تبليغاتX
شکفتن در برف

 

 

غریبه

 

 

 

 

 

من بودم آن غریبه ی تنها

در جاده ی غروب

با سایه های درازش

با ابرهای عبوسش...

حتی درخت ها

چنگال های هیولای ناشناسی بود

از آستین خاک

در انتظار شکار پرنده ام.

حتی

گرسنگي را به لقمه ای

خورشید هم دریغ کرد

از قرص خونینش.

حتی

آن عابران عجول

از من گریختند

انگار از مرض طاعون.

 

من بودم آن غریبه که پنهان کرد

در پشت آستین

غم های خیسش را.

 

در این هوای عفن

هر میوه طعم حنظل فرقت داشت

هر باغ بوی فساد جسم.

 

بیگانه ای در مه

دنبال چهره اش می گشت

وقتی که او را یافت

خود را نمی شناخت

 

من بودم آن غریبه ی تنها...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:21 |
با پفي به كين

شمع مهر خويش كشت

و چنين

شد فرو به باتلاق ظلمتي هميشگي

به عقوبتي درشت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 9:42 |

 

عقاب

 

 

بر تیغ قله

پنجه در جگرش کرد

 

در اتاق آینه

از هر طرف به خودش می رسید

با جگری پاره در چنگالش

و شتک خون

حتی در مردمکا نش.

 

عقاب

نمی خواست

جز قیقاجی در ارتفاع خودش

جایی که نرسید...

           

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 11:48 |
آن اسب

زيباترين رود زمين است

و بي قرار بوي دريا...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 15:52 |

 

 

دوالپا

 

 

 

زرد وزار و ناتوان مانده

چشم حسرتبار ضعف و مسكنت تا دورها رانده

دست و پاي لاغرش در يكدگر چون رشته تابانده

تا مگر مردي به رادي حال او پرسد

يا مگر دستي به ياري دست او گيرد

با نفس هايي كه چرك دودش آلايد

از تنور دوزخ سينه

چهره ي پاك جهان هر دم

آه و نفرينش به چرخ و روزگار و بخت

زندگي را نكبتي بيهوده مي نامد

و زمين را دمبلي سرباز كرده از پلشتي هاي بي پايان

سيبي اما از عفونت ها پلاسيده

از شرور و از دروغ و ظلم گنديده

گاه تف مي كند بر اين و لعنت مي كند برآن

اين گدا هر روز

بر گذرگاهي

پهن مي سازد بساط فقر عريانش

با اميد صيد رحم مردمي در دام پنهانش

 

چون به رحم آيد سليمي را

بر تن خوار و عليلش دل

آن روان عا طل و باطل

با سماجت مي شود سائل

كه مرا بر دوش خود گير و ببر منزل

از پريشاني زمينگيري ذليلم لكه ي زشتي به روي شاهكار خلقت حق واي

اي جوانمردي كه نازان مي چمي بر خاك

گو‍‍‍‍ژ پشت تيره بخت و نا مراد زندگي درياب...

آن دهن لق هي زبان ريزد

عنكبوتي كه بزاقش گشته آويزان

از لب و لوچه

تور مكري سخت را با ظرافت در لعاب واژه ها

و حرف هاي رازناك و سوزدارش دم به دم بافد

تا به اميد ثواب و مغفرت

طعمه ي دل رحم را در دام اندازد.

 

چون سوار گرده ي رادي شود مسكين

هر دو پايش را

چون دوالي سخت

دور بازو و برش پيچد

آنچنان كه استخوان در پيكرش خواهد بتركد از فشار و درد

اينچنين

او اسير خويش سازد مرد

مركب رامي كه او را مي برد بر پشت

تا به هر جايي كه مي خواهد

با اشارت هاي يك انگشت.

·         

بر زمين بگذاشتم او را ولي انگار

از توهم روي دوشم مي كشم هر روز

پيكر سنگين و بيمارش

باز هم در خواب و بيداري

مي فشارد با دوال هر دو پايش استخوانم را

آنچنان كز حلق مي خواهد بر آرد نصفه جانم را

آنچه بود و مانده بر دوشم

نه عليلي با دوال پاست...

