باران تنی نداشت

           جز اشک .

  • o        

دیوار

نامه ای ست

با واژه هایی سنگ

و خوانشی سخت دشوار

معنای بس آشکار .

  • o        

کوک کردن ساعت

باز کردن دکمه ی پیراهن ِ زمان است .

  • o        

با شکستنِ بیضه ی سکوت

جوجه ی صدا

               زاده می شود .

  • o        

نوری که فهم عمق ظلمت را

بر روی زندگی ام ریخت

از کوچه های خنده ات آمد .

  • o        

آه این دو زیست

با ور وری مُدام

یا می جهد به مبهم آب ِ خیالش

یا پرسه می زند

در خشکی سواحل افکارش .

  • o        

وقتی که پوست ِ خشک واقعیت را

از صورتش کندم

چاقوی کُندی

غیر از خیال نداشتم .

  • o        

پنجره یکی بود

منظره یکی

فقط

نگاه من پُر از اشک بود

نگاه تو پُر از کینه .

  • o        

خانه ی شاعر از کلمات بود

نه سقفی داشت

نه دری

نه پرده ای

خانه ی شاعر از بارن خیس شد

و با باد رفت

و با نور یکی شد .

  • o        

شمعی که می سوخت

از پلکان نور

           تا هیچ بالا رفت .

 

در بستر زرین پاییز

آغوش های درختان

در انتظار ِ

        بانوی باران .

  • o        

به آواز تن گوش دادم

طنینی به جز تن نداشت .

  • o        

باران !

در نامه ات

در سطرهایِ روشنِ یکریزت

جز واژه اشک

چیزی نیافتم .

  • o        

خورشید هم اسبی ست

یک چشم او را دیده دنیا

هنگام بیداری طلوع است

و وقت خوابش غروب است

و ... تا بوده رام ِ زمین بوده ...

  • o        

آن اسب

زیباترین رود زمین است

و بی قرارِ بوی دریا ...

  • o        

حقیر است طوفان و رام است موج

زمانی که کشتی ِ نوح ِ منی !

  • o        

هر پنجره معنایی ست

وقتی

راهی گشوده به نور است

یا چارچوب دیدن نور

امّا

آن سوی هر دیوار

هر پنجره بی معناست .

  • o        

شکر خدا جستم

ابیات گم شده ی غزلم را

در کنج میکده ی چشم مست تو !

  • o        

کشتی باور من بودی

در آرزوی فتح طوفان ها

وقتی به موج نخستین شکستی

من هم درون خویش شکستم

باور نمی کنم

هرگز

باور نکرده ای که نوح تو هستم !

  • o        

وه چه سیب سرخی !

اَه چه کرمِ لجنی

     خفته در آغوشش .

  • o        

خورشید می کشند به روی صلیب شب

از آستین روز شفق می چکد اگر

  • o        

زمین

دمش روز است

باز دمش شب .

  • o        

آوندهای درخت

راه بهار بود

تا اتفاق شکوفه .

  • o        

پیراهن شب

خونی شده بود

دیگر کسی از جلوه ی ماه

حرفی نمی زد .

  • o        

با پُفی به کین

شمع مهر خویش کُشت

و چنین

شد فرو به باتلاق ظلمتی همیشگی

به عقوبتی درشت .

  • o        

روی برافروخته چراغ

از هرزه گَردی باد

گِرد حریمش .

  • o        

از پای به سر غرق تکاپوی نیاز

منت کشِ دریای تو آمد رودم .

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 و ساعت 11:36 |

کودک

تا پشتِ خواب ابرها می رفت

از پله های بادبادک .

  • o        

 

زنگوله ی ماه

بر گردن ِ میش سیاه شب .

 

  • o        

 

توی زباله های پارینه

همچون حقیقتی تابان

یک تکه ی شکسته ی آیینه .

  • o        

 

رودی که آغازی ندارد

از من به بی پایان گذر می کرد .

 

  • o        

 

گفتم این همه شکوفه بر سر درخت

از کجا نشست ؟

گفت بی گمان به خواب او

                     برف آمده ست .

 

  • o        

 

من در نبرد بیهده ی زندگی دیدم

افسانه ی حیات مرا مرگ می نوشت .

 

  • o        

 

از راه غروب در نشیب ظلمات

تنها می رفت شهسوار خورشید .

 

  • o        

 

اشک من قطره بود اما داشت

در دلش از غم تو دریایی .

