خانه ی شاعر
خانه ی شاعر از کلمات بود
نه سقفی داشت تا باران بر آن نبارد
و نه دری تا باد در آن نوزد
نه پرده ای تا نور در آن نریزد
خانه ی شاعر با باران خیس شد
و با باد رفت
وبا نور یکی شد.
2/6/87
|
خانه ی شاعر
خانه ی شاعر از کلمات بود نه سقفی داشت تا باران بر آن نبارد و نه دری تا باد در آن نوزد نه پرده ای تا نور در آن نریزد خانه ی شاعر با باران خیس شد و با باد رفت وبا نور یکی شد. 2/6/87
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت
6:23 |
سفر سیب (شعر نوجوان)
من دانه ای بودم بر خاک افتاده انگار در دشتی شن ریزه ای ساده
در یایی از نقطه از دور تا نزدیک در نقطه ای از آن من نقطه ای تاریک
سر گشته وتنها افتاده در ظلمت چون راز پنهانی سربسته در غفلت
گاهی به خواب خود آیینه می دیدم خورشید زیبایی در سینه می دیدم
خورشید می خندید در خواب های من انگار می آمد او پا به پای من
در خنده های او راز شکفتن بود بیدار گشتن از تاریک خفتن بود
بر شانه های خود من دست نورش را احساس می کردم از دل عبورش را
از شوق دیدارش پر می شدم در خواب گویی ترک می خورد دیوار تن بی تاب
تعبیر خوابم را باریک می گشتم اما از افکارم تاریک می گشتم
حال عجیبی بود از فکر خود خسته در مانده ای تاریک یک دانه ی بسته
گاهی گذر می کرد از روی من پایی پر می شدم گاهی از درد تنهایی
اما دلم خوش بود بر خنده ی خورشید وقتی که در خوابم با شور می تابید
یک شب که بانگ رعد خواب مرا آشفت راز شگفتی را باران به گوشم گفت
رفتم به فکر آن شب فکر گذر کردن تا دیدن خورشید از خود سفر کردن
جویی که می آمد با خود مرا هم برد در چاله ای نمناک کرد استخوانم خرد
در خود فشردم خاک مانند یک زندان زندان تنگی که بر سر شود ویران
در زیر حجم خاک مدفون شدم انگار شد ظلمتی سنگین روی سرم آوار
با من نبود آن جا جز نوری از امید آیینه ای در دل با خنده ی خورشید
نور امید آن جا در سینه ام بالید بر سقف زندانم یک روزنه رویید
خورشید ، فانوسی بر ظلمتم آویخت از روزنه نوری روی سر من ریخت
من دانه ای بودم تاریک و سر بسته در تنگنای خود وامانده و خسته
اما کلید نور وا کرد از من بند قفلم شکست آری با برگ یک لبخند
وقتی گشودم در تا بگذرم از خویش یک عالم دیگر بود آن طرف در پیش
انگار خورشیدی از جان من سر زد در باز شد ناگاه مرغ از قفس پر زد
از من جدا می شد راهی به سوی نور راهی به ظلمت نیز از من به سویی دور
با ریشه ها رفتم از راه تاریکی با شاخه ها رفتم از جاده ی نیکی
من خاک را دیدم با چشم بیداری با ریشه هایی که شد در زمین جاری
با تشنگی وشور در خاک گرم و نرم عمری فرو رفتم در ظلمتی مبهم
با ریشه ها گشتم اعماق خاکی را از زشت ، از زیبا دیدم شگفتی ها
در خاک کرمی بود خو کرده با ظلمت با نور بیگانه بیچاره در ذلت
در خاک موری بود از حرص در زنجیر دنیا خوراکش بود اما نمی شد سیر
در خاک آبی بود چون زندگی روشن از آینه انگار پوشیده پیراهن
در جستجوی آب بسیار گردیدم چون یافتم او را لب تشنه بوسیدم
تا از زلال او جان را کنم سرشار زانو زدم هر روز در محضرش بسیار
از پلکان خود بالا کشیدم من با شاخه ها رفتم تا نور از روزن
از خویش می رستم سوی جهان نور آن سو که روزی بود یک آرزوی دور
در سرزمین نور خورشید می تابید باران پر مهرش همواره می بارید
تا شاخه های من در آسمان زد چنگ با من سخن ها گفت اینجا سکوت سنگ
دیدم به گوش دشت تا چشمه قل قل گفت در پاسخش صحرا از هر طرف گل گفت
اینجا جهانی بود شیرین تر از رویا می رفت و می آمد امواج این دریا
من دشت را دیدم سبز و وسیع و پاک من کوه را دیدم سر سوده بر افلاک
من رود را دیدم راهی خروشنده تا مقصد دریا پویان و جوینده
اما در اینجا نیز گاهی هوا بد بود دست و دلم در کار گاهی مردد بود
طوفان که می آمد برگ و برم می برد سرمای غفلت نیز هوش از سرم می برد
هر کودکی می زد بر شاخه هایم سنگ انگار دنیا داشت با صلح سبزم جنگ
من در پی خورشید کردم سفر آغاز فر سنگ ها دورست خورشیدم از من باز
فکرم به من می گفت من بسته ی خاکم کی می رسد تا نور پرواز ادراکم ؟!