آه آه آن رحم دلگيرست

كه نمي گردد فراموشم.

                                                                       
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه سوم دی 1390 و ساعت 12:13 |

 

 

ما زندگان

خود راشناختیم

بر تخته پاره ها در مه

پارو کشان

در موج خیز هول به دریای مردگان

بسیار

بسیاران

اما، هرکس به شکل خود تنها

لرزان و بیمناک که کی موج ناگهان

او را فرو ببلعد از عرصه ی زمان.

  •  

خاموشی عمیق این دریا

حتی سکوت را

در خوف می برد

و چهره ی زلالش

با بی شمار چین و شکن

آرامشی ابدی دارد

طوری که هرکسی در او

چون نیک بنگرد

سیمای خویش را

رخسار او بپندارد.

  •  

از ما که چار چنگول

چسبیده ایم

بر تخته پاره ی زندگی خود

دریا به قهقهه می آید

فریادهای گم شده در اعصار

پیچیده  در طنین خنده اش شاید!

                         

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 12:45 |

پنجره يكي بود

چشم انداز يكي

فقط

نگاه من پر از اشك بود

نگاه تو پر از كينه

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 12:49 |

وقتي كه پوست  خشك واقعيت را

از روي صورتش كندم

چاقوي كندي

غير از خيال نداشتم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت 12:15 |

 ظريفتر از انگشتان باران نديدم

ناخن هاي بلورينش

از اشك بود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 10:58 |

 

 

جنگ

 

جنگ هم حکایتی بود

تانک ها آمدند

جسدها سوختند

فریادها به هم آغوشی انفجارها رفتند

 

مردی

مرگ را بو کرد

مثل شاخه ای یاس.

مردی بالشش کرد و زیر سرش گذاشت

و به خواب رفت

مردي از مرگ گريخت و مرگ به دامش انداخت

مردی

به مرگ دلباخت

و به حجله ی شهادتش برد.

 

صداها ترکیدند

درست مثل ترکش ها که در بغض یک بمب

و خون ، زیباترین شعرش را روی خاک نوشت

و لاله ها از خواندنش سرخ شدند.

 

جنگ هم حکایتی بود

با خنده های انفجارش در نیمه های شب

که نوزادان را از خواب های بی سر پراند

و دست دست فروشی را

شاهکار نقاشی دیواری شهر کرد.

 

جنگ از سفیدی صلح آمد

و پرچم سرخش را تکان داد

و دوباره به سفیدی صلح برگشت.

                                     89/5/21

                       
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 10:8 |

حتي

سيب رسيده مي افتد

وقتي رها كند

دست درختش را

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 10:54 |
از پلکان

به فضا

فرو می رویم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت 12:27 |
باران وقتی که می زند آهنگ٬ اشک

دریا وقتی که می شود دلتنگ ٬ اشک

در خویش چکیده کوه الماسی را

از ظلمت دوری تو گردد سنگ اشک

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 و ساعت 13:44 |
آهن متراکم ترین شب دنیاست

جایی که باد زندانی ست. 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 13:6 |
 

تردید های یوسف

 

از این درهای تو در تو

از این آیینه های در هم از هر سو

که درها جمله دیوارست و هر دیوار افسون طلسم مادر  جادو

به سحری که به هر رنگ درخشانش گلی بر می شکوفد شاد

و می دزدد به عطر و بوی، هوش آدم از هر سو

دری آیا به سوی بی نشان های رهایی هست؟

 

از این آیا

از این اما

از این راهی که با هر پله ی خاضع

غرور بر شدن دارد به سوی منزل بالا

      _بزرگ گردن افرازی که پیش حاکمی سر پیش افکنده ست _

ویا از منزل بالا به پایین پله پله می گذارد سر

که بوسد آستانی پاک.

