پیغام
من از جزیره تنهایی
جایی که از چار سو
دریا به بلعیدنش می خزد
و خشم آگین
گوشه کنار تنش را
با موج های هول آور
بر نیش می کشد
این آخرین پیام را
چون نوش دارو
در حلق مینای شعرم
می ریزم
و سر به مهر
در بیکران زمان اقیانوس
پرت می کنم
تا تو
ای آدم هزاره های دور از من
با بخت یاری اگر جان به عافیت بردی
از بمب های نسل کش فوق هسته ای
آن را- گوارای جانت- بنوشی:
من این پیام را
خواندم به روزگار جوانی
در لوح سنگی اجداد باستان
با نقش مایه هایی از دل انسان
روی حواشی آن:
ای آدم هزاره های آینده
من این پیام را
وقتی که می شکفت
نرم وسبک
چون دود عود
روی فضای منبسط معبد
در لحظه ای که باز می شد
صد ها هزار در از نور
بر تنگنای غرفه ی قلبم
از گوشه ی لب پیر قبیله ام چیدم
او نیز چیده بود
در لحظه ای شگفت و سکر آور
خود آن پیام را
از گوشه ی لب پیغمبری دیگر:
هرکس که دوستی گذاشت
نفرین شد
هر کس که نفرت گزید
نفرین شد
هرکس که این پیام را
بر لوح سینه ای حک نکرد نفرین شد.
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت
11:30 |