اما دلم می گفت خورشید نزدیک است هر چند بین ما دیوار تاریک است
من در حضور آب با ریشه ام پر سوز تعلیم دانش را زانو زدم هر روز
از آب دانایی سیراب شد جانم آوندهای من پر شد از ایمانم
راز زلالی را آموختم از آب خورشید گشتن کرد آیینه ام بی تاب
من دانه ای بودم یا خانه ی خورشید؟ شد بار دیگر دل دیوانه ی خورشید
آوند های من پر گشت از یادش من می شکفتم سرخ از آتش شادش
سر شار خود بودم صبحی که تابیدم بر شاخه ی هستی من سیب خورشیدم 1387 + نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت
0:8 |
قصیده ی پرنده
به جای سنگ نوشتم: پرنده ای که بی بال است به جای باد نوشتم : پرنده ای که پرید به جای ابر نوشتم : پرنده ای که می بارد به جای خانه نوشتم : پرنده ای که قفس شد به جای رود نوشتم : پرنده ای که مهاجر به جای اسم نوشتم : پرنده نام تو بود 10/2/87
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت
0:34 |
من یا او؟
روز اول از عدم یا هیچ عکس او در ذهن من افتاد مثل پیرنگی که می ریزد روی امواج پریشان ، باد
کم کم آن تاریک مبهم را به وضوحی روشن آوردم نطفه ی شخصیت او را در خیال خویش پروردم
در محیط داستان خود تا ببالد قهرمان من آفریدم در کنار او زشت و زیبا ، دوست با دشمن
با خیالم ورز می دادم مایه ی هر نقش وشخصیت و جهانی خلق می کردم از وجودی عین ماهیت
در حوادث نقش او هر روز سایه سان پر رنگ تر می شد گاه حتی مَرکب ِ قصه زیرثقلش لنگ تر می شد
نقطه ی اوجی که می گویند پیش روی قصه ی من بود قهرمان اما ، ولی انگار در پی قالب شکستن بود
گرچه می بردم نمی رفت او از همان راهی که می باید او به راه دیگری می رفت در مسیر شاًن خود شاید
او به فرمانم نبود اما من شدم دنبال او دلخواه او مرا با خود چرا می برد از کجا تا نا کجا همراه؟
کار هر دانای کلی نیست پیش گویی کردن از کارش از کجا باید بفهمم پس اختیار و جبر رفتارش ؟!