_ جوانمردی که پیش پای مردم میشود چون خاک _

به بی رنگی  آبی های آزادی ، رد بال رسایی هست؟

 

از این زنجیر هایی که پیچیده ست

به افکار و به رفتار غریب ما

و هریک  در کشاکش تا فریب ما

از این خواهش

    که چون پیچک به هر مستمسک از پندار می پیچد

پی دیدار خورشیدست و بر دیوار می پیچد

از این زنجیر هایی که به پیدا و نهان با ماست

                                  یا در ماست

در آن سوی حصار این بهشت شهوت و لذت

و یا رنج و عذاب و وحشت دوزخ، ورایی هست؟

 

 

اگر زیبایی ام چون روزن نور است

به خورشیدی که خود سرگشته ی اویم

زلیخا را به اغماض نگاه بی خود ش از عشق

توانی نیست

از آن دست نگارینی که چنگ افکنده بر پیراهنم رسوا

بسان شاخه ای که سیب سرخش در تب خورده شدن

                                                 بی تاب گاز تیز دندانی ست؛

                                                   مرا آیا امید رستگاری هست؟!

 

  •  

گریز یوسف از تردید

فراری سوی آزادی ست

به زندانی که چون ناکامی تلخ زلیخا زهر و تاریک است

اگر بد یا اگر نیک است.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 10:23 |
۱

بوی نسیم تو از باغ ها گذشت

گلها دهانشان

وا ماند تا ابد !

۲

این شمع های فروزان

انگشتهای من بودند

وقت اشاره به سویت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 13:13 |

کتاب سفر سیب چاپ شد

منظومه ای در حوزه شعر نوجوان

ناشر: فصل پنجم

متن شعر در همین وبلاگ آمده است

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 13:48 |
سنگ

 

 درد مذابی بوده این سنگ

از سینه ی تاریک خاک آهی گدازان

یک شورشی اما به زندان زمین بند

وقت گریز از نقب پنهان

با نعره های یاغی اش از شوق

آتشفشان شادی سوزان.

 

شاید پیامی شعله وربوده ست

که کوهها را خوف پیغامش تکان داده ست

یا قاصدی از اختری دور

که ناگهان در دامچال خاک افتاده ست

از بخت بد صد ها هزاران سال

در ساحلی گم

با اتهامی پست

از موج ها سیلی به استنطاق خورده ست

اما به اقرارِِ یک آخ هم

لب وا نکرده ست

 

شاید

 یک واژه ی تنها و تفته ست

چون ترکشی از بیکران متن هیابانگ نخستین

افتاده در پرت بیابان

که ، در شکاف سکوت عبوسش

افعی سرخی نیم خفته ست.

 

شاید

در چار چار زمستان

در جامه ی برف

در هیئت عارفی مطمئن

سر در گریبان استخوان ترکاند

بی آن که اغوای بادی را

یارای آشوب در

              آرامشش باشد.

 

شاید یکی از شروران قوم ثمود است

از لعن حق با روسیاهی مسخ گشته ست

در شکل یک خرسنگ.

  •  

این سنگ رازی ست

اما

آیا

او نیز همچون من

فهم معمای خود را

      در قصه سازی ست؟!

                       ۸۸/۱/۲۶
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 7:56 |
من بودم آن انار كه تركيد

در زخم خنده اش!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 و ساعت 10:27 |
فانوس

دست مرا گرفت

در پرتگاه شب!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 و ساعت 11:26 |
تیغ برهنه نمی دانست

خون است

پیراهنی که می پوشد!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 و ساعت 21:37 |
 

 

زمزمه ی باد

 

یگانه است

یگانه است

وعطر و بوی تو را دارد

گلی که دنبالش ، تمام باغ های جهان را

به شوق و عربده گشتم

(و با تمامی گل ها به گستاخی

                              سخن گفتم

و با آنان

چه تلخ دست و گریبان شدم هر بار

که وانمود می کردند، به خنده ی تزویری

              همان یگانه اند که می جویم.)