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در سه شنبه دهم تیر 1393 و ساعت 18:38 |

 

درختی که تب داشت

زردی گرفت

و در بوم نقاش خوابید

قلم موی نقاش دستی کشید

به پیشانی او

و با برگ سبزی تبش را گرفت

 

درخت

از آن خواب برخاست

به بیداری آمد

ونقاش را مثل جراح پیری

سر بوم دید

که بایک قلم موی باریک در دست

به پیوندی از رنگ و نقش

رگ و ریشه اش را به هر شاخه و برگ می بست

از این صحنه ی رقت انگیز

به ناچار از هوش رفت

و استاد نقاش دنبال او

که بازش بگرداند از نیمه ی راه.

 

از استاد نقل است:

در تازه ای این درخت

به رویم گشود.

بر آن بوم اما

به غیر ازدرختی که بی هوش افتاده بود

نشانی نبود.

                            89/2/4

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 و ساعت 11:20 |

وقت کمی باقی ست

و میوه های نچیده فراوان است

بر شاخه های شفق

خورشید را ببین!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه نهم آذر 1392 و ساعت 10:8 |

 

آن دهان باز

 

 

 

 

 

با دهانی باز

مرد تصویر از میان رنگها پیداست

رنگهای سرد

بر سرش آوار گردیده

مسخ کرده نیمی از صورت

و دوچشم و ابرویش را پاک پوشیده

آن دهان باز

بی گمان فریاد یک تنهاست

 

بسته بر قلاب

مانده در تعلیق بر دیوار

در میان چارچوب قاب

 

رنگها گویاست

و دهانی باز در فریاد

در سکوتی سرد یخ کرده ست

چشمی آیا دیده هرگز هیچ

درد پیدایی که در پرده ست؟

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هجدهم آبان 1392 و ساعت 20:58 |

گل شکفته به زنجیر خار و خس دیدم

قناریان چمن بسته ی قفس دیدم

به پاس آن که شبان محاق روشن بود

چراغ سوخته جان ، کشته ی عسس دیدم

نبود جرات ابراز آه از سینه

به دست سرمه قرق کوچه ی نفس دیدم

خزان و آتش جورش به راه بود از آن

بهار،غنچه ی گل زخم پیشرس دیدم

تمام عمر به خود برده ام پناه از بس

هزار سایه ی وحشت به پیش و پس دیدم

به دستگیری دست رفیق ، آدم ها...

میان این همه اشباح هیچکس دیدم

نمی رسد به حقیقت چو آینه دستم

مجاز را به حقیقت به دسترس دیدم

برای آن که ببرم قواره ی پرواز

همین بهانه ی قیچی، دو بال بس دیدم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 و ساعت 14:13 |

 

 نامه

 

 

 

 

ای مهربان! با عرض تسلیت، امروز آن پرنده ی تنها مرد. دیگر برای همیشه ، نسل پرندگان منقرض شد. بر آسمان دریغ که تا هست، بال نوازشی به سر نخواهد دید. درک جلال اوج مشکل شد. آخر، وقتی پرنده بود، با سعی محدود بالهاش ، ادراک آسمان را، از ارتفاع آبی ، چیزی عیان می کرد.

با انقراض پرنده، پرواز در گذشت.گرچه خبر گزاران، نفعی در انعکاسش ندیدند. حتی قفس فروشان که ارتزاقشان، بسته به بال پرندگان بود، با بی تفاوتی ، تغییر شغل دادند. زیرا به هوش غریزی ، دانستند، دیگر بدون پرنده ،زندان ، معنای زندگی ست.

آه ! این نان به نرخ روزخورها ، نه مجلس ترحیمی به پاکردند، نه ماتم و عزایی به سر زدند، نه نغمه ی پرنده ای را به یاد بود بر روی آنتنی فرستادند.

انسان ، در حسرت پرنده شدن ، سالیان سال پرپر زد.آخر مقلدش شد ، اما محققا، هرگز پرنده نشد  و خود سهمی ، در انقراضش داشت.

انسان پرنده را به قفس برد.انسان درخت را در انداخت.

ای مهربان!

 درک جلال اوج مشکل شد.

ای مهربان !

 این روز ها لغت پرواز، دشوار و مهجور است.این روزها یکی به من می گفت:این حرفهای فسیل، مخصوص واژه نامه های عتیق است.