من نوشتم سر نوشت او یا نوشت او سر نوشت من؟ من بنا کردم بهشت او یا بنا کرد او بهشت من؟! + نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت
20:9 |
چکش این ست
چکش این است : دمار ِ آدمی در دَم اگر بر استخوان ِ قوزک پایی فرود آید که اقراری بگیرد دلخراش از آخ ِ زندانی و از تابوت ِ باور های او بیرون کشد با چاک دندان هاش پا برجایی ِهر میخ ِ راسخ را و آسان چار چوبش را فرو ریزد و او را چند پاره تخته ی بی عار وبی شکلی بگرداند تل انبار ِ زُباله ،گوشه ی تاریک ِ میدانی
چکش این است : کوبیدنْ سَر ِهر میخ ،حتی آن که فولاد ست مگر در جرز دیواری کند بندش ولی تن می زند گاهی به شکل سرکشان میخ از فرو رفتن و یا با سِرتقی کج می کند راهش نمی آرد فرو سر ، سر به راهی را به زیر ضربه های دنگ
چکش این ست و سنگین است... + نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت
0:23 |
افتاده مدهوش از تاب آن رو مهری در آن سو ماهی در این سو از عطر ذکرش- صلوا علیه- هر گل دهانش کرده ست خوش بو تا تیر صیاد ناغافل افتاد شد در پناه چشمش هر آهو " سر خوش بر آن لب غلطد تبسم چون موج بر می پهلو به پهلو " ای باد کولی عمری ست مستی گویا شنیدی بویی از آن مو ؟! تا سر گذارد بر ساحل تو دریای هستی دارد تکاپو گر سایه ی تو بر دوزخ افتد آتش گلستان گردد چو مینو و قتی معلم عشق تو باشد دیوانه گردد عقل ارسطو اوج عقابان کرده خجل باز پرواز شعرم را چون پرستو + نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت
17:38 |
شاعر
وقتی شاعر از پله های کلمات پایین می آید روزنامه نگار می شود ویا بگو تدارکاتچی وزیر و وکیل.
وقتی شاعر از پله های کلمات بالا می رود فرشتگان در گوشش نجوا می کنند آوازهای آبی قدسی را.
آقای وزیر فرهنگ ، شاعر می خواهد نه تدارکا تچی ونه کاتب اخبار املایی ! آن برگهای سبز را از پنجره ببین و آن دوکبوتر که آغوش سپیدگشوده اند به هم ... بهمن ۱۳۸۳ + نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت
2:4 |
فراقی
تلخ ست بادام یاد چشم هایت را شکستن با شیشه ی اشکی که در هر قطره اش دریا در جستحوی ساحل گم گشته اش بی تاب می زارد.
بی ماه مهرت در دریچه سردست خاکستر آن شعله های سرخ و سر خوش که ، با بی قراری سرک می کشیدند از روزن تاریک زندانم در آرزوی صبح آزادی دیدارت.
خشک ست بی تو آن رود شادی که غریوان و برهنه از سنگلاخ و خار زار و دره و کوه و بیابان می رفت تا سر گذارد در پای دریای رقصان _ با دامن چین چین آبیش_
وقتی حریر صدایت تن پوش اوقات لرزان من نیست دنیا زمستان سکوتی سیاه ست با هرزه لایی سگانش لال از بیان داستان گل سرخ ! ۶/۲/۸۸+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت
20:49 |
... بر دهان دلقک سخن فروش پاپیون خوشگلی زدند تا به پاس تیزهای او در مراسمی سکه اش دهند + نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت
23:29 |
پیراهنت را می تکانی
پیراهنت را می تکانی گلهای شاد رازقی رقصان بر روی دست باد می ریزد
پیراهنت را می تکانی تور حریر نقره ی دریا در موج می افتد و شاپری ها آسیمه از خواب زلال خود بیدار می گردند تا ، از شوق دیدارت رو بند آب از روی بردارند در جستجویت از صدف هاشان بیرون بیایند
پیرا هنت را می تکانی و باد دیوانه می گردد گاهی به دور خویش می چرخد گاهی با زوزه های سوز ناکش از خشم سر بر سکوت سرد هر دیوار می کوبد گاهی بی واهمه با قاه قاه خط و نشان های قوانین را از روی پیشانی جاده ها سرمست می روبد.
پیراهنت را می تکانی گرد و غباری درخشان در خویش می پیچد و کهکشان هایی آذین طومار شب های مارا تا صبح می بندند سر شار از تذ هیب اکلیل خورشید لبریز از ترصیع الماس ستاره.
پیراهنت را می تکانی تا شیشه های بی شمار عطر باران خالی نماند تا آن بهار اندام گیسوی سبزش را با ارغوان و نر گس و زنبق بیاراید.
پیراهنت را می تکانی و بی تو در من برگریزان جهان است...
۲۶ /۱۲/۸۷ + نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت
0:30 |
مجسمه ی خودکامه
درست در وسط چار راه شهر شلوغ به پاست بلند پیکره ی آهنین خود کامه که در نگاه سیاهش صلابتی پیداست و دست او که دراز کرده به پیش نشانه ی فرداست.