  •  

هنوز از یادم

دل تمام دریاها

به لرزه می افتد

هنوز ، طنین نعره ی من ابرهای جهان را

به برق رعشه ی دردی عمیق می سوزد

هنوز هر باران

         از اشک اندوهم

ترانه می سازد    

  •  

 

یگانه است

و طبع وحشی من

به پای ساقه ی او چون نسیم ِ ابریشم

چه رام می افتد

یقین من این است

دوباره آرامش

به چار سوی جهان باز خواهد گشت

و چین هیچ کدورت

بر آب ِ آینه ها بر ملا نخواهد شد

و هیچ باغ

دوباره کابوس آشفته ای نخواهد دید

وجامه ی گل ها

           به خشم پاره نخواهد شد.

که من به صلح رسیده ام با خویش

و دیو های درونم

تمام

به صبح ِ کودکی ام باز برگشتند

  •  

 

یگانه می میرم

به بوی این گل ِ تنها

که عطر و بوی تو را دارد...

                     
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه دهم آبان 1389 و ساعت 12:0 |

بیت

 

                                       دیوانه را به بند کشیدند عاقلان

                         از رشک آن که بسته ی زنجیر عقل نیست

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و سوم مرداد 1389 و ساعت 19:14 |
 

شهر

 

 

 

خفته اختاپوس

با هزاران دست و پا از کوچه ها و راه ها

                                          و خیابان ها

با تنی براق از فلس ِ نئون ها و چراغ خانه ها وکافه ها در شب

خُرخُرش از منخرین اش می رود بالا

دم به دم با زوزه ی اگزوز ماشین ها.

 

هرچه دشت و دره در راهست بلعیده ست

بی حیا حتی به چنگال بلند برج هایش

                       گونه های آسمان را هم خراشیده ست.

(هیچ کس هرگز هیولایی چنین در واقعیت را

    در میان خواب های هول خود دیده ست؟!)

 

این شکمباره

تا گلو پُر کرده خود را از رفاه و شهوت و خواهش

و عروقش این گذرهای به هم پیوسته ی تبدار

منقبض گردیده از بس آمد و رفت ِ فواحش.

از پس ِ دل پیچه های او

لِرد بسته آب استفراغ فقری گند

جا به جا روی لب و لوچه

بر حواشی گذر ، کوچه

مثل چرکین زخم ِ زردی چند.

 

•          

 

 "زود افسون می کند چشمی که در چشمان او خیره ست."

گفت این مردی که بر افسون او چیره ست

دیده بود او در میان چشمهایش واژگون تصویر کابوسی؛

گشنگی را چون سگی گر پوزه در جوب عفن برده

خرمگس های طلا بر صورتش مرده

موش های سکه خوار ِ چاق

در میان نقب های بانک ها ، انبار ها

میز گردی از دهن ها و جویدن ها

فضله پاشان هر طرف خروار ها.

•          

مانده اختاپوس

با هزاران دست و پا از کوچه ها وراه ها

                                         و خیابان ها

اشتهای نا تمامی تا ببلعد از سر راهش بیابان ها

آه اما چون زمینگیری ست افتاده

لاش و لوشی باد کرده

و تن مردابی اش در جامه ی پر زرق و برق آب آلوده نهان کرده

زهر دان غصه های مردم است انگار

مردمی بیمار

مردمانی بانیان شهرداری ها

بردگان شهریاری ها.

 

عقربی جرار

در حصار آتش تیز غرایز ناتوان مانده

آنچه اکنون بر تن خود می زند نیش است

طعمه ی خویش است.

                      8/6/88

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه سوم تیر 1389 و ساعت 2:33 |
 

 

 

پنجره ها

در اولین پنجره

ابری ست پا به زا

که درد

در رعد هر نعره اش می درخشد.

 

از دومین پنجره

                   باد

در سرسرای فصل

دنبال برگی سبز می گردد

بر سطری از شاخه های درختی که با آتش سرد پاییز رفته ست

می خواهد از او

راز سعادت را بپرسد.

