیده ست؟!)
این شکمباره
تا گلو پُر کرده خود را از رفاه و شهوت و خواهش
و عروقش این گذرهای به هم پیوسته ی تبدار
منقبض گردیده از بس آمد و رفت ِ فواحش.
از پس ِ دل پیچه های او
لِرد بسته آب استفراغ فقری گند
جا به جا روی لب و لوچه
بر حواشی گذر ، کوچه
مثل چرکین زخم ِ زردی چند.
•
"زود افسون می کند چشمی که در چشمان او خیره ست."
گفت این مردی که بر افسون او چیره ست
دیده بود او در میان چشمهایش واژگون تصویر کابوسی؛
گشنگی را چون سگی گر پوزه در جوب عفن برده
خرمگس های طلا بر صورتش مرده
موش های سکه خوار ِ چاق
در میان نقب های بانک ها ، انبار ها
میز گردی از دهن ها و جویدن ها
فضله پاشان هر طرف خروار ها.
•
مانده اختاپوس
با هزاران دست و پا از کوچه ها وراه ها
و خیابان ها
اشتهای نا تمامی تا ببلعد از سر راهش بیابان ها
آه اما چون زمینگیری ست افتاده
لاش و لوشی باد کرده
و تن مردابی اش در جامه ی پر زرق و برق آب آلوده نهان کرده
زهر دان غصه های مردم است انگار
مردمی بیمار
مردمانی بانیان شهرداری ها
بردگان شهریاری ها.
عقربی جرار
در حصار آتش تیز غرایز ناتوان مانده
آنچه اکنون بر تن خود می زند نیش است
طعمه ی خویش است.
8/6/88
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه سوم تیر 1389 و ساعت
2:33 |