تبليغاتX
شکفتن در برف

 

 غسق

 

 

از این همه بدون خورشیدی

تاریک مانده ام.

 

من با درخت زیبایم

من با ستاره زیبایم

صبح ، عاقبت خوشی دارد.

 

از این همه بدون پرنده

زنجیر می شوم

عاقل شدن به قفس ختم می شود.

از این همه بدون ترانه می خشکم

من چاک چاک می شوم از بی چکاوکی.

 

 

از این همه بدون دیوانه

سنگ وملول می شوم از درد.

وقتی

زنجیرها

بسیار می شوند و دیوانه ها کم.

                                   ۷۸/۵/۱۶
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 12:39 |

از کتاب حکایات

حکایت ۲۱- درباب کالیگولاست امپراطور مستبد روم که دل بسته ی اسبی بود و او را به سناتوری سنا برگزید . سپس عالیترین مقام دینی روم باستان  را به اسب سپرد ودر نهایت او را به مقام کنسولی  روم انتخاب کرد. مردم تاب جنونش نیاوردند و امپراطور را کشتند. این قضیه در کتاب حکایات ،حکایتی دارد و چون این پنجره  با نثر میانه ای ندارد به عهدی فی بطن الشاعر  همین کفایت می کند تا چاپ کتاب حکایات .بگذریم... اسب در این نظم به خر تنزل درجه یافت ، امید وارم اسب عذرم را بپذیرد.

آن شنیدی که شهریاری گاو

داد افسار خود به دست خر

به خران گاه و جاه عالی داد

به ردان جای وگاه پست خر

خر پرستی رواج عامی یافت

محض فرمان خر پرست خر

ملک و ملت پر از همایش شد

از نکوداشت  و نشست خر

پر شد از عالمان نیکو رای

هر طویله به بند و بست خر

خوانشی کرد فس فسان هر دم

هر مفسر به تیز جست خر

...اد ملت به گرز استبداد

داد مام وطن به دست خر

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 17:8 |

 

ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما/قران کریم

 

 

عرق وقتی از آن رخسار آتشناک می ریزد

گل خورشید می روید اگر بر خاک می ریزد*

برای فهمت از خود می رود دریا و می آید

و هر دم  ناتوان بر ساحل ادراک می ریزد

به شرح راز لبخندت چو لب وا می کند غنچه

به شوقت شعله ور هر گل گریبان چاک می ریزد

به شادی نگاه ِماه تو هر دم به شاباشی

هزاران اختر و خورشید بر افلاک می ریزد

به مستی تو چرخی می زند هستی وحیرت نیست

اگر خون شرابت در رگان تاک می ریزد

خوشا باران که رقصان پیش تو بر خاک می افتد

واز جان بوسه ها بر پیکرت بی باک می ریزد

خوشا خاکی که می گیرد نشانی از قدم هایت

اگر آلوده می خیزد غبارش، پاک می ریزد

و این آیینه مشکاتی ست با مصباح رخسارت

همان نورعلی نوری که در لولاک می ریزد

به روی هر دو عالم سایه ی مهرت  چنان افتاد

که بر سر دوزخ از بیکاری خود خاک می ریزد

 

*بیت نخست با  اندکی تغییر از ملا یگانه بلخی از شاعران قرن یازدهم

هجری ست . گویا از وی همین یک بیت باز مانده است ، اصل

بیت  در تذکره ی منتخب اللطایف چنین است:

عرق هر گه که زان رخسار آتشناک می ریزد

گل خورشید می روید اگر بر خاک می ریزد

آیا شاعر به این باور مردمی تلمیح داشته است؟!

گویند:  عرق روی محمد مصطفی ص در سفر معراج بر زمین چکید و زیبا ترین وخوشبو ترین گل زمین – گل محمدی- از خاک رخ نمود.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 23:9 |

 

 

خط

 

این خط

با هیچ خط کشی

میزان نمی شود .

 

 

نه این فواصل مُدرّج

نه این شماره های معیّن

از صفر تا به بی نهایت نامعلوم

از هیچ تا به صفر

کاری نمی تواند کرد

با این خط مُعوّج .

 

 

در هیچ نقطه ای

این خط قرار ندارد .

در سمت هیچ سو مداوم نیست

از سوی هیچ سمت عازم نیست .