 

در سومین پنجره آسمان

هر روز می خواند

آبی ترین آواز خود را

 

در چارمین پنجره

شب در اتاق است

با گیسوان شلالش

و ماه محزون

    برشانه اش سرمی گذارد

آیا تماشای این خلوت عاشقانه حلال است؟

                                             28/2/88

        

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 21:41 |

 

این درخت...

 این درخت

بانوی بهار را

با هزار چشم برگ

انتظار می کشید

بس که خیره شد به چار سو

ته کشید

سوی چشم های او

عاشق سیاه بخت

روز وشب

از حریق تب

برگ برگ پیکرش

  سرخ و زرد شد

ریشه ها و شاخه ها پر از

                 التهاب و درد شد

باد هرزه گرد

با تنه به او

بی وفایی بهار را

         طعنه زد

از سر حسد

آن شرور از آستین

دشنه ی نهان کشید

جامه ی مرقع و کلاه جدی اش درید

با سر و تن پتی

آبروی سبز او

پاک ریخت

زیر بارش نگاه پر ملامت تگرگ

چشم برگ ها یکی یکی سیاه شد به خاک ریخت

ماند از او فقط به جا

پلک شاخه ها و استخوان ساقه ها

مرد در ملافه ی سفید برف.

 

با نوی بهار

بر سر قرار

آمد و درخت را به خواب مرگ دید

دستمال خیس ابر را

            بر سرش چلاند

دستی از نسیم

        بر سرش کشید      

با دهان غنچه زد

بوسه های سرخ

از شکوفه روی آن

                قامت رشید.

با صدای بلبلان به گوش او هزار نغمه خواند

روی شاخه ها

روسری سبز خویش را به یادگار بست

و بلور اشک، در میان چشمه ها شکست

در میان قاب سنگچین

آینه به دست برکه داد

گیسوان موج شانه زد

تا درخت در زلالی اش

          جان و تن صفا دهد

 

 این درخت

با هزار برگ تازه چشم زندگی گشود

با نوی بهار رفته بود

رو سری سبز او ولی

  مانده بود یادگار

به نشان عهد و وعده ی قرار

با هزار برگ چشم

خیره در هزار سو

شد به انتظار

بار دیگر این درخت

             این درخت استوار...

                             22 /12/87

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه پانزدهم اسفند 1388 و ساعت 2:28 |
 

خوانش ِ طومار دریا

 

طومار دریا را شبی خواندم

در پرده ی فیروزه و  آب

 

از سطر اول که پر بود

از سجعِ  ا مواج

این قصه چون سوسوی فانوس دوری ست در بندر ِپر هیاهوی ذهن مه آلود :

ملاح پیری عاشق چشم پری آب ها شد

چشمان رخشانی که بودند

مثل دو الماس ستاره

ملاح  او را به زحمت

در تورسالوس خود  کرد

و چشم هایش را در آورد

تا با فروشش ، رویا بسازد

یا  در قمارش ، عمری ببازد

اما

چشمان الماس پری یخ کرده اشکی بود

که آب گردیدند

از شرم گرمای نگاه تیز خورشید

و قطره قطره چکیدند

بر روی دریا

تا کام اورا تلخ سازند

تا آخر دنیا .

 

 

از سطر دوم تاختند اسبان پر شور و سفیدی

در یاد های من

آنگاه با هم سرازیر گشتند

در متن تاریک کلامم

با شیهه هایی کف الود

که ترجمانش این چنین بود:

اندیشه ی آرام در این جا محال است

دریا همیشه بی قرار است.

 

 

در سطر سوم چند زورق

غرق شکست خویش بودند

در مشت کوب باد ولگرد

در پیچش گرداب هرزه

آنگاه

الواح گسترده ی آب

چون سنگ های قبر

بر روی چشم انداز

با خط و نقش در همی می شد پدیدار

اما به سرعت شسته  می شد

و بار  دیگر

این صحنه از اول

می گشت تکرار.

گردونه ی خواب و خیالی بود .

تصویر های دم به دم

هستی ، عدم

یا مرز هستی و عدم

یک دم ولی مبهم

رقص حبابی بر زلالی بود.