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه شانزدهم شهریور 1392 و ساعت 14:52 |

 

 

 

 

 

 

 

 

مرد مسلح شکاک ناگهان

در انتهای تاریک تالار گفتگو

مرد مسلح دیگری را دید

و بی درنگ تفنگش را

بر او نشانه رفت

هم دیگری چنین به تقابل کرد

بی هیچ فکر و مکث

انگشت ها به ماشه .....و در سینه ها نفس

                                        گردید حبس.

اکنون

 تضمین زندگی هریک

با مرگ دیگری رقم می خورد.

 

در سلطه ی سکوت به تالار

انگار عقربه ها،هرگز به لحظه ی بعدی نمی رسید

و آخر الزمان آغاز..

 

  •  

وقتی که مرد دشمن فرضی را

با نفرتی عمیق به رگبار تیر بست

در انتهای نیمه ی تاریک تالار گفتگو

تنها

آیینه های قدی حیران روبرو

در هم فرو شکست.

                     

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 و ساعت 12:56 |

 

نامه

 

 

 

 

 

با سلام

یاد تو امان نمی دهد،مدتی ست دستهای من انار می دهد. گاه با صدای هق هقی ، پنجره به سمت آسمان باز می شود ابرها، وارد اتاق ،نامه های نا گشوده خیس ، و انارهای من از دلی که خون، چاک می خورند، زیر بارشی که نم نم است.

ماه نیست !

چند روز پیش ، آتش آخرین سطور کاغذ مرا، خواند و داد دست باد!

آینه هنوز هم غبار می خورد، شک نکن! بی نگاه آفتاب تو، برق زندگی نمی زند.

گاه فکر می کنم جهان ، روزنامه ای ست و من ، آخرین ، رهگذر که گم شده ست ، در میان کوچه هایی از حروف ، تیترهایی از دروغ  ، و ستون ستون حوادث و خبر ...

گاه  فکر می کنم جهان ، رودخانه ای ست ، از حروف و واژه ها كه من در آن غرق مي شوم...

گاه فکر می کنم ، این انارها برای تو رسیده اند،زخم خنده هایشان گواست، حیف می شوند اگر...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 و ساعت 10:53 |

 

 

 

واگویه های آینه

 

 

 

 

 

تمام عمر

به روبه روی خودم خیره مانده ام تنها

اگرچه دم به دم احوال خویش را ازمن

سراغ می گیرند

به حسرت آدم ها

 

برای خلوت دیدار هرکسی با خویش

زلال ساکتم انگیزه ای کافیست

جهان به منظر من هیچ وقت

نبوده تیره و تار

گلایه ام همه از آن دهن هایی ست

که با جذام نفس هاشان

خوره به جان من انداختند چون زنگار.

  •  

 

و رودخانه ی تابانی

درون من جاری ست

که بر جبین امواجش

تلالو اوهام چون سرابی دور

امید واهی گم گشته ای بیابانی ست

و رنگهای پرنده که می شویند

به ساحل او

هویت خود را.

و چهره ی من

که بی نشان تر از زلالی هاست

در ازدحام این همه شکل

غریبه ای تنهاست.

  •  

چه اتفاق سعیدی

چه کشف محجوبی

نگاه آینه ای در من

گشود پنجره ای

به ژرفنای بی پایان

گذر کنیم

برای دیدن خود از هزار توی حقیقت

و بشکنیم

به سینه هسته ی راز

 

از اتفاق

به هم دو آینه برخوردند

و هریکی سفر جاودانه ی خود را

درون دیگری آغاز کرد.

                      6/8/88

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هشتم خرداد 1392 و ساعت 12:13 |
دروغ سایه ها راکی کنم باور؟

که حتی نور را هم ترجمه کردند تاریکی

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هفتم اردیبهشت 1392 و ساعت 11:24 |

لبالب از مرگم

و زندگی

جرعه جرعه می نوشدم

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 و ساعت 12:57 |

 

 

 

 

 

وقایع اتفاقیه

 

 

 

 

 

دانه ای از سرزمین سرد ظلمت تا سلام نور

                                         راهی شد

 

ساقه ی سبزی

با دهانی جاودان خندان

خون سرخش را

هدیه ی خورشید والا کرد

 

تخم گنجشکی ترک خورد

جوجه ای عریان دهن واکرد

کهکشانی، آفتابی زاد

در زلال چشمه عکس آهویی افتاد

 

در سکوت محض

سنگ زانو در بغل غرق تفکر بود

پنجره از ابر اندوه کسی پر بود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 و ساعت 12:6 |

گذشتی ای عمر

با همین کشتی های کاغذی

از دریا دریا آتش!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 و ساعت 10:49 |

 

دریا

 

 

 

 

 

دریا ، کتاب مقدس

کی باز می شود

آغاز آخرین صفحه ات بر من...