ورود ممنوع است بله ؛ به میله و زنجیر کشیده اند به دورش حریم دایره واری که در برابر مردم شدست دیواری
دو سال پیش که مرغ مهاجری ناگاه چنان که افتد ودانی سر مبارک او را به فضله اش آلود هزار اسلحه بر آسمان گشود آتش که توطئه ی دشمنان کند نابود
دو تا پرنده ی عاشق قرار خلوت دیدار گذاشتند شبی میان تاج هلالش و از نگاه فضول خبر چینان نهان بنا کردند به شور ، حلقه ی مهر آشیانه ی خود را میان گودی آن.
بلور نغمه ی شاد پرندگان وقتی شکست روی سکوت سنگ ستاره بازی آوازهای آزادی چنان حقیقت تابان آفتاب افشا شد به پرده پرده رنگ.
نخست اداره ی امنیت ملی به قصد رمز گشایی از این اقدام به بررسی زوایای توطئه پرداخت سپس گروه زره پوش ضد شورش از هرسو به میدان تا خت. غرض ، نشانه ی تیر و تفنگ دژخیمان شدند جوجگکان و آشیانه در آتش سوخت.
حریم سنگی تندیس دوباره رفت فرو در سکوت مردابی. مجسمه ی آهن دچار حال غریبی شد بدون چهچهه ی آبی پرندگان افسرد و موریانه ی زنگار، روح آهنینش را به شکل تنهایی به مزمزه خورد و درد پیکر او را هزار بار جوید و دل ، دل فولادش میان غصه و غم پوسید چنان که روز مقدر بدون فریادی درون خویش شکست و در برابر بهت نگاه رهگذران به روی خاک فرو ریخت
پس از پژوهش و تحقیق های گسترده نتیجه ی پرونده میان پوشه ی قرمز چنین خلاصه شده بود: به نغمه های فریبای آزادی مجسمه عاشق شد ودر سکوت فراق دچار عارضه ی دق شد. ۱۵/۱۱/۸۷
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت
0:44 |
کتاب از من بدون تو می ترسم در ۱۴۴ صفحه و با شمارگان ۲۰۰۰ نسخه به بهای ۲۵۰۰ تومان از سوی نشر رگا منتشر شد. این کتاب در برگیرنده ۶۰ قطعه شعر نیمایی و سپید از سالهای ۷۲ تا ۸۷ می باشد.دوستانی که تمایل به دریافت کتاب دارند می توانند با ارسال پیغام بدون پرداخت هزینه پست کتاب را به صورت پستی دریافت کنند. + نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت
0:16 |
آتشفشان
اما صدای مرا آیا فهمید هیچ کس؟ اما گدازه ها این خشم های مذاب و سوزان را آیا شنید پرده گوشی؟ وقتی که سنگهای سرد من از درد می ترکید وقتی که غثیان تنهایی خویش بودم وقتی که جوش جهنم از جانم خرناس می کشید؛ آیا، مرا چشمی به چشمزدی دید حتی در منظر فراموشی؟ • گیرم شنید گوشی و چشمی نیز گیرم ندید چشمی و گوشی نیز من معذرت نمی خواهم از این که آشفتم خواب سکوت شما را. 4/3/81+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت
23:40 |
جاده صلیب ست ...
باز همان شورِ کهن، باز درد باز من و سایه ی من در نبرد باز به خود یکسره خنجر زدن پیش خود افتادن و پر پر زدن ای نفسِ خسته مرو باز گرد راه گلو بسته مرو بازگرد · باز شروعِ شبِ بارانِ من خیزشِ خیزاب به طوفان من باز شب رعد ، شبِ برق و باد شورش من در منِ دیوانه زاد · ای من طوفان زده آرام گیر شکل هراس آمده آرام گیر روح کتک خورده ، تن چاک چاک آتشِ دل مرده به شام هلاک عرصه پُر از لاشگی وکرکسی ست سایه به سایه شبح ناکسی ست · غربتی تلخ ، به تنها برو جاده صلیب ست مسیحا برو... ۱۳۷۸ + نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت
19:3 |
گل
فقط دهانی خونین بود با سکوتی خندان. + نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت
6:15 |
|
|