 

 

در سطر چارم خرد می شد

در کشمکش های تردید

کشتی کوه آسای عقلی که هم چون قوی  مغروری

رو سوی هر پیش آمد ممکن

با سینه ای افراشته می راند

و نا خدایش این ترانه

در زیر لب می خواند:

ای موج های سر کش خود بین

پایین بیایید از نک باد دماغ خویش

تا از تلاطم

لختی بیاسایید

دریای خود را بیابید.

 

 

در سطر پنجم ماهیان آواز می خواندند:

هر موج چشم دیگر دریاست

بر دیدن خود می کند باز

از بس که زیباست

چشم و تماشاست.

 

 

ودر سطور بعد

دریای تنها تا ابد می رفت

از خویش تا خویش

و گاه بر می گشت

و صبح لبخندش

تا بی نهایت موج می زد

در قطره های کوچک اشکم.

20/12/87

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه هفدهم دی 1388 و ساعت 9:15 |
 

 

خانه ی شاعر

 

خانه ی شاعر از کلمات بود

نه سقفی داشت تا باران بر آن نبارد

و نه دری تا باد در آن نوزد

نه پرده ای تا نور در آن نریزد

خانه ی شاعر با باران خیس شد

و با باد رفت

وبا نور یکی شد.

                2/6/87

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 6:23 |
 

سفر سیب

(شعر نوجوان)

 

من دانه ای بودم

بر خاک افتاده

انگار در دشتی

شن ریزه ای ساده

 

در یایی از نقطه

از دور تا نزدیک

در نقطه ای از آن

من نقطه ای تاریک

 

سر گشته وتنها

افتاده در ظلمت

چون راز پنهانی

سربسته  در غفلت

 

 گاهی به خواب خود

آیینه می دیدم

خورشید زیبایی

در سینه می دیدم

 

 خورشید می خندید

در خواب های من

انگار می آمد

او پا به پای من

 

 در خنده های او

راز شکفتن بود

بیدار گشتن از

تاریک خفتن بود

 

 بر شانه های خود

من دست نورش را

احساس می کردم

از دل عبورش را

 

 از شوق دیدارش

پر می شدم در خواب

گویی ترک می خورد

دیوار تن بی تاب

 

 تعبیر خوابم را

باریک می گشتم

اما از افکارم

تاریک می گشتم

 

 حال عجیبی بود

از فکر خود خسته

در مانده ای تاریک

یک دانه ی بسته

 

 گاهی گذر می کرد

از روی من پایی

پر می شدم گاهی

از درد تنهایی

 

 اما دلم خوش بود

بر خنده ی خورشید

وقتی که در خوابم

با شور می تابید

 

 یک شب که بانگ رعد

خواب مرا آشفت

راز شگفتی را

باران به گوشم گفت

 

 رفتم به فکر آن شب

فکر گذر کردن

تا دیدن خورشید

از خود سفر کردن

 

 جویی که می آمد

با خود مرا هم برد

در چاله ای نمناک

کرد استخوانم خرد

 

 در خود فشردم خاک

مانند یک زندان

زندان تنگی که

بر سر شود ویران

 

 در زیر حجم خاک

مدفون شدم انگار

شد ظلمتی سنگین

روی سرم آوار

 

 با من نبود آن جا

جز نوری از امید

آیینه ای در دل

با خنده ی خورشید

 

نور امید آن جا

در سینه ام بالید

بر سقف زندانم

یک روزنه رویید

 

 خورشید ، فانوسی

بر ظلمتم آویخت

از روزنه نوری

روی سر من ریخت

 

 من دانه ای بودم

تاریک و سر بسته

در تنگنای خود

وامانده و خسته

 

 اما کلید نور

وا کرد از من بند

قفلم شکست آری

با برگ یک لبخند

 

 وقتی گشودم در

تا بگذرم از خویش

یک عالم دیگر

بود آن طرف در پیش

 