 

 

تا دیدنت هزار سال

نوح نبی

در انتظار ماند

وقتی، قنداق کشتی اش را

با موج پیچیدی

در فکر چین های پیشانی ات بود

ای مادر بزرگ !

 

حرف از دهان فراخت

چندان عمیق بود که در ژرفنای آن

تا سالهاي ابد

صدها نهنگ معجزه

   غرق است.

 

از مرزهای نا معلوم

آواز خنده ات

با بادها گذشت.

 

تنها درخت جهانی که دم به دم

در تو بهار و خزان است

با ریشه هایت در آسمان

و شاخه هایی که سر فرو برده

در خانه های دلهای ماهیان.

 

دریای تلخ

تو اشک آدمی

وقتی که می گرید

 در حسرت بهشت.

 

تو آن پرنده ای

با صد هزار بال فیروزه

با چشمهای زبرجد

با تاج مروارید

هرکس به دیدنت

در تو طمع ورزد

اما تو دور می شوی و او را

دنبال خویش

 گم می کنی.

 

 

در معبد سکوت

ای سرکش ساجد

خود را چه ساده می شکنی !

                        

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 و ساعت 9:50 |
به نوری عاشقم

که هیچ پنجره ای

تاب روایتش را ندارد!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 و ساعت 19:27 |

 

پژواک

 

 

 

 

 

چه بود

آن درخت زرد

در کویری که من بودم

 

چه بود

آن ماه تشنه

در شب تابستانی که من بودم

 

چه بود

آن باد گرسنه

در پاییزی که من بودم

 

چه بود

 آن پژواک

که سراغ صدایم را می گرفت

در سکوتی که من بودم

    

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 و ساعت 9:45 |

 

 

فاصله

 

 

 

 

 

چقدر تاریکم

چقدر یخ زده ام

از آفتاب حضورت چقدر فاصله دارم

تمام دلخوشی ام این است

که چون پلوتو

هنوز گرد تو می گردم

در این مدار که در بی نهایت دوری ست.

 

چقدر تاریکم

به چاه بابلی ویل

به ظلمتی که کرانش نیست

به بالهای شکسته ی زخمی

معلق و وارونه

و دور تا دورم

نگاه افعی ها

تنوره می کشد هر سو.

 

چقدر تاریکم

و هر تپش قلبم

طنین ضرب کلنگی که مرد معدنچی

هنوز می کوبد

به قصد گوهر تابانت.

                        2/2/89

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه یازدهم دی 1391 و ساعت 9:57 |
عطر



راحیل می پرسد:

آه آن گل سرخ

از چه

در باغ فردوس آبی

تا بی نهایت کلام خداوند

زائر به دور خود دارد

چندان که از ازدحام فرشته

فرش است صحن عرش

با بالهای شکسته؟!

جبریل می گوید:

از او

بوی حسین می آید...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 21:50 |

گفتی که...

 

 

 

 

 

گفتی که میوه ها

چون آیه های متشابه

با چند طیف نور

منشورهای شگفت حقیقت اند

 

گفتی که سیب

خورشید سر در گریبانی ست

در انتظار طلوعی دوباره.

لیمو

ماه سپیده دمان است

بشقاب فصل بلورین

با حبه های انگورش

بیداری شب سکوت است

با چشم های ستاره.

                         14/10 /87

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم آبان 1391 و ساعت 11:11 |
800x600

 

میوه ها

 

 به میوه ها گفتم:

چگونه راز های سرخ شادی را

به سینه پروردید

و از میان طوفان ها

برای دیدن تاریکی

چراغ آوردید؟

 

سبد به شکل غریبی پر از سکوت طراوت شد

 

و خوشه خوشه ی انگورهای یا قوتی

خطابه های درخشانی

پَُر از لغات مسجّع برای من خواندند

اگرچه می غلطید

به روی شعله ی احساس ها یشان هر دم

حیا به هیئت شبنم .

 

و سیب

اشاره ی کوتاهی

به اصل جاذبه کرد.

 

و پر تقال که از درک محضر خورشید

به ذوق آمده بود

بلوغ حکمت خود را چنین بیان فرمود:

در این سفر

رسیده ایم به ایثار

و بی قراری خورده شدن اکنون

به زیر پوست

لهیب سوزانی ست

و تن

در انتظار گاز دندانی ست...