 

گفتند: عاقبت

اضلاع نا به هنجارش

در تورِ هندسه ی ممکن

ترسیم می شود

آن وقت

راه فرار ندارد .

امّا

من فکر می کنم

این خط وربط و حساب و کتاب ها

در ناگهان او

هیچ اعتبار ندارد

هرگز و هیچ وقت .

                                 ۸۰/۴/۸

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 16:23 |

 

 

واژه ها

 

واژه ها

چشم باز می کنند

صبح می شود .

 

 

گفتگوی واژه ها کنار هم قیامت است

شعر می رسد

وقت رفتن غبارهای عادت است .

 

 

واژه ها

در میان روزنامه های صبح وعصر

ازدحام کرده اند ،

در حمایت از حقوق آبی پرندگان قیام کرده اند .

 

 

گاه واژه ها به جرم این که راست گفته اند

از کتابهای شعرو قصه

پاک می شوند

گاه واژه ها

سکته ی دروغ می کنند و زیر حجمی از غبار کهنگی

خاک می شوند .

 

 

 

جای پای واژه ها

روی کاغذ سفید مانده است .

هیچ کس ولی

دست ِاین نشانه های رفته تا به دور دست را

                                                    نخوانده است.        

                                                       ۷۹/۱۲/۸                                               
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:25 |

 

دیدار

 

 

وقتی که می باری

در من که تشنه ترین است

و قلب خسته اش ماهی هراسانی ست

بی آب ودر تابه ی آفتاب

 

  وقتی که می باری

بر من که تنهایی

در ساکت برهوتش

فریاد می کشد

 

 روح برشته ی کویری

بیدار می شود.

قلب ترک خورده ی ماهی کباب

از لرزش زلالی دیدار

سرشار می شود

 

وقتی که می باری!

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 19:48 |

عید آمده است و سبزه بر رف چیده ست

اما شب من منتظر خورشید است

با دیدارت آینه ام روشن کن

روزی که تورا ببینم آن روز عید است

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 22:35 |

 

 

 

آهن

 

 

  

 

 

آهن به احترام آدمی خم شد

زنجیر ها پدید آمد،

هم بستگی موزونی

با حلقه های پیوسته .

هر حلقه ، الفت را

بر حلقه ی دیگر

دستی به گردن افکنده

تا راه و رسم غمخواری و پیوند

همواره استوار بماند.

اما لعینی که از آهن

غیر از خشونت وسردی نمی فهمید

بر دست وپای آزادگانش بست

آهن از این نارو

از شرم و خشم خروشید

اما

دردا چه دیر فهمید

در بند قالبی ست که آدم بر او زده ست ،

سخت وستبر و برنده

 در شکل قداره ای، خون ریز و درنده.

منقاد بی اختیار شرارت

در قتل وغارت.

آهن

با رو سیاهی

چکش خور هر نا سزایی شد

و زیر هر بار خفت ستون شد

ودر سکوتی سخت

ننگ مقدر را پذیرفت

تنها

هر ضربه ای را به رسم تحمل

با دینگ دنگی

یا با طنین زیر زنگی

چون جیغی از وحشت که یخ کرده ست

از عمق تاریکش جوابی مختصر داد

زیرا نمی خواست

تا هر کس وناکس بداند

آن ساده دل از آدمی رو دست خورده ست.

                                              ۸۶/۱۲/۱۳
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 13:56 |

 

 

کلمه

 

بی واژه ها که می آیند

تنهاتر از همیشه می مانیم

بی واژه ها که می آیند

مثل سکوت قدیم خدا هستیم

و واژه ها که می آیند

صبح تجلی را

بیدار می شویم

                   ۷۷
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:34 |
 

 

 

  

پیغام

  

 من از جزیره تنهایی

جایی که از چار سو

دریا به بلعیدنش  می خزد

و خشم آگین

گوشه کنار تنش را

با موج های هول آور

بر نیش می کشد

این آخرین پیام را

چون نوش دارو

در حلق مینای شعرم

می ریزم

و سر به مهر

در بیکران زمان اقیانوس

پرت می کنم

تا تو

ای آدم هزاره های  دور از من

با بخت یاری اگر جان به عافیت بردی

از بمب های نسل کش فوق هسته ای

آن را- گوارای جانت- بنوشی:

من این پیام را

  خواندم به روزگار جوانی

در لوح سنگی اجداد باستان

با نقش مایه هایی از دل انسان

روی حواشی آن:

ای آدم هزاره های آینده

من این پیام را

وقتی که می شکفت

نرم وسبک

چون دود عود

روی فضای منبسط معبد

در لحظه ای که باز می شد

صد ها هزار در از نور

بر تنگنای غرفه ی قلبم

از گوشه ی لب پیر قبیله ام چیدم

او نیز چیده بود

در لحظه ای شگفت و سکر آور

خود آن پیام را

از گوشه ی لب پیغمبری دیگر:

هرکس که دوستی گذاشت

   نفرین شد

هر کس که نفرت گزید

         نفرین شد

هرکس که این پیام را

بر لوح سینه ای حک نکرد نفرین شد.

                                     

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 11:30 |

 

 

خبر

 

آه

 خورشید بی قراری که می گفتند

خارج شد از مدارش

و رمل وزیج ورصد را به هم ریخت.

 

شب

با شبنم ستارگان به پیشانی

در انتظار حادثه ماند.

·  

در تنگنای خلوت خود اما

دو سهره سر فراهم آورده

نجوای عشق را...

·  

گفتند:

صدها هزار هزار سال دیگر نوری

شاید رصد شود

آن کور سوی انفجار کیهانی!

 

 

 

دو سهره سر فراهم آورده همچنان

آواز مهربانی را

فارغ

از چرخ  آسمان.

                   ۷۹ 

 

                  
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 18:53 |

کتاب ترانه های عاشق لال منتشر شد.

این مجموعه در برگیرنده 539 رباعی ست که در فاصله سالهای 1367تا 1386 سروده شده اند.

این کتاب در 211 صفحه با شمارگان 2000 نسخه  و با قیمت 1900تومان توسط نشر سیب منتشر شده است.

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 8:50 |

 

 

از منظر کلاغ

 

 

انگار چشم شب

خورده ست مشت

خونی به نور آغشته

روی کبود افق جاری ست

 

خورشید

با دستمال زربفتش

خون و جراحت را

پاک می کند

 

 

پاییز رفته است ودرختان

از یاد باد دلهره دارند.

صبح زمستانی

با شاخه های شکسته

و برگهای خشک سمج

از منظر کلاغ

آغاز می شود.

              زمستان ۸۰
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 9:34 |

 

 

 

غروب در برج

 

آه آفتاب بی رمق پاییز

برشیشه های پنجره .

 

من

اما

تنها

در بسته ام به روی خود و دنیا.

 

 

آه آفتاب پاییزی

بر شیشه های پنجره

انگشتهای لاغر و زردش را

تکرار می کند.

 

 

من مثل خمیازه ای

وا می روم

روی خطوط موازی این روزنامه ها.

 

 

آه آفتاب رنگ پریده

در پرتگاه غروب

انداخته چنگ به استیصال

بر هره های پنجره های برج

اما سقوط

هر لحظه می کشد رد خون

بر روی آجرها.

 

 

من زیر آوار سایه

پشت غبار بطالت

تاریک تاریک

مدفون مدفون.

                
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 15:32 |

 

 

سیب

 

 

وقتی فرشته وارد دوزخ شد

روی لبش شکوفه تابانی

تجلی کرد،

پتیاره ای که دهانش تنور آتش بود

و رویش از چرک و خون مشجر بود

آهی کشید و دامنش را سوخت

آن گاه

با حرص چنگ انداخت

شاید بدزدد آن ارغوان رویا را.

 

 

نا گاه

لبخند تابان فراتر رفت

وچنگ حرص خالی ماند.

 

 

او

آواز مهربان خدا را خواند،

این خیره شد به لبخند مواجی

روی زلال بیکرانه ی آبی.

 

شادی به رقص در آمد.

پتیاره خندید

قلب سیاه وسنگش ترک خورد

تا قطره اشکی

بر گونه اش غلطید

ناباورانه گفت: من!

 

 

زیبایی آمد.

از تل خاکسترش

خردک جوانه ی سبزی

بر صبح نور

پنجره وا کرد.

 

 

اکنون

بعد از هزار ویک سال

سیبی ست در بهشت

که اندیشه می کند:

اورا

آیا ثوابی بود

که مستحق چنین میوه ای شود،

سرشار وسرخ و رسیده؟!

                          18/1/78

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 15:31 |
<