 انگار خورشیدی

از جان من سر زد

در باز شد ناگاه

مرغ از قفس پر زد

 

 از من جدا می شد

راهی به سوی نور

راهی به ظلمت نیز

از من به سویی دور

 

 با ریشه ها رفتم

از راه تاریکی

با شاخه ها رفتم

از جاده ی نیکی

 

 من خاک را دیدم

با چشم بیداری

با ریشه هایی که

شد در زمین جاری

 

 با تشنگی وشور

در خاک گرم و نرم

عمری فرو رفتم

در ظلمتی مبهم

 

 با ریشه ها گشتم

اعماق خاکی را

از زشت ، از زیبا

دیدم شگفتی ها

 

 در خاک کرمی بود

خو کرده با ظلمت

با نور بیگانه

بیچاره در ذلت

 

 در خاک موری بود

از حرص در زنجیر

دنیا خوراکش بود

اما نمی شد سیر

 

 در خاک آبی بود

چون زندگی روشن

از آینه انگار

پوشیده پیراهن

 

 در جستجوی آب

بسیار گردیدم

چون یافتم او را

لب تشنه بوسیدم

 

 تا از زلال او

جان را کنم سرشار

زانو زدم هر روز

در محضرش بسیار

  

از پلکان خود

بالا کشیدم من

با شاخه ها رفتم

تا نور از روزن

 

 از خویش می رستم

سوی جهان نور

آن سو که روزی بود

یک آرزوی دور

 

 در سرزمین نور

خورشید می تابید

باران پر مهرش

همواره می بارید

 

 تا شاخه های من

در آسمان زد چنگ

با من سخن ها گفت

اینجا سکوت سنگ

 

 دیدم به گوش دشت

تا چشمه قل قل گفت

در پاسخش صحرا

از هر طرف گل گفت

 

 اینجا جهانی بود

شیرین تر از رویا

می رفت و می آمد

امواج این دریا

 

 من دشت را دیدم

سبز و وسیع و پاک

من کوه را دیدم

سر سوده بر افلاک

 

 من رود را دیدم

راهی خروشنده

تا مقصد دریا

پویان و جوینده

 

 اما در اینجا نیز

گاهی هوا بد بود

دست و دلم در کار

گاهی مردد بود

 

 طوفان که می آمد

برگ و برم می برد

سرمای غفلت نیز

هوش از سرم می برد

 

 هر کودکی می زد

بر شاخه هایم سنگ

انگار دنیا داشت

با صلح سبزم جنگ

 

 من در پی خورشید

کردم سفر آغاز

فر سنگ ها دورست

خورشیدم از من باز

 

 فکرم به من می گفت

من بسته ی خاکم

کی می رسد تا نور

پرواز ادراکم ؟!

 

 اما دلم می گفت

خورشید نزدیک است

هر چند بین ما

دیوار تاریک است

 

 من در حضور آب

با ریشه ام پر سوز

تعلیم دانش را

زانو زدم هر روز

 

 از آب دانایی

سیراب شد جانم

آوندهای من

پر شد از ایمانم

 

 راز زلالی را

آموختم از آب

خورشید گشتن کرد

آیینه ام بی تاب

 

من دانه ای بودم

یا خانه ی خورشید؟

شد بار دیگر دل

دیوانه ی خورشید

 

 آوند های من

پر گشت از یادش

من می شکفتم سرخ

از آتش شادش

 

 سر شار خود بودم

صبحی که تابیدم

بر شاخه ی هستی

من سیب خورشیدم

1387

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 0:8 |
 

 

قصیده ی پرنده

 

 

به جای سنگ نوشتم:

                           پرنده ای  که بی بال است

به جای باد نوشتم  :

                           پرنده ای که پرید

به جای ابر نوشتم  :

                          پرنده ای که می بارد

به جای خانه نوشتم :

                          پرنده ای که قفس شد

به جای رود نوشتم :

                         پرنده ای که مهاجر

به جای اسم نوشتم :

                         پرنده نام تو بود

                                    10/2/87

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 0:34 |