31/4/88

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه سی و یکم شهریور 1391 و ساعت 22:54 |

                   بيت


اي بلبل حزين كه چكد خون ز ناله ات

خار كدام گل به گلويت فرو شكست؟!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 و ساعت 9:43 |

ترانه ای برای نخواندن

قلب من

قلب من یادت باشه به جای خون

نفرتو و کینه رو پمپاژ نکنی

کودک عشقو مثه یه لخته خون

راهیه سکته وکورتاژ نکنی

 

قلب من تو بهتر از من میدونی

رسم روزگار ما تقلبه

قلبای پلاستیکی حس ندارن

رگای عاطفه در تصلبه

 

دکترای خوش مرامه  شهرما

رو دهن لبای خندون میکارن

قلبارو توی اتاقای عمل

با تبر از سینه ها در میآرن

 

چیزی که آدما از هم میدونن

یه کتابه بی نوشته س میدونی؟!

پشت خنده ش اونی که دوسش داری

طناب دارتو رشته س میدونی؟!

 

قلب من داری  برا  کی می زنی؟

برا اون که آینه هاتو می شکنه؟

بعد عمری ادعای عاشقی

بی وفا صلحو صفاتو می شکنه؟

 

·          

 قلب من قرارمون یادت نره

خون نباید تو رگام حروم بشه

چرک کینه دلمو سیا کنه

آدمیت تو تنم تموم بشه

 

اگه خواستی که وایسی یه روزی

مرد و مردانه وایسا و نزن

مثه نامردا یه روزی نزنی

خنده از رو خنجر از گرده به من

 

نمی خوام که خون عشق و زندگی

تو وجودم از تو نارسا  بشه

با یه سکته بشکنی عهد منو

 دلمو فلج کنی به کینه مبتلا بشه

                                        1/6/91

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در جمعه سوم شهریور 1391 و ساعت 11:14 |

 

آه اي دروغ زشت

تا پيش از آن كه پرده بر افتد

زيباترين راستي

در چشم باور من بودي

چون كشف چشمه هاي بهشتي

درمنظرسرابي دنيا

آري به راستي ...

آه اي دروغ زشت

بي آن كه هرگز بدانم

تاب زلال آينه ام دوزخ تو بود

زيرا به سالها

بايد شكنجه وار

ديدار مي كردي

در من

روي كريه ات را

آري به راستي ...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 و ساعت 12:38 |

حبابی

در اندیشه  ی فهم هستی خود

بر امواج   لبخند بی مرز دریای هستی!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه یکم مرداد 1391 و ساعت 23:42 |

امواج سرابیم و نمودی داریم

هیچیم ولی شکل وجودی داریم

از آتش زندگی شگفتا ما نیز

بازیچه ی دست باد ، دودی داریم!


+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه هفتم تیر 1391 و ساعت 0:27 |

به  عمری تقلا گشودیم

در زندگی را به مرگ!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 و ساعت 0:11 |

 

 

غریبه

 

 

 

 

 

من بودم آن غریبه ی تنها

در جاده ی غروب

با سایه های درازش

با ابرهای عبوسش...

حتی درخت ها

چنگال های هیولای ناشناسی بود

از آستین خاک

در انتظار شکار پرنده ام.

حتی

گرسنگي را به لقمه ای

خورشید هم دریغ کرد

از قرص خونینش.

حتی

آن عابران عجول

از من گریختند

انگار از مرض طاعون.

 

من بودم آن غریبه که پنهان کرد

در پشت آستین

غم های خیسش را.

 

در این هوای عفن

هر میوه طعم حنظل فرقت داشت

هر باغ بوی فساد جسم.

 

بیگانه ای در مه

دنبال چهره اش می گشت

وقتی که او را یافت

خود را نمی شناخت

 

من بودم آن غریبه ی تنها...

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:21 |
با پفي به كين

شمع مهر خويش كشت

و چنين

شد فرو به باتلاق ظلمتي هميشگي

به عقوبتي درشت

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 9:42 |

 

عقاب

 

 

بر تیغ قله

پنجه در جگرش کرد

 

در اتاق آینه

از هر طرف به خودش می رسید

با جگری پاره در چنگالش

و شتک خون

حتی در مردمکا نش.

 

عقاب

نمی خواست

جز قیقاجی در ارتفاع خودش

جایی که نرسید...

           

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 11:48 |